برنامه نوشته شده سالشماری گیل ها به زبان PHP

در زیر برنامه نوشته شده ی سالشماری گیل ها به زبان PHP مشاهده میشود که تاریخ را در یک صفحه وب به صورت » 5 امیر ما, 1581 گالشی سال, ساعت:15:47:30 » به نمایش میگذارد. میتوانید از این کد در بدنه صفحات وب خود استفاده نمایید. این برنامه توسط خودم نوشته شده و استفاده، تکثیر و تغییر در آن آزاد است. سوالی داشتید بپرسید.
درباره این سالشماری: [1]و[2]

$dayz=date(«z»);//month and day
if (0<=$dayz && $dayz<=3){
$ruj=»$dayz»+»27″;
echo » $ruj «;
echo «موردال ما»;
} elseif (4<=$dayz && $dayz<=33){
$ruj=»$dayz»-«3»;
echo » $ruj «;
echo «شرير ما»;
} elseif (34<=$dayz && $dayz<=63){
$ruj=»$dayz»-«33»;
echo » $ruj «;
echo «امير ما»;
} elseif (64<=$dayz && $dayz<=93){
$ruj=»$dayz»-«63»;
echo » $ruj «;
echo «آول ما»;
} elseif ($dayz==94){
echo «پنجيک»;
} elseif ($dayz==95){
echo «دوووم پنجيک»;
} elseif ($dayz==96){
echo «سوووم پنجيک»;
} elseif ($dayz==97){
echo «چاروم پنجيک»;
} elseif ($dayz==98){
echo «پنجوم پنجيک»;
} elseif (99<=$dayz && $dayz<=128){
$ruj=»$dayz»-«98»;
echo » $ruj «;
echo «سيا ما»;
} elseif (129<=$dayz && $dayz<=158){
$ruj=»$dayz»-«128»;
echo » $ruj «;
echo «ديا ما»;
} elseif (159<=$dayz && $dayz<=188){
$ruj=»$dayz»-«158»;
echo » $ruj «;
echo «ورفنه ما»;
} elseif (189<=$dayz && $dayz<=218){
$ruj=»$dayz»-«188»;
echo » $ruj «;
echo «اسفندار ما»;
} elseif (219<=$dayz && $dayz<=248){
$ruj=»$dayz»-«218»;
echo » $ruj «;
echo «نوروز ما»;
} elseif (249<=$dayz && $dayz<=278){
$ruj=»$dayz»-«248»;
echo » $ruj «;
echo «کورچ ما»;
} elseif (279<=$dayz && $dayz<=308){
$ruj=»$dayz»-«278»;
echo » $ruj «;
echo «اريه ما»;
} elseif (309<=$dayz && $dayz<=338){
$ruj=»$dayz»-«308»;
echo » $ruj «;
echo «تير ما»;
} elseif (339<=$dayz && $dayz<=365){
$ruj=»$dayz»-«338»;
echo » $ruj «;
echo «موردال ما»;
} else {
echo «Fault»;
};
$year=date(«Y»);//year
if ($dayz <= 218) {
$deylamiyear=»$year»-«427»;
} else {
$deylamiyear=»$year»-«426»;
};
echo «, $deylamiyear گالشي سال, «;
$time=date(«H:i:s»);//time
echo » ساعت:$time «;

Advertisements

Comments (2)

نگاهی به مسئله کامنت در وبلاگ گروهی گیلانیان

چند وقتیه که بعد از صحبت با چند تا نویسنده های گیلانیان متوجه شدم بچه ها از روند کامنت گذاری برای نوشته ها راضی نیستن ،که البته خودم هم همین نظر رو دارم . در این حداقل ده پست آخر بسیاری از پستها بدون حتی یک کامنت موندن در حالی که از نظر محتوا دچار نقصان خاصی نبودن . البته من خودم معتقدم که کامنت نشان دهنده ی تاثیرگذاری و صحت یک نوشته نیست اما باید قبول کنیم که وقتی پست های مختلفی با موضوعات مختلف و در نتیجه مخاطبانی از طیف های گوناگون ، با غنای فکری مناسب در فضای اینترنت منتشر می شود و هیچ عکس العملی نسبت به هیچ یک از آنها نشان داده نمی شود ، یعنی یک جای کار و شاید حتی بیشتر از یک جای کار می لنگد .

و حال سوال این است که چرا کسی برای نوشته های گیلانیان کامنت نمیذاره و اگر هم بذاره معمولا کامنت گذار کسی نیست جز یکی از نویسنده های خود وبلاگ و نه فردی خارج از این دایره .
آن هم برای وبلاگی که بطور متوسط روزی 60 تا 70 بازدید داره .
کامنت گذاری در بلاگ اسپات هر چقدر هم مشکل باشه نمی تونه بهانه ای خوب و کافی برای این مسئله بشه .
مسئله تبلیغات هم مطرح هست ولی خب ما 70 بازدید در روز داریم ولی چرا کامنتی برای نوشته ها مشاهده نمی شه ؟
یکی از دلایل اصلی شکل گیری وضعیت فعلی از دید خودم ، استفاده از گیلانیان به عنوان فضایی جانبی برای انعکاس نوشته هاست .
وقتی نویسنده های ما مقاله ای رو هم در گیلانیان و هم در وبلاگ یا سایت شخصی شون می گذارن نتیجه این میشه که خواننده ها برای همون نوشته در وبلاگ شخصی نویسنده کامنت می گذارن نه در وبلاگ گروهی …
تعدادی از نوشته های امین ، میرعماد ، ماکان ، گمشده در فرانکفورت و … و حتی این پست قبلی خودم دارای همین ویژگی که بیان کردم هستن . حتی بد تر از اینها می بینیم که بعضی دوستان از اینجا بعنوان فضایی برای اینکه اطلاع بدن وبلاگشون بروز هست استفاده می کنن که این دیگه خیلی فاجعه هست .
و یک مسئله دیگه هم اینکه وبلاگ شخصی دارای شخصیتی حقیقی هست اما یک وبلاگ گروهی دارای شخصیت حقوقی و برخورد افراد با یک نهاد حقوقی متفاوت از یک نهاد حقیقی ( فرد ) هست .
درصدی از علت گذاشتن کامنت از سوی کامنت گذار به دلیل شخصیت حقیقی مقابلش هست که در صورت آشنایی با وی این مسئله تاثیر بسزایی بر روی گذاشتن کامنت دارد که این می تواند یکی از دلایل ایجاد معضل کاممت در یک فضای حقیقی باشد .
در ضمن از نظر اینجانب شخصی نویسی در فضای گیلانیان دیگه چندان مناسب به نظر نمی رسه چرا که گیلانیان رو از هدفی اعلام نشده که می تونه داشته باشه یعنی تبدیل شدن به یک پرتال نیمه روشنفکری و حتی روشنفکری باز می داره . روندی که تقریبا در چند ده پست آخر سعی بر تحققش بوده .
آنچه ذکر شد تنها بخشی از دلایل بود که البته ممکن هست خالی از اشتباه هم نباشند . شاید هم اصلا معزلی وجود نداشته باشه .
دوست دارم بقیه نوسنده ها و حتی خواننده های وبلاگ هم در این باره نظرشون رو بگن . بنظرم از این طریق میشه به نتایج خوبی رسید .
اصلا بگذارید سوال رو به شکل مستقیم تری مطرح کنم :

چه کار کنیم تا تاثیرگذاری وبلاگ گروهی گیلانیان و استقبال از آن بیشتر شود ؟

Comments (9)

حتی فکرش رو هم نمی کرد


جمعه بعد از ظهر داشتم عناوین انبوه فیلم هایی که چند ماهیه گرفتم اما هنوز نگاهشون نکردم رو تماشا می کردم که یه دفعه هوس کردم یه فیلم ببینم ، Pulp Fiction ساخته ارزشمند کوئنتین تارانتینو رو که چهار سال پیش ( زمانش دقیقا یادم نیست ولی همین حول و حوش بود ) نسخه ویدئو کلوپیش رو دیده بودم انتخاب کردم . وقتی اسم این فیلم رو می شنوم اولین چیزی که یادم میاد تصویر ساموئل ال جکسون پشت فرمونه . این بار نسخه دی وی دی اصل و با زیر نویس فارسی رو تماشا کردم .
و باید بگم که : کلی حال کردم .
مخصوصا با اون اتفاقات غیر منتظره ای که برای شخصیتهای فیلم می افته که دقیقا حکایت خیلی از اتفاقات پیش بینی نشده ای هست که تو زندگی برای ما می افتن یا به عبارتی اصل غافلگیری در زندگی .
رینگو و یولاندا که یه زوج خلافکار هستن در حال خوردن صبحونه در یک رستوران تصمیم می گیرن از اونجا دزدی کنن ، طبق پیش بینی شون به عقل هیچ کس نمی رسه از یه رستوران دزدی بشه ، اونها اسلحه هاشون رو درمیارن و از صاحب رستوران و همه مشتری ها می خوان که کیف پولهاشون و هر چیز قیمتی که دارن رو رد کنن بیاد و از قضا ، جولز ( ساموئل ال جکسون ) و وینسنت ( جان تراولتا ) بعد از کشتن 4 نفر و پس گرفتن کیف حاوی ( احتمالا) شمش های طلای رئیسشون مارسلوس والاس اومدن تو اون رستوران با آرامش صبحونه بخورن .
جولز و وینسنت چند ساعت قبلتر از یک صحنه مرگ مسلم نجات پیدا کرده بودن . ( یکی از اون چهار نفر از فاصله چند متری یک خشاب کامل رو بسمت اونها خال کرده بود اما در کمال تعجب هیچ تیری به اونها نخورد ) و جولز که این اتفاق رو یک معجزه می دونست پشت میز صبحونه به همکارش اعلام می کنه که می خواد دست از این شغل برداره و دیگه دور و بر آدمکشی و خلاف رو خط بکشه و فقط مونده که کیف رو بعد خوردن صبحونه تحویل رئیسشون بدن . جولز حتی فکرش رو نمی کرد که یه آفتابه دزد تو یه رستوران موقع خوردن صبحونه بخاطر اون کیف براش هفت تیر بکشه و اون رو برای تصمیم چند دقیقه قبلش یعنی دست برداشتن از کشتن آدمها تحت فشار بذاره و همچنین رینگو و یولاندا هم فکرش رو نمی کردن که موقع آسوندن ترین دزدی ممکنه به پست دو نفر آدمکش حرفه ای مثل جولز و وینسنت بخورن و با اونها کنتاکت فیزیکی پیدا بکنن .
یا در جایی دیگه از فیلم ، وینسنت که تازه میا زن رئیسش یعنی مارسلوس والاس با بازی اما تورمن رو از یک گردش شبانه که بدستور رئیسش انجام شده بود به خونه برگردونده توی توالت در برابر وسوسه گذروندن شب با زن رئیسش ، رو به خودش در آینه داره تاکید می کنه که بعد از خوردن یک پیک نوشیدنی و گوش دادن به موسیقی ، مودبانه خداحافظی کنه و بره خونه اش غافل از اینکه در بیرون از توات چی داره می گذره … وینسنت حتی فکرش رو هم نمی کرد میا که معتاده و بخاطر سرما پالتوی اون رو به تن کرده تو جیبش یه بسته هروئین بسیار قوی که عصر همون روز تهیه کرده بود رو پیدا کنه و بعد از کشیدنش اوور دوز بشه و با دهانی کف کرده و بینی خون آلود نقش زمین شه .
در یه سکانس دیگه ، بوچ ( بروس ویلیس ) ( که یه بوکسور حرفه ایه و قرار بوده بخاطر برد مارسلوس والاس در شرط بندی در راند پنجم شکست بخوره اما به مارسلو رو دست می زنه ) در حالی که مامورهای مارسلوس در بدر دنبالشن و همه خیال می کنن که فرار کرده ، به خاطر یه ساعت مچی برمی گرده خونش . توی آشپزخونه یه مسلسل کوچیک پیدا می کنه . شاید وینسنت که یک آدمکش حرف ای هست فکرش رو هم نمی کرد که بوچ که یه آدم معمولی و نه یک آدمکشه برگرده به خونه اش و دقیقا در همون زمانی که اون رفته توالت وینسنت بیاد خونه و بره آشپزخونه و تفنگ وینسنت رو یه گوشه ببینه و وینسنت رو با اسلحه خودش بعد بیرون اومدن از توالت بکشه.
در اینجا به یاد صحنه ی تقابل این دونفر برای بار اول در بار مارسلوس افتادم . در اونجا که بوچ از وینسنت که به اون زل زده می پرسه : کاری داشتی رفیق ؟ و وینسنت جواب میده : تو رفیق من نیستی ، آشغال ! ، فکر کنم وینسنت هم بعد از بیرون اومدن از توالت و دیدن بوچ که اسلحه خودش رو بسمتش نشونه گرفته بیاد اون برخورد افتاده بود .
بوچ که از زرنگی خوش حسابی کیف کرده و سوار بر ماشین در حال رفتن پیش نامزدشه ، فکرش رو هم نمی کرد که وقتی سر چهار راه بخاطر چراغ سبز توقف کرده و داره به یه آهنگ شاد بعد از این موفقیت گوش میده ناگهان مارسلوس رو در حال عبور از جلوی ماشینش ببینه ، مارسلوس که یه سیاه پوست چاق هست متوجه اون میشه و قبل از اینکه بتونه کاری کنه و حتی فحسس رو تا آخر ادا کنه بوچ برای فرار ، پدال گاز رو تا آخر فشار داده و بعد از پرت شدن مارلوس به یه گوشه بر اثر برخورد با ماشین ، بوچ هم با ماشینی که از سمت راست میومده تصادف می کنه .
تعقیب و گریز بوچ و مارسلوس که هر دو زخمی شدن به یک مغازه سمساری ( فکر کنم ) ختم میشه . در اونجا در حین زد و خورد این دونفر ، صاحب مغازه روشون اسلحه می کشه و بجای اینکه بذاره اونها برن یا اینکه به پلیس زنگ بزنه ، اتفاق دیگه ای میفته که اون دو نفر حتی فکرش رو هم نمی کردن . صاحب مغازه و رفیقش افرادی روانی هستن و قصد تجاوز به این دو نفر رو دارن و مارسلو رو بعنوان نفر اول انتخاب می کنن . در زمانی که با اون مشغولن بوچ موفق میشه طنابهای دور دستش رو باز و فرار کنه اما دم در که میرسه تصمیم می گیره که برگرده و مارسلوس رو نجات بده .
زد ، یکی از اون دو نفر روانی تجاوز گر که زنده مونده شاید فکرش رو هم نمی کرد که طعمه اش رئیس یکی از بزرگترین باندهای تبهکاری کالیفرنیا هست ، احتمالا وقتی که مارسلوس بعد از نجات پیدا کردن توسط بوچ اعلام کرد که قصد داره چند نفر از بچه ها رو خبر کنه که با یه جفت سیم چین و چراغ جوش کاری بیان اونجا و یه حال اساسی به زد قبل از مرگش بدن حسابی از این انتخابش پشیمون شده بود .
تقابل صحنه ای که یه خشاب پر از گلوله از فاصله دو سه متری روی جولز و وینسنت خالی میشه اما ( به اعتقاد جولز از روی معجزه و خواست خدا و به اعتقاد وینسنت از روی شانس ) هیچ کدوم از گلوله ها به این دو نفر نمی خوره با اون صحنه ای که وینسنت در حال صحبت با ماروین هست و داره ازش می پرسه » تو فکر می کنی که خدا از بهشت اومد پایین و » که ناگهان انگاری اتفاقی دستش به ماشه می خوره و یه گلوله تو صورت ماروین خالی میشه و اون رو می کشه ( وینسنت : یه تصادف بود ،احتمالا ماشین از رو دست انداز رد شد . جولز : ماشین از روی هیچ دست اندازی رد نشد ، وینسنت : نمی خواستم که بزنمش ، تیر خودش در رفت ، وینسنت : باورم نمیشه ، جولز : خب بهتره که باور کنی . ) جالب و پر از معنا هست که کارگردان به عمد بیننده رو با سوالاتی رودر رو می کنه ؛ یه چیزی مشابه بخار قهوه در فیلم اول ده فرمان کیشلوفسکی وقتی که پدر به پسر درمورد وجود یا عدم روح توضیح میده یا ظرف مربا در فیلم دوم که کیشلوفسکی سعی می کنه تماشاچی رو در یک دوراهی قرار بده .
و اما یه نکته دیگه هم تقابل مارسلوس و بوچ با مسئله غرور هست . اینکه مارسلوس از بوچ می خواد که غرورش رو بشکونه و در راند پنجم مبارزه ناک اوت بشه و روی این قضیه نادیده گرفتن غرور هم تاکید می کنه اما در نهایت می بینیم که کسی که غرورش شکسته میشه خودشه ، اونجایی که بعد تجاوز بهش وقتی که بوچ نجاتش می ده حاضر نیست برگرده و رودر رو با بوچ صحبت کنه و تمام دیالوگ ها در حالی که پشت به بوچ وایساده رد و بدل میشه و حتی موقع خداحافظی هم دستش رو بالا میاره و با پشت دستش خداحافظی می کنه…
صحنه ی صحبت اولیه والاس با بوچ توی بار والاس هم بنظرم جا برای موشکافی داره .
و اما آخرین نکته : هیچ دقت کردین ، تنها کسی که میمیره وینسنت هست … بنظر شما دلیلش چیه ؟
راستی، من متوجه نشدم چه کتابی بود که وینسنت همش تو دستشویی می خوند ؟!
روایت غیر خطی تارانتینو در این فیلم فوق العاده بود و تمام این صحنه هایی که گفتم در قالب یک روایت غیر خطی در فیلم به نمایش در اومدن که کلی به جذابیت و اثر گذاریشون اضافه می کنه .
در ضمن با بازی ساموئل ال جکسون و اون صدای قاطع و پرطنینش هم کلی حال کردم .
نکته : در تیتراژ ابتدای فیلم رمز کیف ارزشمند متغلق به مارسلوس به نمایش درمیاد : 666 عددی که نماد شیطان هست در رستوران هم در تصویر نشون داده می شه که جولز رمز کیفو روی 666 می ذاره و اون روی بای رینگو باز می کنه تا توش رو ببینه …
———————
پی نوشت : شرمنده بابت لحن زیادی خودمونی این نوشته ، آخه این رو برای گذاشتن تو وبلاگ شخصیم – خاطرات روزهای اسپرسویی – نوشتم اما بعد بنظرم رسید از نظر محتوی در سطحی هست که بشه تو گیلانیان هم گذاشتش .

Comments (1)

آموزش گام به گام سرکوب روشنفکرانه‌ی مخالف يا چه‌گونه ديکتاتور قشنگی باشيم!

پيش از هر چيز بايد به اين باور برسيد که با بقيه تفاوت داريد! اين خيلی مهم است. پس از همين حالا با خودتان تکرار کنيد: من با ديگران تفاوت دارم.

اين تفاوت خيلی مهم است. ديگران شما را نمی‌فهمند. بسته به طيف فکری شما، ديگران يا مرفه بی‌درد و بی‌اطلاع از رنج طبقه‌ی شما هستند يا بی‌سواد و بی‌فرهنگ و درگير توهم‌اند.

درست حدس زديد، اين عين خودشيفته‌گی ست. ولی خوب، اگر از اين خصلت بيزاريد، می‌توانيد با رياضت دادن به خود به نوعی خودشيفته‌گی منفی برسيد.

خوب، خودشيفته‌گی کافی نيست. شما بايد کمی هم شيفته باشيد. به بيان ساده‌تر: جوگير.

بايد چنان باشيد که آخرين نويسنده‌ای که کتابش را می‌خوانيد، پيغمبرتان گردد و آخرين روشنفکری که به شما افتخار داده و با شما چای يا قهوه نوشيده تبديل به يک انسان به‌به و چه‌چه گردد.

خوب، شما تا اين‌جا حساب خودتان را از ديگران جدا نموده و حتا الگوهای‌تان را نيز خودتان برمی‌گزينيد. حال زمان آن فرا رسيده که وارد عمل شويد:

اگر از خودتان اثر (هنری، فکری، ادبی و…) ارائه می‌دهيد. بهتر است که شفاهی باشد. چون اثر مکتوب، تعهد می‌آورد و نخستين خصلت هر ديکتاتور خوبی، گزک ندادن به دست ديگران است.

نقدهای وارده به اثر خود را دسته‌بندی کنيد:

تعريف شده؟ خوب، گرچه در دل‌تان قند آب می‌شود، اما با فروتنی تمام اعلام کنید که از شنيدن انتقاد بيشتر خوشحال خواهيد شد!

تأويل عجيب و غريب شده؟ شما بگوييد جالب بوده، ولی حتمن منظور و درون‌مايه‌ی فکری خودتان را هم اعلام کنيد.

انتقاد روبنايی شده؟ به نقش ايوان ايراد گرفته‌اند؟ خوب! انتقاد يعنی همین! بهترين فرصت برای اين‌که همه بفهمند شما چه‌قدر جامعه‌ی باز کارل پوپر هستيد! حتمن در پاسخ منتقد بگوييد: چه سوال خوبی. حق با شماست. خوب، هيچ اثری کامل نيست.

از پای‌بست نقد کرده‌اند؟ همه چيز را زير سوال برده‌اند؟ نقد راديکال؟

اين‌جا همان بزنگاهی ست که يک ديکتاتور قشنگ مردم‌سالار از يک ديکتاتور بد متمايز می‌گردد. شما بايد معصومانه حرف بزنيد: خواهش می‌کنم غرض‌ورزی نکنيد. اگر نمی‌خواهيد من اثر خودم را ارائه دهم بگوييد. فضا را مسموم نکنيد. شما با من خوب نيستيد، چرا به اثرم توهين می‌کنيد.

من ترجيح می‌دهم در اين فضا کار نکنم. (نترسيد، این فضا را از دست نخواهید داد، حتمن کسانی هستند که با منت و خواهش شما را برگردانند) کسانی هستند که نمی‌خواهند من اثری ارائه دهم.

خوب، در مرحله‌ی بعدی، شما هم بايد ديگران را نقد کنید. يادتان باشد بهتر است شفاهی باشد. درگوشی، دم در، توی راهرو، در جلسه‌ای خصوصی. يا اگر مکتوب است، سعی کنید بعدتر آن را جوری حذف کنيد.

نقد هم تعهد به همراه دارد. شما چه می‌کنيد. معلوم است! شما خيلی راحت هر نوع ادعايی که دل‌تان خواست عنوان می‌کنيد. اگر کسی دليل خواست خيلی راحت:

من نظرم را گفتم. خواهش می‌کنم درباره‌ی نظر من کسی نظر ندهد. بحث سر خود اثر است، نه نظر من!

طرف گير سه‌پيچ داده که بفهمد شما ادعاتان را از کجای‌تان در آورده‌ايد؟

خيلی راحت بگوييد: لزومی نمی‌بينم اثبات کنم!

فراموش نکنید که برای ديکتاتور بودن، آن هم از نوع قشنگ، فروتنی و خضوع خيلی مهم است. به ويژه بايد به همه بفهمانيد که فروتنی نه يک فضيلت اخلاقی، که يک وظيفه است.

هميشه توپ را به زمين ديگران بيندازيد يا به بيانی ديگر، دست پيش را بگيريد که خدای نکرده پس نيفتيد! نظر مخالفی را قبول نداريد؟ سريع طرف‌تان را محکوم کنيد که با نظرش دارد شما را سرکوب می‌کند و مجبوريد به خاطر غرض‌ورزی‌های‌اش سکوت کنيد.

در جمعی فرهنگی، در اقليت هستيد؟ سريع اکثريت را به باندبازی متهم کنيد. کسی شما را تاييد نمی‌کند و دائم در معرض نقديد؟ اين نکته‌ی مهم ديگری ست که ما آن را «لزوم وجود دشمن» می‌ناميم.

هميشه بايد «کسانی» باشند که نخواهند شما پيشرفت کنيد. اين‌ها می‌توانند موجودات فضايی يا شخص بيچاره‌ای که روحش هم از قضيه بی‌خبر است، باشد. فرقی ندارد.

مهم اين است که سنگ‌اندازی ديگران، بايد وجود داشته باشد. همين حالا بگرديد در ميان اطرافيان، به ويژه از ميان منتقدان‌تان، کسانی که با شما خصومت شخصی دارند يا می‌توانند داشته باشند را بیابيد. اين‌ها گزينه‌های مناسبی‌اند.

خوب، حال شما يک ديکتاتور قشنگ هستيد. شما روشنفکريد. مطالعات خيلی زيادی داريد. گاهی از پست‌مدرنيسم هم جلو می‌زنيد.

در عين حال، خيلی راحت می‌توانيد نقدهای وارده را سرکوب کنید. هر مخالفی را با برچسب مغرض، ديکتاتور، بددل، بدخواه و… از مسير حذف کنيد و تازه دل همه هم به حال شما بسوزد!

هر آسمان و ريسمانی را می‌توانيد به هم ببافيد و هيچ‌کس هم نتواند از شما بپرسد که چرا. چون شما لزومی بر اثبات آن نمی‌بينيد.

شما يک روشنفکر دموکراتيد و حاضريد در شرايطی برابر با بقيه مخالفان کار فکری کنيد، البته به شرطی که همه خم شوند و قدشان را به قد شما برسانند تا مسابقه عادلانه صورت گيرد!

—————————————————

پی‌نوشت و سخنی با خواننده:

درست حدس زديد. انگيزه‌ی نگاشتن اين نقد هجوگونه، مابه‌ازاهای خارجی بسياری دارد و برخوردهای پرشمار من با اين ديکتاتورهای زيبا در فضاهای فرهنگی گونه‌گون، از مدت‌ها پيش مرا به نوشتن چيزکی واداشته بود. اما متاسفانه، روش و کنش ديکتاتورهای زيبا، چنان زيرکانه و رياکارانه است که نمی‌توان به راحتی و به سخن جدّ به آن نزديکی جست و سرآخر خود متهم نشد!

چون برعکس ديکتاتورهای زشت که در تاريخ بسيار از آنان سراغ داريم، که روش‌شان سرکوب مستقيم و حذف فيزيکی ست، روش زيبايان آن، با پنبه سر بريدن و انگ خود بر ديگری چسباندن است و در برخورد با اين دومی، تا به خودت بيايی، توپ را در زمين خويش خواهی يافت!

از سويی، روز به روز بر تعداد اينان که از روی اتفاق کباده‌کش آزادی و آزادی‌خواهی هم هستند افزوده می‌شود و هم‌اينان دست به دست ديکتاتوری زشت، کمر به مسخ «نقد راديکال» بسته‌اند.

آن يک با برچسب‌ها و عنوان‌های حقوقی و قضايی و اين يکی با برچسب‌های روشنفکرانه و معصومانه.

جالب آن‌که بسا از ديکتاتوران زيبا که در بند ديکتاتوران زشت گرفتار آمده‌اند اما خود از همان بند به پای منتقدان خويش بسته‌اند. و در اين گير و دار، نقد راديکال که همواره چشم به پای‌بست دارد، جای خويش را به نقدهايی با رعايت حال و مقام و مکان با سر‌خ‌آب نان ِ قرضی و سفيدآب دموکرات‌منشی و روشنفکری می‌دهد. و اين همان نقدی ست که در بند نقش ايوان است.

اين‌گونه است که از روی ناچاری، و از هراس هر دوی اين زشت و زيبا، دست به دامان هجو برده‌ام که هم از تلخی نقد کاسته شود و هم ديوار دفاعی باشد برای توپی که به زمين خودی انداخته خواهد شد.

Comments (1)

توسعه زبان گیلکی

این نوشته در پی فراهم آوردن امکان حمایت از ایجاد صفحه های به زبان گیلکی در مجموعه ویکیمدیا میباشد.
ویکیمدیا یک بنیاد غیر انتفاعی است که فعالیتش را در زمینه امکان ایجاد صفحه های اینترنتی با قابلیتهای گوناگون آغاز نموده است. اساس کار بنیاد بر مبنای در اختیار قرار دادن این امکانات به هر زبان میباشد. چندی پیش با حمایت جامعه اینترنتی در تاریخ سپتامبر 2006 زبان گیلکی در بنیاد پذیرفته شد و دانشنامه اینترنتی ویکیپدیا به زبان گیلکی به آدرس
www.glk.wikipedia.com آغاز به کار نمود. این دانشنامه با تلاش همگانی تکمیل میشود و تحت مالکیت هیچ شخص و یا گروهی نیست. شما نیز میتوانید در گسترش این دانشنامه به زبان گیلکی سهیم باشید و برای این کار نیاز به عضویت در سایت و یا فعالیت خاصی نیست. اما دانشنامه اینترنتی ویکیپدیا تنها یکی از قابلیتهایی است که بنیاد به صورت اینترنتی ارائه میدهد و بقیه قابلیتها نیز به صورت بسیار مفید میتواند به وسیله گیلکی زبانان مورد استفاده قرار گیرد. این قابلیتها عبارتند از:
بنگاه آزاد خبری به زبان گیلکی: که در آن هرکسی میتواند هر نوع خبر و یا گزارشی را از محیط اطراف خود و … به زبان گیلکی منتشر نماید.
آموزشگاه آزاد اینترنتی به زبان گیلکی: که پایگاهی است برای آموزش دادن و آموزش دیدن. میتوانید پرسش خود را مطرح نمایید و یا به پرسشهای دیگران پاسخ دهید.
دیکشنری آزاد اینترنتی گیلکی: که میتوانیم لغات گیلکی پیرامون خود را در آن وارد کنیم. در این صورت امکان داشتن لغات همه ی مناطق فراهم شده است.
سخن سرای آزاد اینترنتی به زبان گیلکی: که میتوانیم در آن سخن بزرگان، شعرها و پندها و اندرزها و … را به زبان گیلکی وارد نماییم.
کتابخانه آزاد اینترنتی به زبان گیلکی: که شعار آن این است «بیایید با هم کتاب بنویسیم» و فعالیت آن در زمینه نوشتن کتابها در هر شاخه است و این کتابها نیز توسط من و شما تکمیل میگردند.
اما ایجاد این بخشهای تازه نیز میبایست با طی همان مراحل قبلی صورت گیرد. بنیاد برای راه اندازی بخش تازه برای یک زبان، از کاربران آن زبان میخواهد که صفحه مورد نظر خود را به صورت آزمایشی فعال نمایند و آن صفحه میبایست به وسیله کاربران و با جمع آوری امضاء مورد حمایت قرار گیرد و در نهایت بنیاد با توجه به حمایت ها، آن صفحه را به صورت اصلی راه اندازی مینماید. اکنون این به عهده شماست که با حمایت از بخشهای ذکر شده امکان تشکیل آنها را فراهم آورید ؛ برای قرار دادن امضاء خود به صفحه مخصوص آن رفته و بر روی لینک «Edit» که در مقابل «Arguments in favour» قرار دارد کلیک نمایید؛ سپس یک پیغام کوچک به زبان انگلیسی نوشته و پس از آخرین پیغام قرار دهید و برای اینکه نوشته خود را امضاء نمایید در انتهای پیغام خود نشانه های «–~~~» را کپی نمایید و در آخر بر روی «Save» کلیک کنید تا امضاء شما ثبت شود.
هم اکنون صفحه های آزمایشی به زبان گیلکی و بخش حمایتی آنها راه اندازی شده است که در زیر میتوانید به آنها مراجعه نمایید:
بنگاه آزاد خبری به زبان گیلکی. امضاء
آموزشگاه آزاد اینترنتی به زبان گیلکی. امضاء
دیکشنری آزاد اینترنتی گیلکی. امضاء
سخن سرای آزاد اینترنتی به زبان گیلکی. امضاء
کتابخانه آزاد اینترنتی به زبان گیلکی. امضاء
نگارنده انتظار دارد که دوستان علاقه مند فعالیت گسترده ای را در این زمینه آغاز نمایند و در وبلاگها و وبسایتهای خود نیز مطلبی در این زمینه بنویسند و با هر ابزاری که در اختیار دارند دوستان دیگر خود را از این امر آگاه نمایند.
با آرزوی موفقیت

Comments (1)

کافکا

اشاره: يادداشت زير، نوشته‌ی يکی از رفقای خوب‌ام، «آرمين ا.» است که قرار است هر از گاهی، يادداشتی بنويسد و با استفاده از نام کاربری من يا ديگر رفقای وی در گيلانيان در اين‌جا منتشر گردد.
متن زير عين متنی ست که آرمين به من داده و من به دليلی (که شايد تنها برای خودم مهم باشد) بی‌ويرايش در اين‌جا قرار می‌دهم‌اش و برای عنوان آن نيز، باز به همان دليل، تنها به نام فايلی که رفيق‌ام به دست‌ام رسانده بسنده می‌کنم: کافکا.

Ж

هنر و فلسفه علومی هستند كه موضوع تفكر خود را نظام‌های انساني قرار مي‌دهند. به عبارت ديگر هنر و فلسفه در نهايت به گونه‌اي شناخت از سيستم‌هاي انساني، يا خود انسان به عنوان سيستم مي‌رسند. از اين ديدگاه، هنر و فلسفه با معناهاي عمده در سيستم يا نسبت معنايي بين زيبايي، حقيقت و برساختن (خلاقيت: آفرينش و نوآوري و در نهايت بازآفريني) درگير اند.

ادبيات از اين وجه داراي خصلت ويژه‌اي است: علاوه بر انسان و تجربه‌هاي انساني، ادبيات به زبان نيز به عنوان موضوع مورد شناخت خود نزديك مي‌شود. زبان موجودي است كه در فرآيند عادي شدن معنا،در زندگي روزمره و وابسته به پول بيشترين آسيب را مي‌بيند. يك نواختي معناي كلمات و تبديل خصلت ارتباطي زبان به پيام‌رساني، در اثر مصرف شتاب‌زده‌ي آن از جمله آسيب‌هاي وارده به زبان است.در اين ميان زبان‌شناسي و فلسفه‌ي زبان به زنده نگاه‌داشتن ساختارهاي زبان كمك مي‌كنند اما ادبيات از آن رو كه با زندگي روزمره پيوند دارد (و اين زندگي روزمره انسان‌ها، حتا اصلي‌ترين موضوع شناخت‌اش است) نه‌تنها باعث رشد ساختارهاي زبان بلكه عامل رشد لايه‌هاي معنايي زبان نيز هست. از طرف ديگر زبان با گستردگي معنايي واژه‌هاي خود و برانگيخته كردن ادراك‌هاي گوناگون حسي خودآگاه يا ناخودآگاه به ادبيات ويژگي خاص تاويل‌پذيري بيشتر را مي‌بخشد. برخي از شاخه‌هاي هنر واجد جنبه‌هايي هستند كه مخاطب در ارتباط با آنها به لذت بي واسطه‌ايي مي‌رسد. مانند رنگ در نقاشي يا ريتم در موسيقي(شايد همين امر موجب پيدايش ريتم و وزن در شعر كلاسيك و در نمونه‌هاي اخير ايجاد شكل با كلمات براي رساندن معنا شده است.) اما در رابطه‌ي بين خواننده و متن در ادبيات تنها عنصر بي واسطه‌ي لذت، جدا شدن از محيط واقعي و براي چندي در دنياي متن يا تخيل خود غرقه‌بودن است. اما گذشته از اين لذت موجود در همه هنرها، لذت شناخت در ادبيات نيازمند گونه‌اي پايداري در برساختن دنياي واسطه‌اي ميان دنياي متن و دنياي خود است كه در بيشتر مواقع خواننده درگير اين برساختن نمي‌شود.
پيچيدگي‌هاي طرح داستاني در ادبيات نو شايد در درگير كردن مخاطب با متن و كشيدن خواننده به درون متن نيز(جدا از كاركرد درون متني) موثر باشند.(پايان قسمت اول: اين قسمت فكرهايي بود كه براي نوشتن بخش اصلي نياز داشتم. اگر براي شما هم نمي‌نوشتم رو دل ام مي‌ماند.)

ديدن:
شخصيت هاي مسخ و محاكمه (زامزا. و ك.) از خواب كه بر مي‌خيزند ناگهان با رويدادي مواجه مي‌شوند كه رويداد آغازي طرح كتاب است. ما همه هنگام برخواستن از خواب گنگ هستيم. به محض بيداري هنوز ميان دنياي بيرون و درون مانده‌ايم. در اين لحظات با مراجعه به مكانيزم حافظه سعي در شناسايي دنياي تازه داريم. بنابراين در اين لحظه با سه دنياي رويا-درون-بيرون هم‌زمان مواجه‌ايم.اگر شب در مكان تازه‌ايي خوابيده باشيم، صبح بيشتر طول مي‌كشد تا به دنياي بيروني برگرديم(قبول؟) چون حافظه به زمان بيشتري نياز دارد تا به مكاني كه به آن عادت نكرده آشنا شود. بنابراين در اين لحظات ابتدايي بيداري، بازگشت به خود براي شناخت محيط در اوج خود است.{در فيلم باشگاه مبارزه (Fight Club) شخصيت Jack در حين شرح از مسافرت‌هاي با هواپيما و درد بي‌خوابي خودش مي‌گويد: «آيا اگر زماني بخوابيم و در جايي ديگر(غير از مقصد) بيدار شويم، به عنوان انسان ديگري بيدار مي‌شويم؟ «}

از ك. در محاكمه و زامزا در مسخ انتظار داريم كه بر ضد رويداد عذاب آور بيروني (دستگيري / سوسك‌شدن) اعتراض كنند. اما اين گونه نمي‌شود. زامزا پس از كش و قوس‌هاي فراواني كه به بدن‌اش مي‌دهد به اين نتيجه مي‌رسد كه سوسك شده است،همين!
پس چرا هيچ واكنشي نشان نمي‌دهد؟ در اولين قدم واقعيت و رويا به هم مي‌آميزند و آنچه كه تسليم مي‌كند واقعيت بيروني است. قهرمان كتاب ما كارمند بوده است و اين اولين داده‌اي است كه راوي در اختيارمان مي‌گذارد.كافكا بخشي از دنياي خود اش را به زامزا داده است: كارمند بودن.

كافكا (در دوره‌اي كه به بي‌خوابي دچار بود) ساعت دو صبح بر مي‌خواست و چيز مي‌نوشت. اما زامزا برخلاف كافكا هيچ انگيزه‌اي از زنده بودن نداشت جز اين‌كه كاركند و براي خانواده و به خصوص خواهر اش پول در بياورد! و به اميد روزهاي خوش آينده كه دوره‌ي ازدواج و زندگي- آن طور كه خودش مي‌خواهد- اميدوار باشد. بنابراين او خودش را به واقعيت بيروني واگذار كرده‌است. اين يك اتفاق روزمره و آشنا براي ماست. حساب دودوتا چهارتا.(به نوعي ما هم حق شگفتي از سوسك شدن زامزا را نداريم!) به اين ترتيب او ارتباط‌اش را با خودش قطع كرده‌است. و وقتي سوسك مي‌شود.

وقتي از خواب بلند مي‌شود با واقعيت بيروني، سوسك شدن، مواجه مي‌شود هيچ واكنشي نشان نمي دهد چون براي شناخت دنياي بيروني به حافظه‌اش رجوع كرده است اما چيزي در آن نمي‌يابد چون ارتباطي با خودش نداشته است. چيزي از خودش نداشته است كه در مقابل دنياي بيروني عرضه كند..به اين ترتيب سعي مي‌كند برخيزد و خودش (واقعيت جديد اش) را به خانواده‌اش عرضه كند. اما واكنش خانواده‌اش قابل پيش‌بيني است. كسي سوسك را تحمل نخواهد كرد.از طرف ديگر او همان كسي است كه چرخ خانواده را مي‌چرخانده است.

زامزا در اتاقي كه در آن محبوس شده است به شناخت نيازها و رفتارهاي جديدش مشغول است، و در همين حين خانواده‌اش در پشت درهاي اتاق مشغول صحبت از او هستند و از آينده‌ي خود و او حرف مي‌زنند حرف‌هايي كه صورت نمي‌دانم چه مي‌شود را دارند اما ته‌مايه‌ي آنها همان يك نتيجه‌ي محتوم است. خانواده‌اش كه فكر مي‌كنند زندگي انساني دارند واقعيت بيروني را (نياز به پول و زندگي كردن در جامعه به صورت طبيعي) به واقعيت او ترجيح مي دهند(به قول شاملو «كه آنجا كسي تو را در انتظار نيست»{نقل‌قول‌ها: هنگامي در مورد نظر خود از واقعيتي بيروني صحبت مي‌كنيم، به نظر ام آوردن نقل قول از اين ور و آن ور مانند لگد كوبيدن به ماتحت يكي از دوستان نزديك‌تان است كه به شما خيلي حال مي‌دهد. احساس دوست‌تان هم به رابطه‌تان و شخصيت دوست‌تان بسته است كه تا چه حد پذيراي اين مطلب باشد! اما مطمئنم چيزي زيادي نصيب خواننده(بيننده!) نمي‌كند} ).

اما فرض كنيم زامزا سوسك نشده بود بلكه فقط در روزهاي آخر هفته به ناگهان از خواب بيدار مي‌شد و رابطه‌اش با خودش را(حافظه‌اش را) بيدار مي‌كرد و به اين فكر مي‌كرد كه تا چه حد به آرزو هايش پاي‌بند بوده است؟ تا چه حد در مسيري كه مي‌خواهد زندگي مي‌كند؟يا حداقل فكر مي‌كرد كه تا چه حد در فكر خودش است؟ او بازهم بايد به همين طريق روزگار مي‌گذراند: در اتاق در بسته و تا موقعي كه به نتيجه‌اي براي حفظ خودش و هم‌زمان پول درآوردن نرسيده است از پسمانده‌ي غذاي ديگران بخورد، اين سرنوشت تحميلي دنياي بيروني است.
راوي از اين جاي داستان تا به آخر با لحني بي‌طرفانه و آهنگي كند، روايت را با آهنگ زندگي آدمي متناسب مي‌كند كه در اين فكر است كه چه‌طور مي‌تواند انتظار اطرافيان‌اش را برآورده كند و خانواده‌اش را خوشحال، اما نه به قيمت نابودي خود‌»اش».

نوع روايت در همه‌ي آثار كافكا بار اصلي اثر را در برساختن دنياي مورد نظر نويسنده به دوش مي‌كشد. كافكا نويسنده‌اي است حساس به معناي واژه‌ها و به تمام معنا واژه‌گزيني مي‌كند. اما ويژگي غايي او مشاهده‌گري است؛ ديدن. ديدن زندگي روزمره. و دردي كه ازين زندگي مي‌كشيد را با لحن بي‌طرفانه‌اي(اما نه خنثا) روايت كرده‌است. براي نمونه از كتاب يادداشت‌ها مثالي ميزنم: پدر كافكا در دوره‌ي ورشكستگي به بيماري دچار شده است. كافكا پس توصيف ناله‌هاي پدر كه بيش از حد مي‌نمايد(فشار ورشكستگي يا عادت معمول لوس شدن پدري كه بچه‌هايش از آب و گل‌در آمده‌اند و حالا نوبت اوست كه خودش را براي آن‌ها لوس كند؟) در توصيف مادراش مي‌گويد: «مادرام در دلشوره‌ي خود تسكين تازه‌اي مي‌يابد»…

(چيزي كه در شرح اثر ديگران برانگيخته‌ام چيست؟ فكر مي‌كنم وقت‌اش است برويم به ماتحت خودمان بكوبيم.)
با تشكر از سالينجر!

آرمين ا.

Comments (2)

مصاحبه با یک ترن.س.ک.شوال

بلاگ اسپات خیلی اذیت می کنه .
اصلا باهاش راحت نیستم . کلمات انگلیسی رو قاطی می کنه . ساختار رو بهم میریزه . اعصابمو خورد کرد .
غیر از حذف شماره یک مصاحبه .
و گذاشتن در وبلاگ خودم . شماره های بعدی مصاحبه رو هم توی وبلاگ خودم می ذارم .
http://ali-yousefi.blogfa.com/post-93.aspx
یا حق

نوشتن دیدگاه

Older Posts »