بایگانیِ Uncategorized

برنامه نوشته شده سالشماری گیل ها به زبان PHP

در زیر برنامه نوشته شده ی سالشماری گیل ها به زبان PHP مشاهده میشود که تاریخ را در یک صفحه وب به صورت » 5 امیر ما, 1581 گالشی سال, ساعت:15:47:30 » به نمایش میگذارد. میتوانید از این کد در بدنه صفحات وب خود استفاده نمایید. این برنامه توسط خودم نوشته شده و استفاده، تکثیر و تغییر در آن آزاد است. سوالی داشتید بپرسید.
درباره این سالشماری: [1]و[2]

$dayz=date(«z»);//month and day
if (0<=$dayz && $dayz<=3){
$ruj=»$dayz»+»27″;
echo » $ruj «;
echo «موردال ما»;
} elseif (4<=$dayz && $dayz<=33){
$ruj=»$dayz»-»3″;
echo » $ruj «;
echo «شرير ما»;
} elseif (34<=$dayz && $dayz<=63){
$ruj=»$dayz»-»33″;
echo » $ruj «;
echo «امير ما»;
} elseif (64<=$dayz && $dayz<=93){
$ruj=»$dayz»-»63″;
echo » $ruj «;
echo «آول ما»;
} elseif ($dayz==94){
echo «پنجيک»;
} elseif ($dayz==95){
echo «دوووم پنجيک»;
} elseif ($dayz==96){
echo «سوووم پنجيک»;
} elseif ($dayz==97){
echo «چاروم پنجيک»;
} elseif ($dayz==98){
echo «پنجوم پنجيک»;
} elseif (99<=$dayz && $dayz<=128){
$ruj=»$dayz»-»98″;
echo » $ruj «;
echo «سيا ما»;
} elseif (129<=$dayz && $dayz<=158){
$ruj=»$dayz»-»128″;
echo » $ruj «;
echo «ديا ما»;
} elseif (159<=$dayz && $dayz<=188){
$ruj=»$dayz»-»158″;
echo » $ruj «;
echo «ورفنه ما»;
} elseif (189<=$dayz && $dayz<=218){
$ruj=»$dayz»-»188″;
echo » $ruj «;
echo «اسفندار ما»;
} elseif (219<=$dayz && $dayz<=248){
$ruj=»$dayz»-»218″;
echo » $ruj «;
echo «نوروز ما»;
} elseif (249<=$dayz && $dayz<=278){
$ruj=»$dayz»-»248″;
echo » $ruj «;
echo «کورچ ما»;
} elseif (279<=$dayz && $dayz<=308){
$ruj=»$dayz»-»278″;
echo » $ruj «;
echo «اريه ما»;
} elseif (309<=$dayz && $dayz<=338){
$ruj=»$dayz»-»308″;
echo » $ruj «;
echo «تير ما»;
} elseif (339<=$dayz && $dayz<=365){
$ruj=»$dayz»-»338″;
echo » $ruj «;
echo «موردال ما»;
} else {
echo «Fault»;
};
$year=date(«Y»);//year
if ($dayz <= 218) {
$deylamiyear=»$year»-»427″;
} else {
$deylamiyear=»$year»-»426″;
};
echo «, $deylamiyear گالشي سال, «;
$time=date(«H:i:s»);//time
echo » ساعت:$time «;

(2) دیدگاه

مصاحبه با یک ترن.س.ک.شوال

بلاگ اسپات خیلی اذیت می کنه .
اصلا باهاش راحت نیستم . کلمات انگلیسی رو قاطی می کنه . ساختار رو بهم میریزه . اعصابمو خورد کرد .
غیر از حذف شماره یک مصاحبه .
و گذاشتن در وبلاگ خودم . شماره های بعدی مصاحبه رو هم توی وبلاگ خودم می ذارم .
http://ali-yousefi.blogfa.com/post-93.aspx
یا حق

نوشتن دیدگاه

حمایت از زندانیان دربند

!امروز بعد از مدتها بلاگر رو تست کردم ببینم باز میشه یا نه . تست کردم! باز شد
اما مطلبی برایش آماده نکرده ام .
وبلاگ شخصیم به روز شده . وبلاگ بچه های مترجمی زبان رشت هم با خلاصه ی مصاحبه ی سی ان بی سی با «وارن بافت» دومین شخص پولدار دنیا به روز شده . نکات بسیار خوبی توی این مصاحبه هست که حتما به دردتون می خوره . 10 بهمن هم روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند اعلام شده . با قراردادن لوگوی وبلاگ 10 بهمن در سایت یا وبلاگتون از این حرکت حمایت کنید .
برقرار باشید

نوشتن دیدگاه

نقدی بر شماره 28 فصلنامه «گیلان ما»

نقدی بر شماره 28 فصلنامه «گیلان ما»
آنچه در این نوشته کوتاه می آید به هیچ وجه نفع کننده زحمات مدیر مسئول ، سردبیر و شورای نویسندگان نشریه «گیلان ما» ، دکتر محمد علی فائق ، استاد فریدن نوزاد ، افشین پرتو و … نیست. چرا که اعتقاد دارم در این زمانه که خار شمردن فرهنگ یکی ارکان فکری بنیادگرایان است ، کوششی در جهت اعتلای فرهنگ این کشور و این منطقه کاری است بس سترگ و دشوار

شماره 4 ، پیاپی 28 در سال هفتم برای پاییز 1386 منتشر شد. همان طور که انتظار می رفت فصلنانه «گیلان ما» برای این شماره خود نیز مطلب زیادی نداشت . نشریه ای که هر فصل یک بار در زمینه سیاسی ، ادبی و فرهنگی منشر می شود به جرات می توانم بگویم دراین چند سال که با آن آشنا هستم تنها در یک شماره که در پاییز 1383 به طبع رسید و حاوی مقالات و مطالب مهم و قابل قبولی بود که آن شماره نیز به صورت تخصوصی به نهضت جنگل مختص شده بود. در شماره 28 نیز بر طبق شماره های پیش هیچ روال و منطقی در مجله حکم فرما نیست برای مثال در این شماره دو مقاله در رابطه با مولانا یک مقاله درباره سعدی ، مقاله ای در باب نقش علما و اندیشمندان ایرانی و مقاله ای در مورد نظریه واگرایی علم از صنعت در محدوده همگرایی!، چند شعر به صورت پراکنده و … در تمام سد و نود صفحه مجله تنها چهار مقاله درباره گیلان و شمال ایران وجود دارد که آن هم بیشتر برسی اسناد تاریخی است.
مشکل تنها این نیست در واقع فصلنامه «گیلان ما» هدف مشخصی برای انتشار ندارد و با آنکه ظرفیت عظیمی برای تبدیل شدن به یک مجله تخصوصی در زمینه سیاست ، اقتصاد فرهنگ و ادب گیلان دارد اما به درستی از این ظرفیت استفاده نمی کند. در غیاب یک نشریه علمی که به صورت تخصوصی به گیلان و مباحثی که به گیلان و شمال کشور مربوط شود «گیلان ما» می توانست این نقش را به خوبی بازی کند و این ضعف را بر طرف کند و این موضوع لااقل در برخی از مناطق کشور مبسوط به سابقه است . فصلنامه «دیماج» و «آران» در آذربایجان ، فصلنامه «ژرف» در کردستان .حتی نمونه های دیگری نیز در سطح ملی وجود دارد مانند فصلنامه «گفتگو» که برای هر شماره خود پرونده ویژه تهیه می کند و تا آنجا تاثیرگذار است که پیش از دوم خرداد زمینه بحث پیرامون «جامعه مدنی » را فراهم کرده بود.یا ماهنامه «کیان» و «مدرسه» در حوزه فکری خود تاثیری جهانی بر مباحث دین پژوهی و اسلام شناسی داشتند. در نگاهی بلند پروازانه تر «گیلان ما» می تواند برای دست یابی رتبه «علمی _ترویجی » و « علمی _پژوهشی» برنامه ریزی بلند مدت کند. و به عنوان یک موسسه علمی ، مجله ای علمی در مورد گیلان منتشر کند . مانند فصلنامه «مطلعات ملی» ، «نامه انسان شناسی» ، «نامه جامعه شناسی» و … که اگر چه بسیار دشوار است اما دور از دسترس نیست.
عمده ترین مشکلات «گیلان ما» شاید بتوان به این صورت خلاصه کرد. نداشتن به هدف مشخص برای انتشار، چاپ مقالاتی که کمترین ارتباطی به گیلان و موضوعات مرتبط ندارد ، چاپ انبوهی از مقالات سطحی، محدود بودن دایره نویسندگان ، نبود تاثیر گذاری مناسب ، نداشتن آگهی مناسب برای نشریه که آن ر از وابسته بودن صرف به تک فروشی رها کند، صفحه آرایی ضعیف و پر غلطهای املایی و… همه اینها می تواند موانعی برای رسیدن «گیلان ما» به وضعیتی مناسب و با ثبات باشند.
و در پایان باید گفت این مشکلات مختص به گیلان نیست . در این استان بیشترین مجوز نشریه نسبت به استانهای دیگر وجود دارد چند ده روزنامه ، هفته نامه ،ماهنامه و فصلنامه منشر می شود که به جز دو یا سه مورد بود و نبود بقیه اصولا فرقی نمی کند.امیدوارم این وضع نابسامان تغییر کند .

پ.ن _ از 2 سال پیش به هر دری می زنم تا بتوانم مجوز یک فصلنامه حتی استانی را بدست بیاورم دوستانی که مجوزی دارند یا از کسانی دراین مورد شناخت دارند بی خبرم نگذارند که عمری سپاسگذارشان خواهم بود.!

(۱) دیدگاه

تجربه مرگ،تجربه شاعرانگی….

ارتباطی وجود دارد میان «مرگ » و «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو».
این ارتباط نه بدان صورت که اصحاب مکتب فردگرایی از آن با نام «مرگ فردیت» به ضرر آدمیت و انسانیت ، سخن می رانند ،نشات می شود بلکه سبب و شکل دیگری از میرانندگی را در خود می پرورد . میرانندگی که این سوی اصالت را به مدد «شی وارگی» نظاره رفته است.
فرد ، «دازاین» ، به طوری که هایدگر فرض می کند ، پیچیده است . فرد «من-خود» و «آدم-خود» را در بر می گیرد.فرد غالبا غیر اصیل است ، بدین معنا که کنش های او را نه انتخاب های خودمختار و مستقل بلکه افکار عمومی به سویی « رانده » و تعیین کرده است ، یا به طوری که هایدگر آن را می نامد ، «آنان» یا (بهتر و درست تر) «آدم». در اندیشه و احساس و میل و حکم و کنش «من-خود» چنان منحل می شود که شخص به تابع محضی از «آدم» تبدیل می گردد ، دنباله روی صرف : « لذت می بریم و خوش می گذرانیم همان طور که آدم این کار را می کند ؛ می خوانیم و می بینیم و در باره ادبیات قضاوت می کنیم همان طور که آدم می بیند و قضاوت می کند ؛ به همین سان از «انبوه خلایق» کنار می کشیم همان طور که آدم کنار می کشد ؛» جا می خوریم » همان طور که آدم جا می خورد »… و حالت و احساس بدی داریم -همچنان که من در تمام زندکی ام داشته ام- همچون هر آدمی که در وجودش این احساس را داشته…همچون «اندوهی که در ژرفای شادخویی» اندکی از ماهاست
دلیل این که ما غالبا غیر اصیل هستیم مضاعف است . نخست این که ما تابع فشار «همسطح کننده» از «آدم» هستیم ، فشاری برای دنباله روی و همرنگی با جماعت. «آدم» در صدد اعمال نوعی «دیکتاتوری» است ، تا مطمئن شود که هر فرد «میانمایه» باقی می ماند . اما دوم این که خود فرد تمایلی متمایز دارد به همراه رفتن با میانمایگی ، اندیشیدن ، عمل کردن و احساس کردن به منزله تابعی از آدم. زیرا ما تابع دلنگرانی شدید برای «فاصله داشتن» مان هستیم، دلنگرانی اینکه هرگز نباید از هنجار های اجتماعی فاصله بگیریم ، واین همان «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» است . این امر را می توان صرفا واقعیتی عریان شمرد-چون ما در مقام موجودات اجتماعی فقط پیرو هنجارها هستیم- اما دلنگرانی ما برای تن دادن به فشار دنباله روی مبتنی بر حق حسابی است که می گیریم :تن دادن به این فشار «آرامش بخش» است چون شخص در تابعی از «آدم» شدن از سنگینی تشویش برانگیزی «سبکبار» می شود که هر کس در مقام «من-خود» زندگی می کند ،که باید در مقام فرد باید تحمل کند . این سنگینی تشویش برانگیز مرگ است و مرگ میرندگی محتوم هر فرد است . بنابر این زندگانی غیر اصیل در بنیادی ترین توصیفش ، گریز از مرگ است.
اما با این حال زندگانی « آرامش خواه » غیر اصیل آرامش به سخن صحیح نیست، زیرا «من-خود» حق خود را از هستی دازاین مطالبه می کند ، به او همچون آن چیزی که هایدگر ندای «وجدان» می نامد نهیب می زند ، و او را به پذیرش میرندگی اش و فردیتش می خواند.از اینجاست که دازاین همواره در حالت «تشویش» کم یا بیش صریح است . زیرا دازاین یا باید با فرو رفتن دریاس مجدد ندای خاموش وجدان را در تکاپوی پرهیاهوی زندگانی غیر اصیل و «به سقوط در افتاده» خفه کند، یا در غیر این صورت به این ندا گوش دهد و دورنمای مرگ و رابطه پرتنش با «آدم» را بپذیرد .اگر ندا را سرکوب کند در حالت غیر اصیل باقی می ماند .از سوی دیگر، اگر گوش دادن را انتخاب کند آنگاه چیز های مختلفی برای او اتفاق می افتد.این است که در حالت دلشوره فرو می رود.
این حالتی است که شخص در «خودبنیادی» وجودی فرو می رود . به عبارت دیگر ، شخص از «آدم» و از هنجارهایش و از زندگانی قبلی اش به منزله مریدی سرسپرده بیگانه میشود. زیرا شخص پی میبرد که هنگامی که «مساله» مرگ در میان است ، در واقع ، «هر با –دیگران-بودن ما را تنها می گذارد».بدین معناست که شخص پی می برد که توهم آرامش خواهی یکی بودن با «آدم» دقیقا همین است. شخص «گریبان خود را از چنگ آدم رها» کرده، «فرد شده» تا به «خودش» برسد.
ادعا های «آدم» در دلشوره و زندگی و جهان – با اصطلاحی که کامو عمیقا کاویده است- عبث یا از معنا تهی می شود . به گفته هایدگر ، آنها «بی معنا» می نمایند ، آنها برای شخص به «هیچ» تبدیل می شوند .اما همین طور که دلشوره فزون می شود شخص با یک نیستی دوم مواجه می شود .شخص نتنها کشف می کند که جهان «هیچ» است بلکه کشف می کند که علاوه بر آن آدمی نیز هیچ است.آدمی می بیند که مرگ هرکس صرفا واقعه ای در آینده نیست بلکه به طور بنیادی تر نشانه «هیچی» هر باشنده ای است که آدمی می توانست علاوه بر در-جهان-بودن خودش در نظر گرفته باشد.اما این هیچی دوم تاثر ناامید کننده هیچی اول را محو می کند . نیست لنگلری کاملا درک شده بر نیست انگاری چیره می شود .آدمی می بیند که هیچ خود اساسی وجود ندارد که بیرون از جهان دنیوی خودش وجود داشته باشد و لذا پرشور به زندگی خودش در آن جهان باز تقویت شده باز می گردد و نخستین بار به طور کامل به آن متعهد می شود . آدمی «افکندگی» حود را «به عهده می گیرد» زیرا دیگر جهان خود را همچون جهانی بیگانه ، همچون افکندگی تجربه نمی کند. از آنجا که هیچ مطلقی وجود ندارد ، هیچ جای متعالی تعلق داشتن ، بنا بر این خانه را همان جایی می بینیم که هستیم.
اما آدمی از برخوردش با مرگ بی نشان باز نمی گردد . زیرا آدمی شیفته برده وار «آدم» باز نمی گردد بلکه در حالتی از بی طرفی انتقادی از «آدم» سکونت می کند و آماده است «اذعان» کند هر چیزی در جامعه اش خود را «به سقوط در افتاده» یا ترسو نمایش می دهد. آدمی دیگر پیرو افکار عمومی باز نمی گردد بلکه به منزله رهبر معنوی آن ، بالقوه، باز میگردد.دازاین در یک کلام به باشنده ای خودمختار و «اصیل» تبدیل شده است.
من معتقد که آنچه دهشت آور است زندگی جاویدان یا مرگ جاویدان است .زندگی و حیات به تنهایی رعب آورترین چیز ممکن است واز بهشت به مدد همین جاودانگی باید ترسید.ماهیت خوش آیند و بالنده زندگی – که به قول بکت کاری جزء زندگانی از آن برنمی آید- به همدلی آنتی تزی به نام «مرگ» است و شورانگیز ترین لحظه ، موقعیت سنتز … همان دمی که «مرگ» و «زندگی» در یک سطح می ایستند و چه فرقی می کند که به کدامین سو بلغزی …«مرگ» یا «زندگی» هر دو حیات است و این لحظه سکوی پرتاب شاعرانگی است ،نقطه ای که اصالت رخ می نمایاند.

(۱) دیدگاه

در ستایش بورژوازی

آنچه می خوانید خلاصه ای است از بخش های 1 و 2 از فصل دوم کتاب تجربه مدرنیه که به مارکس و مدرنیسم و مدرنیزاسیون اختصاصی یافته است.

تأکید می کنم خلاصه ذکر شده نه در صدد نتیجه گیری از بحث و نه در جستجوی بیان کامل فصل دو یا حتی بخش های اول و دوم آن است. این خلاصه تنها قسمتی از این بخشها بود که خیلی دوست داشتم دیگران هم در خواندنش با من سهیم شوند. به عبارت دیگر قسمت هایی بود که زیرشان خط کشیدم.

تجربه مدرنیته (هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود)

نویسنده : مارشال برمن

مترجم: مراد فرهاد پور

بورژواها چه کرده اند که سزاوار ستایش مارکس اند؟ نخست، آنها نخستین کسانی بوده اند که نشان داده اند فعالیت های انسان چه نتایجی می تواند به بار آورد.

منظور مارکس این است که بورژوازی رؤیاهایی را که شاعران و هنرمندان و روشنفکران فقط در سر پرورانده اند، عملاً تحقق بخشیده است.بورژوازی عجایبی پدید آورده است سخت عظیم تر از اهرام مصری و آبگذرهای رومی و کاتدرالهای گوتیک.

مارکس نه اولین و نه آخرین نویسنده ای است که پیروزی های سازمان اجتماعی و تکنولوژی بورژوازی مدرن را جشن می گیرد. اما فتحیه او از دو جهت متمایز است: آنچه بر آن تأکید می گذارد و آنچه از قلم می اندازد. اگر چه مارکس خود را ماتریالیست می داند، در وهله ء نخست به آفریده های مادی بورژوازی علاقه مند نیست. آنچه برای او اهمیت دارد، جریانها و قدرت ها و تجلیات توان و زندگی انسان است.

مارکس به اختراع و ابداع خاصی انگشت نمی گذارد .آنچه او را بر می انگیزد جریانهای پر تلاش و مولدی است که از رهگذر آنها چیزی به چیز دیگر منجر می شود و رؤیاها به برنامه ها، و خیالات به ترازنامه ها تبدیل می شوند و اغراق آمیزترین و سرکش ترین افکار دنبال می شوند و پیاده می شوند.

از نظر مارکس طنز عملگرایی بورژوازی در این است که مجبور می شود سدی میان خود و برترین امکاناتش حائل کند، امکاناتی که فقط کسانی می توانند آنها را تحقق بخشند که قدرت بورژوازی را در هم بشکنند. زیرا از میان انواع فعالیت های درخشانی که بورژوازی به وجود آورده است یگانه فعالیتی که واقعاً معنایی برای اعضای آن دارد، پول در آوردن و انباشت سرمایه و انبار کردن ارزش افزوده است.تمامی اقدامات آنها صرفاً ابزاری برای رسیدن به این اهداف است و فقط به صورتی گذرا و ابزار وار مورد توجه قرار می گیرد.قدرتها و جریانهای برانگیزاننده ای که مارکس را چنین مجذوب ساخته اند از نظر خالقانشان نتایجی فرعی و انتفاعی بیش نیستند. به هر تقدیر بورژوازی یگانه طبقه حاکمی است که اقتدارش را از نیاکانش به ارث نمی برد بلکه از آنچه عملاً انجام داده کسب می کند.

ولی نکته ء خجالت آور برای بورژواها آن است که آنها جرأت ندارند به چشم انداز راه هایی که گشوده اند بنگرند: آنها تنها با نفی گستردگی و ژرفای کامل نقش انقلابی شان می توانند آن را ایفا کنند. اگر زندگی خیر، زندگی مبتنی بر عمل و کنش است چرا باید دامنه ء فعالیت های انسان به فعالیت های سود آور محدود شود؟ و چرا انسان مدرن که دیده است فعالیت های آدمی چه نتایجی می تواند به بار آورد، باید منفعلانه ساختار جامعه را به همین صورت که هست بپذیرد؟ « فعالیت انقلابی و فعالیت انتقادی – عملی» که بورژوازی را سرنگون می کند، تجلی بخش و مبیّن توان های عملی و عملگرایانه ای است که خود بورژوازی آزاد کرده است. اگر دیالیکتیک مارکس راه به جایی ببرد همان فضائلی که او به سببشان بورژوازی را می ستاید، دست آخر سبب دفن بورژوازی خواهد شد.

دومین دستاورد بزرگ بورژوازی رهانیدن انگیزش و قابلیت انسانی برای توسعه بود: برای تغییر مداوم، برای قیام و نوسازی پیاپی در تمام جنبه های زندگی شخصی و اجتماعی.مارکس نشان می دهد این انگیزش در مشغله و نیازهای رومزمره اقتصاد بورژوایی تنیده شده است. هر بورژوایی از کوچکترین گرفته تا بزرگ ترین، زیر فشار رقابت مجبور است دست به ابداع بزند، صرفاً با این هدف که کسب و کار خود را سرپا نگه دارد. هر کس اگر با اراده ء خود فعالانه تغییر نکند قربانی منفعل تغییراتی خواهد شد که بازار هیولاوار برا او تحمیل می کند.

«بورژوازی نمی تواند به بقا ادامه دهد الّا با ایجاد انقلاب پیاپی در ابزار تولید»

مارکس در اینجا تحت تأثیر پویایی مضطربی که سعی دارد آن را بفهمد، جهش خیالی شگرفی می کند:

  • ایجاد انقلاب مستمر در تولید و در انداختن آشوب بلاوقفه در تمامی روابط اجتماعی وعدم یقین و تلاطم پایان ناپذیر، عصر بورژوایی را از تمامی اعصار قبلی متمایز می سازد. تمام روابط ثابت و منجمد، همراه با پیشداوریها و عقاید کهنه و محترم وابسته به آنها به حاشیه رانده می شوند و تمامی روابط تازه شکل یافته قبل از آنکه استوار شوند منسوخ می گردند. هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود، هر انچه مقدس دنیوی می شود و دست آخر آدمیان ناچار می شوند با صبر و عقل با وضعیت واقعی زندگی و روابطشان با همنوعانشان روبرو گردند.

اکنون می توانیم بفهمیم چرا بورژوازی و جهانی که ساخته بود مارکس را به وجد و شوق آورد.حالا باید به مسأله پیچیده تری بپردازیم: شگفتا که مداحان سرمایه داری از افقهای بیکران و توان و جسارت انقلابی و خلاقیت پویا و ماجراجویی و توانایی آن در ایجاد آسایش برای بیشتر مردم و حتی خرسند کردن آنان حرف چندانی نمی زنند. بورژوازی و ایدئولوگهایش هرگز به فروتنی و تواضع شهره نبوده اند، اما به شکل عجیبی مصّمم اند تا بسیاری از خصال تابناک خود را پنهان سازند. فکر می کنم دلیلش این باشد که خصال آنها سویه ء پلشتی دارد که نمی توانند پنهانش نکنند. آنها به طور مبهم از آن اطلاع دارند و عمیقاً از آن مضطرب و بیمناک اند تا تا آنجا که ترجیح می دهند به جای پذیرش صریح و کنار آمدن با آن ، قوّت و خلاقیّت خود را نادیده بگیرند یا انکار کنند.

چیست آنچه اعضای بورژوازی می ترسند در خود کشف کنند؟ مسلماً علاقه مندی آنها به استثمار مردم و با آنان مثل ابزار (از حیث اقتصادی یا اخلاقی) رفتار کردن نیست. مارکس می گوید بورژوازی در این مورد ککش هم نمی گزد. هر چه باشد وقتی با خود نیز این چنین رفتار می کنند، چرا با دیگران نکنند؟ منشأ واقعی مشکل، ادعای بورژوازی است مبنی بر اینکه « طرفدار نظم » در سیاست و فرهنگ مدرن است.

اگر به پس پشت آرامش و متانتی که اعضای بورژوازی ما به وجود آورده اند نگاهی بیفکنیم و به شیوه ء واقعی کار و عمل آنها نظری بیندازیم در می یابیم که اگر کسی بالایش پول بپردازد این همشهریان متین و استوار جهان را هم می کوبند. سّر آنها _ سّری که موفّق شده اند حتی از خود پنهان سازند_ این است که پس پشت ظواهرشان، آنان مخرّب ترین و سبعترین طبقه ء حاکم تاریخ اند. مارکس تمام سوائق هرج و مرج طلبانه و لگام گسیخته و مخرّبی را که نسل بعدی با نام « نهیلیسم» غسل تعمید داد _ سوائقی که نیچه و پیروانش به زخم هایی همچون مرگ خداوند نسبت می دهند_ در کارکرد به ظاهر مبتذل بازار جای می دهد. وی پرده ها را می درد و در چنان ابعادی فاش می سازد که بورژواهای مدرن نهیلیستهایی تمام و کمال هستند که حتی به مخیله روشنفکران مدرن هم نمی رسند. اما این بورژواها خود را از خلاقیت خویش بیگانه ساختند زیرا زهره ء آن را نداشتند که به مغاک اخلاقی و اجتماعی و روانی که خلاقیّتشان باز کرده بود نگاهی بیفکند.

نوشتن دیدگاه

سینمای مستند و واقعیت

متن قابل تامل مازیار سیدنژاد عزیز در باب سینمای مستند حاوی نکات مهمی بود که به واسطه شکل گیری دیالوگ ها به متنی فراتر از خود بدل گشت و مفاهیمی ذیل آن شکل گرفت که هر یک قابلیت شرح و بسط مفهومی و فلسفی داشتند . منظر من بدین بحث ها مثلا سینمای مستند به عنوان قسمی متعالی و توامان جوهره سینما و یا افتراق پدیدارشناسی فیلم و عکس به عنوان هنرهایی زمان مدار و ساکن و همچنین عدم وجود «سینمای روشنفکری» در ایران و یا حتی نقد منظر قدیم و جدید فرهادپور در باب روشنفکری ( قدیم یعنی نگاه فرهادپور به جریان روشنفکری در ایران در «عقل افسرده» و نگاه جدید منظور نقد منظر گذشته در کتاب «عقل افسرده» و گرایش دادن حوزه سیاسی به جریان روشنفکری در ایران در مصاحبه ها و سخنرانی های اخیرش- نگاه کنید به متن مصاحبه کامل فرهادپور که به شکلی ناقص در شهروند( فقط بخش روشنفکر دینی) چاپ شد و همچنین متن سخنرانی او در دانشگاه تهران) در ایران هر کدام حرف هایی مبسوط است که بدان ها به دلیل زیاده گویی این متن (اتهامی که از پیش بدان محکومم) نخواهم پرداخت مگر آنکه مخاطب این متن طلب آن کند. به همین دلیل این متن وفادار به بحث های مازیار در متنش خواهد بود.

اما تاملات :

1)یک تعرف کلاسیک و مرسوم در باب سینمای مستند همان تعریفی است که مازیار عزیز در متن خود بدان اشاره کرده یعنی «برداشتی خلاقانه از واقعیت». اما این تعریف همان قدر که راهگشاست گمراه کننده نیز می باشد.همچنان که در پژوهشهای حوزه نظزیه فیلم کلاسیک این تعریف همچنان پابرجا و در نظریه فیلم معاصر با توجه به وجوهی که گفته خواهد شد مورد بازبینی قرار گرفته است .مثلا: چه چیزی مبنا و مبدا برداشت خلاقانه و ابعاد آن را مشخص خواهد کرد؟ و این واقعیت معطوف به «عینیتی تام و تحقق یافته» است و یا «عینیتی ممکن» یا مراد « واقعیت انضمامی» است ؟ (تاکید در اینجا افتراق عینیت ممکن ، عینیت تحقق یافته و واقعیت انضمامی است)

به هر حال آنچه ثقل این واژه ها و همچنین خود ترکیب «سینمای مستند» :

Documentary:رخدادنما؛واقع نما ؛ سندواره

(منبع :فرهنگ علوم انسانی؛داریوش آشوری؛ویراست دوم ،صفحه117 )

نشان میدهد آن است که این گونه سینما در نسبتی با واقعیت قرار می گیرد . واقعیتی که در آنی از کف می رود و هرگونه ثبت، ضبط و بازسازی تام آن تحقق ناپذیر است.

اتفاقا نه صرفا به خاطر فاصله ای که میان تصویر و رخداد وجود دارد (همچون دخالت زاویه تصویر ،کات ها و…) بلکه حتی فراتر از آن ، همین که دیگر هر گونه بازنمایی نمی تواند همان نقشی را ایفا کند که این « واقعیت از کف رفته» در هر کلیت انضمامی دارد.مثلا جایگاهی که تصویر در مناسبات تولید پیدا می کند یکسره متفاوت از امر واقع است .

بودریار در ابتدای فصل هفتم از کتاب مشهور خود با عنوان :

The Consumer Society:Myths and Structures (London:SAGE Publication.1998)page:211

یا «جامعه مصرفی-اساطیر و الگوها(ساختارها) ¹ با اشاره به بازسازی رخداد « جویندگان طلا » می گوید:

«آنان چونان جهانگردانی با اتوبوس جهانگردی به نقاط دور قطب شمال سفر کرده تا رویداد «جویندگان طلا» را بازسازی کنند در حالی که کتو چوبهای اسکیموها را کرایه نموده تا همانند آنها شوند .بشر مصرف کننده است .آنان از راه آیین و مراسم ، رخدادی تاریخی را مصرف می کنند و در این هنگام چنین چیزی (رخداد تاریخی) همانند افسانه ای نمادین شده است . این جریان «بازسازی» نام دارد)

بدین ترتیب این تعریف کلاسیک از سینمای مستند به نظر کافی نخواهد بود و من نیز نمی خواهم و همان طور که نشان خواهم داد نمی توانم تعریفی مشخص در این مورد ارائه کنم.هر چند می توان ابعاد تعریفی از زاویه دید مخاطب را جستجو کرد چراکه مفهوم «واقعیت از دست رفته» یا اصطلاح مرسوم آن «واقعیت در زمان تراژیک» یا «L’entre tems» (که اشاره به فقدان زمان واقعی در اثر هنری به مثابه رسیدن به آینده دارد.)مفهومی دینامیک است.به بیان بهتر «واقعیت از دست رفته» در تصویر یا اثر هنری الزاما عینیتی رخداده شده نیست بلکه شامل «عینیت ممکن» نیز می شود.همانند بازسازی صحنه هایی که از زاویه دید مخاطب به نظر واقعی می آیند اما با آگاهی از «اجرا» در میابیم که تصاویر ساختگی بوده است مثل: فیلم مستند «آقایان پرنده» رضا بهرامی نژاد و «زنانه» افضلی تماما شامل تصاویر ساختگی اند و همچنین بخش هایی از فیلم «اون شب که بارون می آمد» کامران شیردل و…

تا بدین جا به دو موضوع اشاره کردیم : اول آنکه امکان ثبت خود واقعیت وجود ندارد . دوم آنکه اساسا این که تصویر مشخصی ، تصویر واقعیت است یا نه خود محل تاویل مخاطب است و این تشخیص الزاما نسبتی متنی نیست بلکه می تواند متاثر از عوامل بیرونی و انتقادی باشد.(در اینجا هر آنچه از «واقعیت از کف رفته» باقی می ماند خود، تصویری از واقعیت است .چه در شکل ابژه (فیلم و عکس و..)و چه به شکل سوژه یا تصویری ذهنی)

2.شاید هیچ نظریه ای به اندازه مفهوم ناتورالیستی در نقد ادبی توسط رولان بارت نتوانسته باشد بر نظریه فیلم معاصر تاثیر بگذارد . در بخشی از کتاب موجز و کوچک «درجه صفر نوشتار» رولان بارت- که موضوع آن اسلوب های نوشتاری متفاوت و تاکید بر حرکت به سوی یک متن آرمانی و فارغ از اسلوب است- درباره نوشتار رئالیستی چنین می خوانیم:« منظور از نوشتار رئالیستی ، نسخه برداری صرف از واقعیت بیرونی نیست بلکه نوشتن به شیوه ای است که که جلوه و تاثیری از امر واقع را منتقل کند .»(درجه صفر نوشتار ، رولان بارت ، ترجمه:شیرین دخت دقیقیان، نشر هرمس)

که باید اضافه کنیم که این تجربه گهگاه فراتر از تجربه واقعی انسانی چه در سطح سوبژکتیو(دریافت های ذهنی نو) و چه در سطح ابژکتیو (مثلا دیدن تتصاویری که چشم معمولی در واقعت توانایی دیدن آن را ندارد.) است.

حتی در مساله استناد به چیزی مثلا عکس، مراد انتقال امر واقع نیست بلکه جلوه و تاثیری از امر واقع استکه نسبت به مخاطب عکس این استناد مورد تایید یا عدم تایید قرار می گیرد.

کوشش های نظریه فیلم معاصر در دهه های آغارین بسط همین نگاه در غالب نظریه فیلم بود که سبب گردید معبر لازم برای خروج نظزیه فیلم کلاسیک و افکار ناتورالیستی آن به وجود آید.لازم است تاکید کنم منظور من از نظریه فیلم کلاسیک نظر به افکاری دارد که حول این موضوع از زمان پیدایش سینما تا 1960 (یعنی شکل گیری نشانه شناسی فیلم ) به وجود آمد. مقطعی که از دو جریان همزمان و بنیادین فرمالیستی(تحت تاثیر رودلف آرنهایم،سرگئی آیزنشتاین) و رئالیستی(تحت تاثیر آندره بازن ، زیگفرید کراکائر) تشکیل شده است.

نظریه فیلم معاصر با گسست از مقایسه خود با «تجربه واقعی» به عنوان تجربه ای متفاوت در حوزه های فراروانکاوی، پدیدار شناسی و نشانه شناسی خود را منبسط می کند.

3.بحث نسبت رابطه میان تصویر و امر واقع از 1967 به این سو پس از ادراکات جدید از مفهوم «آگاهی» در پدیدار شناسی و همچنین نقد های قدرتمند در این حوزه وارد حوزه های دیگر از جمله زیبایی شناسی گشته است .مشخصا دو مقاله :

“Reality and its shadow”² یا «واقعیت و سایه اش» اثر امانوئل لویناس و همچنین“Autonomy of Art”³یا «خودسامانی اثر هنری» اثر تئودور آدورنو «نفس پرسش» » تصویر و حتی هنر چه ارتباطی می تواند با واقعیت برقرار کند؟» را مورد بازبینی مجدد قرار دادند.

لویناس و آدورنو(یکی از منظر هستی شناسی و دیگری پدیدارگونه)بر این نظر دارند که واقعیت امری «سپری شده» و «سپری شونده» و محدود به زمان نیست بلکه واقعیت عنصری نامیراست . در واقع واقعیت صلب و قابت نیست .قابل توجه است که این موضوع نه فقط بدین دلیل است که «واقعیت قابل تاویل است» بلکه فراتر از آن ، بدین مفهوم که در هر لحظه موقعیت آن در کلیت انضمامی در حال دگرگونی است.

یک عکس ، تصویر واقعیت نیست بلکه بخشی از آن است . همان انرژی تازه واقعیت که از لحظه حضورش رتگ دیگری به آن می دهد . واقعیت بعد از خلق تصویر موقعیت و تاریخی دیگرگونه می یابد.

رنی کلست در مقاله مشهور خود با عنوان «سینمای صلب» یا “The Screen Frozen” اشاره جالبی دارد که عین آن را در اینجا می آورم:

هنر سایه واقعیت است
همانندی برای لویناس به این معنی نیست که تصویر واقعیتی مستقل و اورژینال است (برابر با اصل). همانندی در اینجا نتیجه مقایسه بین اصل و تصویر نیست، بلکه عاملی است که موجب به وجود آمدن تصویر می شود . واقعیت خود ، بدلش ، سایه اش و تصویر اش است.
در اینجا یک نوع دوگانگی بین شخص و هستی اش وجود دارد . رابطه بین این دو لحظه ، آ«جا که هستی هم خودش است و هم با خود بیگانه است ، همانندی نام دارد.هر چهره ای نیز بدلی را با خود حمل می کند .
هر تصویری قبل از آنکه یک تصویر باشد ، بدل اس ت . بدلی که به چیزی تراژیک تبدیل می شود .(Levinas.1989.138)
هیچکدام از بحث هایی که سینما و هنر انتزاعی را عاری از هر گونه همانندی (به ابژه) در جهان بیرون دانسته است،در مقابل ادعای لویناس پذیرفتنی نیست ، چراکه او به مقایسه بین دو حوزه جدا که خود را در دیگری تعریف می کند ، نپرداخته . همانندی متصل به حقیقت است ، ناراستی انعکاس راستی است . بخواهیم یا نخواهیم ، مقایسه آنها مورد بحث نیست . آنها محصول یکدیگرند و از خود استقلالی ندارند و ما نباید یکی را با دیگری اشتباه بگیریم .
«ناراستی تفاله مبهم راستی نیست ، بلکه خود سرشت محسوس آن است ، که به وسیله آن همانندی و تصویر در جهان وجود دارد (…)
بحث در این مورد که آیا این هنر است که از طبیعت تقلید می کند یا طبیعت از هنر ، با شکست مواجه است . زیرا این بحث متوجه همزمانی هستی و تصویر نشده است.»(Levinas.1989.136)
همین همزمانی هستی و تصویر است که نظریه همانندی لویناس را از جهانبینی و ایده آل گرایی افلاطون متمایز ساخته . لویناس می خواهد حقیقت و تصویر را بدون تلفیق یکی با دیگری به هم پیوند دهد . آنها جدا و در عین حال به یکدیگر وابسته اند.

4.در باب مسائل مبتلا به سینمای مستند ایران مشخصا پیش طرح پژوهشی را نگاشته ام که دراینجا می توانید بخوانید.

می خواستم مباحث دیگری از جمله نظریات فلسفی درباب » دیدن » را که ماهیت «دیدن» را در چهارچوب «ادراک» و همچنین مفاهیم مربوط به «ادراک غیر رسمی» یا “casual” را طرح کنم. همچنین بحث بنیادین ، اشیاء با تاثیری که بر حواس ما می گذارند سبب تجربه ای بصری می شوند که این ارتباط بنیان تجربه معرفتی ما به جهان و واقعیت نیست بلکه تنها بخشی از ادراک محسوب می شود ، که دیدم متن بسیار طولانی شده است.

*********************************************************

1)شنیده شده که قرار است این کتاب توسط پیام یزدانجو ترجمه شود.

2)من خودم این مقاله را نخوانده ام اما شرح این مقاله در مقاله مشهور رنی کلست که اخیرا متن کامل آن را ترجمه کرده ام و در «ویژه نامه فلسفه و سینما» فارابی موجود است. همچنین ترجمه ناقص آن را که اتفاقا این موضوعات در آن طرح شده را می توانید در وبلاگم مشاهده کنید .اصل مطلب انگلیسی رنی کلست در مجله شماره آگوست 2007 موجود است Film-Philosophy

3)امید مهرگان در کتاب «زیبایی شناسی انتقادی»این واژه را اشتباها و بر اساس فرهنگ آشوری «خودمختاری،خودسالاری،خود آیینی» ترجمه کرده که با توجه به این واژه ها هنر عنصری مستقل از اجتماع تعریف خواهد شد اما در مقاله ذکر شده آدورنو خود مفصلا در ارتباط با این واژه توضیح می دهد. در واقع آدورنو رابطه ژرف ساختی که هنر و تصویر با اجتماع برقرار می کند را نفی نمی کند بلکه معتقد است که هنر در عین این رابطه ژرف ساختی از واقعیت های درونی خود تغذیه میکند.

نوشتن دیدگاه

دو جشن یلدا با یک هفته تأخیر

جمعه هفته گذشته به مناسبت شب یلدا جشنی در موزه میراث روستایی گیلان برگزار شد که با هزار زور و زحمت توانستیم دعوتنامه ای جور کنیم و در جشن حاضر شویم. جالب این است که حتی 2 نفر جای خالی دعوتنامه مان را بدون استفاده گذاشتیم به این خیال که اینجا پر است از پژوهشگر. و شاید درست نباشد در این جمع تخصصی از خانواده و دوستانمان کسی را بیاوریم. حالا بگذریم از اینکه فامیل کارکنان موزه…..

در این جشن برخی از مراسم شب یلدای روستایی گیلان اجرا شد. از آن جمله است فال هندوانه، فال پوست هندوانه و فال کوزه (فال طبری). آقای بشرا، شاعر و پژوهشگر گیلانی درباره رسومات یلدا در روستاهای گیلان سخن گفتند که این بخش بسیار جالب بود. موسیقی گالشی با اجرای گروه دیلمان دادو نیز زینت بخش مراسم بود.

در مجموع کیفیت این برنامه نسبت به سایر برنامه های موزه اندکی افت داشت.سالن تلمبار گنجایش جمعیت را نداشت و برنامه ریزی کمی عجولانه بود.اما دیدن مراسم روستایی لطفی داشت که با وجود تمام کاستی ها جشن را دلپذیر می ساخت.

بروشور «مراسم شب یلدای روستایی گیلان» نیز بین برخی از حضار توزیع شد که اطلاعات جالبی را ارائه می کرد. این اطلاعات در طول مراسم توسط سخنرانان نیز ارائه گشت.

خبر دیگر از بچه های شبانه 85 دانشکده معماری

چنان جشن یلدایی گرفتند که دهانمان باز ماند! نمونه جالب یک کار گروهی. همه بچه های کلاس مشارکت داشتند. از موسیقی عمیق و فضا داری برای کلیپ ها استفاده کرده بودند که خیلی از سال بالایی هایشان به گوش ندادن آن افتخار می کنند!

در برنامه شان دید شهری، نگاه انتقادی و حتی گوشه چشمی به مسائل معماری و شهرسازی شهر و منطقه به چشم می خورد. شاید باید منتظر چند تا استعداد جالب از بچه های این ورودی باشیم که در چند سال آینده فضای دانشکده را بهتر کند. (همینطور که امسال این کار انجام شد)

(3) دیدگاه

در ضرورت منشور گیلانیان

در ضرورت منشور گیلانیان

در زمان نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری دربسیاری مناطق کشور اعلامیه های منتشر شد که خواستهای هر یک از استانها و مناطق را یادآور می شد. اگر چه برخی ا این اعلامیه ها با نام های غیر قابل قبولی مانند «حرکت ملی آذربایجان » منشر می شد و یا درخواستهای قومیت گرایان افراطی در آن لحاظ می شد اما در برآیند نهایی یک قدم رو به جلو بود مبنی بر اینکه دولت دموکراتیک و حقوق شهروندی آحاد ملت ایران تنها زمینه برای برقراری تساوی میان شهروندان ایرانی است که دارای« زبان و مذهب (قومیت) » متفاوتی هستند. اگر چه نتیجه به وفق مراد نبود و پس از دو سال امروز بسیاری از ایرانیان دلسوز از تبعیضات و تنش های قومی و مذهبی آزرده خاطر و نگران شده اند و خواستار تغییر این وضع تبعیض آمیز و تنش زا هستند.
اما گیلانیان چه می خواهند؟
پاسخ به این پرسش در عین دشواری آسان است .آسان از این جهت که خواستهای مردم گیلان جدا از دیگر مردم ایران نیست . مردم گیلان همان چیزی را می خواهند که یک کرد ، آذربایجانی ، ارمنی یا یک فارس زبان یا شیعه و سنی در خواست می کنند که بی شک تمام این نیاز ها در چهارچوب یک مردم سالاری و حقوق شهروندی برابرقابل دست یابی است . اما دشوار است از این جهت که هیچگاه گیلانیان در مورد نیازهای اساسی خود به توافق نظر نرسیده اند یا بهتر بگویم اصولا نمی دانند که چه می خواهند . آیا آموزش زبان گیلکی و یا تالشی در مدارس گیلان مورد توافق اکثر گیلانیان است ؟ آیا حفاطت از محیط زیست در حال تخریب گیلان واجب تر است یا ایجاد صنایع سنگین و آلاینده ؟ و آیا اینکه بخشش دریای کاسپین به طور اخص به مردم گیلان مربوط می شود ؟ و… به سوال های از این دست پاسخ یکسانی نمی توان داد و به واقع کمتر تلاشی برای طرح چنین سوالاتی شده تا جوابی معقول و منطقی برای آن یافت.
ما اکنون در گیلان چه به خیر چه به شر مشکل قومیت نداریم – البته اگر چند جوان ناآگاه بی جهت اسباب دردسر نشوند- به همین دلیل گیلان یکی از کاندیداها برای برگزاری انتخابات استانی برای مجلس بود ، فضای فرهنگی در گیلان برای بسیاری از فعالیت های فرهنگی و اجتماعی مناسب است بسیاری از این فعالیت ها در مناطق دیگر مساوی است با تکفیر و بی عفتی ، در گیلان بردباری مذهبی یک اصل است شیعه ، سنی ، ارمنی ، دراویش و … با کمترین مشکل زندگی می کنند . همه و همه این شرایط به ما می گوید حداقل نخبگان گیلانی رخوت و سستی را کنار گذاشته و با گفتگو در باب یک منشور و اعلامیه برای گیلان و مردم گیلان در تمام حوزه های سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی و حتی ورزشی به یک توافق حداقلی دست پیدا کنند.این توافق برای مردمانی که عادت به کار گروهی ، انجمنی و حزبی ندارند سخت است اما غیر ممکن نیست و همتی می طلبد که بی شک در میان گیلانیان یافت می شود. امیدوارم به زودی چنین اتفاقی حاصل شود.

(6) دیدگاه

یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی

یادم آمد ، هان ،داشتم می گفتم آنشب نیز

سورت سرمای دی بیدادها می کرد .

و چه سرمایی! چه سرمایی!

باد برف و سوز وحشتناک *

سورت سرمای دی که آمده است و خیلی زودتر پیچیده میان کوچه های شهر، دست هایی که توی جیب ها آرام گرفته و سرهایی که خودشان را زیر یقه های ایستاده پالتوی نخ نما پنهان می کنند.

دست هایی که توی جیب ها می مانند ، برای اینکه چشم ها ببیند و با آن حساب و کتاب کنند دور از نگاه آشنا و غریبه ، گاه از سر نداری و این همه چیز های عجیب و باور نکردنی توی بازار رنگارنگ شهر ، گاه برای نقشه ای و تصمیمی و هدفی.

وقتی همیشه سرد باشد و زمستان و وقتی مردم عادت کرده باشند به این همه سردی ، مگر می توان این پالتوی کهنه را از آن ها گرفت که هم برایشان نقاب است و هم تن پوشی برای سرما.

شهر هم توی این بازی سرد کم نمی آورد ، آدم ها را می گرداند توی خیابان هایش و سر پناهی برای تنفس، برای یک نفس گرم ، تا این سرمای کهنه و نخ نما را از سینه ها بدزدد ، انگار نیست.

انگار سرما رفتنی نیست .

حرف های یکی از دوستان توی گوش هایم می پبچد . زمستان سردی بود انگار یک زمستان ممتد. زمستانی که حتی تابستان را هم فتح کرده بود ، مقابل کنسولگری پاکستان سرخوش و بیخال و جوانانه می گذشت ، اخوان را دید که آرام توی خیابان با شعر هایش می خرامد به او که رسید با طمانینه سلامی داد و اخوان بی هیچ مقدمه ای گقت: «زمستان بس ناجوانمردانه سرد است. بس نا جوانمردانه… » آن دوست جوان جا خورد ، دست هایش را توی جیب هایش فرو برد و به سرمای زمستان اندیشید و بعد ها این خاطره ای شد برای او ، برای خاموشی آن سرخوشی های جوانی و حس عمیق واقعیتی که جریان دارد.

از این همه سرمایی که قامتش را تکیه داده بر این روز ها ، خیابان ها را با دستانی پنهان از همه و بینی یخ زده و نفس های سرد زیر پا می گذارم و به امید گرمایی راه را می پویم .

چیزی توی ذهنم می دود ، مثل خاطره ای خوب ، مثل یک یادگاری از آغاز همه ی زمستان های سرد و همه روز های یخ زده که نفس نیز جرات حضور ندارد . خاطره ای که گرچه همیشه رنگی هم نبوده ، گاهی سختی توی آن موج می زد اما سر پناهی گرم بود برای آغاز زمستان.

می دوم و خودم را به سرپناهی گرم می رسانم ، به آرامش و خاطراتی که میان سفره ی رنگارنگ یلدا پنهان شده به دست های مهربان همیشه گرم حتی در سرمای زمستان . این جا سرزمین من است سرزمین مردمانی همیشه گرم در زمستان های سرد و سوزان. به یاد بزرگتر هایی می افتم که انگار خیلی زودتر سرمای استخوان سوز را درک می کردند و خانه هایشان محفلی گرم برای دست های یخ زده ما بود .

.

عطر سرد زمستان را حس کرد. خودش آمد . آن سرخوشی را خرامد به او که رسید با طمانینه سلامی داد و اخوان بی هیچ مقدمه ای گقت: زمستدششنه و نخ نما را از سینه ها بدزدد اما ا

لیک ، خوشبختانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد

همچون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود

همچون شرم **

یلدا را با تفالی ، خاطره ای و سفره ای گرم تمام که می کنیم ، خداوندگار بر تاریکی غلبه می کند ، پاکی بر پلیدی ، نور بر ظلمت و سیاهی و شب ِ گرم را به صبح پیوند می زنیم ، با گپی و گفت گویی و سخنی.

گرد آمدیم:
شبچره ای بود و آتشی،
گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت
وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ
در اوج سرگذشت
یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی
لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست
با خانه می شدیم که گرد سپیده دم
بر بام می نشست ***


* و ** مهدی اخوان ثالث

***سیاوش کسرایی

(2) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.