بایگانیِ نوشتار

نگاهی به مسئله کامنت در وبلاگ گروهی گیلانیان

چند وقتیه که بعد از صحبت با چند تا نویسنده های گیلانیان متوجه شدم بچه ها از روند کامنت گذاری برای نوشته ها راضی نیستن ،که البته خودم هم همین نظر رو دارم . در این حداقل ده پست آخر بسیاری از پستها بدون حتی یک کامنت موندن در حالی که از نظر محتوا دچار نقصان خاصی نبودن . البته من خودم معتقدم که کامنت نشان دهنده ی تاثیرگذاری و صحت یک نوشته نیست اما باید قبول کنیم که وقتی پست های مختلفی با موضوعات مختلف و در نتیجه مخاطبانی از طیف های گوناگون ، با غنای فکری مناسب در فضای اینترنت منتشر می شود و هیچ عکس العملی نسبت به هیچ یک از آنها نشان داده نمی شود ، یعنی یک جای کار و شاید حتی بیشتر از یک جای کار می لنگد .

و حال سوال این است که چرا کسی برای نوشته های گیلانیان کامنت نمیذاره و اگر هم بذاره معمولا کامنت گذار کسی نیست جز یکی از نویسنده های خود وبلاگ و نه فردی خارج از این دایره .
آن هم برای وبلاگی که بطور متوسط روزی 60 تا 70 بازدید داره .
کامنت گذاری در بلاگ اسپات هر چقدر هم مشکل باشه نمی تونه بهانه ای خوب و کافی برای این مسئله بشه .
مسئله تبلیغات هم مطرح هست ولی خب ما 70 بازدید در روز داریم ولی چرا کامنتی برای نوشته ها مشاهده نمی شه ؟
یکی از دلایل اصلی شکل گیری وضعیت فعلی از دید خودم ، استفاده از گیلانیان به عنوان فضایی جانبی برای انعکاس نوشته هاست .
وقتی نویسنده های ما مقاله ای رو هم در گیلانیان و هم در وبلاگ یا سایت شخصی شون می گذارن نتیجه این میشه که خواننده ها برای همون نوشته در وبلاگ شخصی نویسنده کامنت می گذارن نه در وبلاگ گروهی …
تعدادی از نوشته های امین ، میرعماد ، ماکان ، گمشده در فرانکفورت و … و حتی این پست قبلی خودم دارای همین ویژگی که بیان کردم هستن . حتی بد تر از اینها می بینیم که بعضی دوستان از اینجا بعنوان فضایی برای اینکه اطلاع بدن وبلاگشون بروز هست استفاده می کنن که این دیگه خیلی فاجعه هست .
و یک مسئله دیگه هم اینکه وبلاگ شخصی دارای شخصیتی حقیقی هست اما یک وبلاگ گروهی دارای شخصیت حقوقی و برخورد افراد با یک نهاد حقوقی متفاوت از یک نهاد حقیقی ( فرد ) هست .
درصدی از علت گذاشتن کامنت از سوی کامنت گذار به دلیل شخصیت حقیقی مقابلش هست که در صورت آشنایی با وی این مسئله تاثیر بسزایی بر روی گذاشتن کامنت دارد که این می تواند یکی از دلایل ایجاد معضل کاممت در یک فضای حقیقی باشد .
در ضمن از نظر اینجانب شخصی نویسی در فضای گیلانیان دیگه چندان مناسب به نظر نمی رسه چرا که گیلانیان رو از هدفی اعلام نشده که می تونه داشته باشه یعنی تبدیل شدن به یک پرتال نیمه روشنفکری و حتی روشنفکری باز می داره . روندی که تقریبا در چند ده پست آخر سعی بر تحققش بوده .
آنچه ذکر شد تنها بخشی از دلایل بود که البته ممکن هست خالی از اشتباه هم نباشند . شاید هم اصلا معزلی وجود نداشته باشه .
دوست دارم بقیه نوسنده ها و حتی خواننده های وبلاگ هم در این باره نظرشون رو بگن . بنظرم از این طریق میشه به نتایج خوبی رسید .
اصلا بگذارید سوال رو به شکل مستقیم تری مطرح کنم :

چه کار کنیم تا تاثیرگذاری وبلاگ گروهی گیلانیان و استقبال از آن بیشتر شود ؟

(9) دیدگاه

آموزش گام به گام سرکوب روشنفکرانه‌ی مخالف يا چه‌گونه ديکتاتور قشنگی باشيم!

پيش از هر چيز بايد به اين باور برسيد که با بقيه تفاوت داريد! اين خيلی مهم است. پس از همين حالا با خودتان تکرار کنيد: من با ديگران تفاوت دارم.

اين تفاوت خيلی مهم است. ديگران شما را نمی‌فهمند. بسته به طيف فکری شما، ديگران يا مرفه بی‌درد و بی‌اطلاع از رنج طبقه‌ی شما هستند يا بی‌سواد و بی‌فرهنگ و درگير توهم‌اند.

درست حدس زديد، اين عين خودشيفته‌گی ست. ولی خوب، اگر از اين خصلت بيزاريد، می‌توانيد با رياضت دادن به خود به نوعی خودشيفته‌گی منفی برسيد.

خوب، خودشيفته‌گی کافی نيست. شما بايد کمی هم شيفته باشيد. به بيان ساده‌تر: جوگير.

بايد چنان باشيد که آخرين نويسنده‌ای که کتابش را می‌خوانيد، پيغمبرتان گردد و آخرين روشنفکری که به شما افتخار داده و با شما چای يا قهوه نوشيده تبديل به يک انسان به‌به و چه‌چه گردد.

خوب، شما تا اين‌جا حساب خودتان را از ديگران جدا نموده و حتا الگوهای‌تان را نيز خودتان برمی‌گزينيد. حال زمان آن فرا رسيده که وارد عمل شويد:

اگر از خودتان اثر (هنری، فکری، ادبی و…) ارائه می‌دهيد. بهتر است که شفاهی باشد. چون اثر مکتوب، تعهد می‌آورد و نخستين خصلت هر ديکتاتور خوبی، گزک ندادن به دست ديگران است.

نقدهای وارده به اثر خود را دسته‌بندی کنيد:

تعريف شده؟ خوب، گرچه در دل‌تان قند آب می‌شود، اما با فروتنی تمام اعلام کنید که از شنيدن انتقاد بيشتر خوشحال خواهيد شد!

تأويل عجيب و غريب شده؟ شما بگوييد جالب بوده، ولی حتمن منظور و درون‌مايه‌ی فکری خودتان را هم اعلام کنيد.

انتقاد روبنايی شده؟ به نقش ايوان ايراد گرفته‌اند؟ خوب! انتقاد يعنی همین! بهترين فرصت برای اين‌که همه بفهمند شما چه‌قدر جامعه‌ی باز کارل پوپر هستيد! حتمن در پاسخ منتقد بگوييد: چه سوال خوبی. حق با شماست. خوب، هيچ اثری کامل نيست.

از پای‌بست نقد کرده‌اند؟ همه چيز را زير سوال برده‌اند؟ نقد راديکال؟

اين‌جا همان بزنگاهی ست که يک ديکتاتور قشنگ مردم‌سالار از يک ديکتاتور بد متمايز می‌گردد. شما بايد معصومانه حرف بزنيد: خواهش می‌کنم غرض‌ورزی نکنيد. اگر نمی‌خواهيد من اثر خودم را ارائه دهم بگوييد. فضا را مسموم نکنيد. شما با من خوب نيستيد، چرا به اثرم توهين می‌کنيد.

من ترجيح می‌دهم در اين فضا کار نکنم. (نترسيد، این فضا را از دست نخواهید داد، حتمن کسانی هستند که با منت و خواهش شما را برگردانند) کسانی هستند که نمی‌خواهند من اثری ارائه دهم.

خوب، در مرحله‌ی بعدی، شما هم بايد ديگران را نقد کنید. يادتان باشد بهتر است شفاهی باشد. درگوشی، دم در، توی راهرو، در جلسه‌ای خصوصی. يا اگر مکتوب است، سعی کنید بعدتر آن را جوری حذف کنيد.

نقد هم تعهد به همراه دارد. شما چه می‌کنيد. معلوم است! شما خيلی راحت هر نوع ادعايی که دل‌تان خواست عنوان می‌کنيد. اگر کسی دليل خواست خيلی راحت:

من نظرم را گفتم. خواهش می‌کنم درباره‌ی نظر من کسی نظر ندهد. بحث سر خود اثر است، نه نظر من!

طرف گير سه‌پيچ داده که بفهمد شما ادعاتان را از کجای‌تان در آورده‌ايد؟

خيلی راحت بگوييد: لزومی نمی‌بينم اثبات کنم!

فراموش نکنید که برای ديکتاتور بودن، آن هم از نوع قشنگ، فروتنی و خضوع خيلی مهم است. به ويژه بايد به همه بفهمانيد که فروتنی نه يک فضيلت اخلاقی، که يک وظيفه است.

هميشه توپ را به زمين ديگران بيندازيد يا به بيانی ديگر، دست پيش را بگيريد که خدای نکرده پس نيفتيد! نظر مخالفی را قبول نداريد؟ سريع طرف‌تان را محکوم کنيد که با نظرش دارد شما را سرکوب می‌کند و مجبوريد به خاطر غرض‌ورزی‌های‌اش سکوت کنيد.

در جمعی فرهنگی، در اقليت هستيد؟ سريع اکثريت را به باندبازی متهم کنيد. کسی شما را تاييد نمی‌کند و دائم در معرض نقديد؟ اين نکته‌ی مهم ديگری ست که ما آن را «لزوم وجود دشمن» می‌ناميم.

هميشه بايد «کسانی» باشند که نخواهند شما پيشرفت کنيد. اين‌ها می‌توانند موجودات فضايی يا شخص بيچاره‌ای که روحش هم از قضيه بی‌خبر است، باشد. فرقی ندارد.

مهم اين است که سنگ‌اندازی ديگران، بايد وجود داشته باشد. همين حالا بگرديد در ميان اطرافيان، به ويژه از ميان منتقدان‌تان، کسانی که با شما خصومت شخصی دارند يا می‌توانند داشته باشند را بیابيد. اين‌ها گزينه‌های مناسبی‌اند.

خوب، حال شما يک ديکتاتور قشنگ هستيد. شما روشنفکريد. مطالعات خيلی زيادی داريد. گاهی از پست‌مدرنيسم هم جلو می‌زنيد.

در عين حال، خيلی راحت می‌توانيد نقدهای وارده را سرکوب کنید. هر مخالفی را با برچسب مغرض، ديکتاتور، بددل، بدخواه و… از مسير حذف کنيد و تازه دل همه هم به حال شما بسوزد!

هر آسمان و ريسمانی را می‌توانيد به هم ببافيد و هيچ‌کس هم نتواند از شما بپرسد که چرا. چون شما لزومی بر اثبات آن نمی‌بينيد.

شما يک روشنفکر دموکراتيد و حاضريد در شرايطی برابر با بقيه مخالفان کار فکری کنيد، البته به شرطی که همه خم شوند و قدشان را به قد شما برسانند تا مسابقه عادلانه صورت گيرد!

—————————————————

پی‌نوشت و سخنی با خواننده:

درست حدس زديد. انگيزه‌ی نگاشتن اين نقد هجوگونه، مابه‌ازاهای خارجی بسياری دارد و برخوردهای پرشمار من با اين ديکتاتورهای زيبا در فضاهای فرهنگی گونه‌گون، از مدت‌ها پيش مرا به نوشتن چيزکی واداشته بود. اما متاسفانه، روش و کنش ديکتاتورهای زيبا، چنان زيرکانه و رياکارانه است که نمی‌توان به راحتی و به سخن جدّ به آن نزديکی جست و سرآخر خود متهم نشد!

چون برعکس ديکتاتورهای زشت که در تاريخ بسيار از آنان سراغ داريم، که روش‌شان سرکوب مستقيم و حذف فيزيکی ست، روش زيبايان آن، با پنبه سر بريدن و انگ خود بر ديگری چسباندن است و در برخورد با اين دومی، تا به خودت بيايی، توپ را در زمين خويش خواهی يافت!

از سويی، روز به روز بر تعداد اينان که از روی اتفاق کباده‌کش آزادی و آزادی‌خواهی هم هستند افزوده می‌شود و هم‌اينان دست به دست ديکتاتوری زشت، کمر به مسخ «نقد راديکال» بسته‌اند.

آن يک با برچسب‌ها و عنوان‌های حقوقی و قضايی و اين يکی با برچسب‌های روشنفکرانه و معصومانه.

جالب آن‌که بسا از ديکتاتوران زيبا که در بند ديکتاتوران زشت گرفتار آمده‌اند اما خود از همان بند به پای منتقدان خويش بسته‌اند. و در اين گير و دار، نقد راديکال که همواره چشم به پای‌بست دارد، جای خويش را به نقدهايی با رعايت حال و مقام و مکان با سر‌خ‌آب نان ِ قرضی و سفيدآب دموکرات‌منشی و روشنفکری می‌دهد. و اين همان نقدی ست که در بند نقش ايوان است.

اين‌گونه است که از روی ناچاری، و از هراس هر دوی اين زشت و زيبا، دست به دامان هجو برده‌ام که هم از تلخی نقد کاسته شود و هم ديوار دفاعی باشد برای توپی که به زمين خودی انداخته خواهد شد.

(۱) دیدگاه

کافکا

اشاره: يادداشت زير، نوشته‌ی يکی از رفقای خوب‌ام، «آرمين ا.» است که قرار است هر از گاهی، يادداشتی بنويسد و با استفاده از نام کاربری من يا ديگر رفقای وی در گيلانيان در اين‌جا منتشر گردد.
متن زير عين متنی ست که آرمين به من داده و من به دليلی (که شايد تنها برای خودم مهم باشد) بی‌ويرايش در اين‌جا قرار می‌دهم‌اش و برای عنوان آن نيز، باز به همان دليل، تنها به نام فايلی که رفيق‌ام به دست‌ام رسانده بسنده می‌کنم: کافکا.

Ж

هنر و فلسفه علومی هستند كه موضوع تفكر خود را نظام‌های انساني قرار مي‌دهند. به عبارت ديگر هنر و فلسفه در نهايت به گونه‌اي شناخت از سيستم‌هاي انساني، يا خود انسان به عنوان سيستم مي‌رسند. از اين ديدگاه، هنر و فلسفه با معناهاي عمده در سيستم يا نسبت معنايي بين زيبايي، حقيقت و برساختن (خلاقيت: آفرينش و نوآوري و در نهايت بازآفريني) درگير اند.

ادبيات از اين وجه داراي خصلت ويژه‌اي است: علاوه بر انسان و تجربه‌هاي انساني، ادبيات به زبان نيز به عنوان موضوع مورد شناخت خود نزديك مي‌شود. زبان موجودي است كه در فرآيند عادي شدن معنا،در زندگي روزمره و وابسته به پول بيشترين آسيب را مي‌بيند. يك نواختي معناي كلمات و تبديل خصلت ارتباطي زبان به پيام‌رساني، در اثر مصرف شتاب‌زده‌ي آن از جمله آسيب‌هاي وارده به زبان است.در اين ميان زبان‌شناسي و فلسفه‌ي زبان به زنده نگاه‌داشتن ساختارهاي زبان كمك مي‌كنند اما ادبيات از آن رو كه با زندگي روزمره پيوند دارد (و اين زندگي روزمره انسان‌ها، حتا اصلي‌ترين موضوع شناخت‌اش است) نه‌تنها باعث رشد ساختارهاي زبان بلكه عامل رشد لايه‌هاي معنايي زبان نيز هست. از طرف ديگر زبان با گستردگي معنايي واژه‌هاي خود و برانگيخته كردن ادراك‌هاي گوناگون حسي خودآگاه يا ناخودآگاه به ادبيات ويژگي خاص تاويل‌پذيري بيشتر را مي‌بخشد. برخي از شاخه‌هاي هنر واجد جنبه‌هايي هستند كه مخاطب در ارتباط با آنها به لذت بي واسطه‌ايي مي‌رسد. مانند رنگ در نقاشي يا ريتم در موسيقي(شايد همين امر موجب پيدايش ريتم و وزن در شعر كلاسيك و در نمونه‌هاي اخير ايجاد شكل با كلمات براي رساندن معنا شده است.) اما در رابطه‌ي بين خواننده و متن در ادبيات تنها عنصر بي واسطه‌ي لذت، جدا شدن از محيط واقعي و براي چندي در دنياي متن يا تخيل خود غرقه‌بودن است. اما گذشته از اين لذت موجود در همه هنرها، لذت شناخت در ادبيات نيازمند گونه‌اي پايداري در برساختن دنياي واسطه‌اي ميان دنياي متن و دنياي خود است كه در بيشتر مواقع خواننده درگير اين برساختن نمي‌شود.
پيچيدگي‌هاي طرح داستاني در ادبيات نو شايد در درگير كردن مخاطب با متن و كشيدن خواننده به درون متن نيز(جدا از كاركرد درون متني) موثر باشند.(پايان قسمت اول: اين قسمت فكرهايي بود كه براي نوشتن بخش اصلي نياز داشتم. اگر براي شما هم نمي‌نوشتم رو دل ام مي‌ماند.)

ديدن:
شخصيت هاي مسخ و محاكمه (زامزا. و ك.) از خواب كه بر مي‌خيزند ناگهان با رويدادي مواجه مي‌شوند كه رويداد آغازي طرح كتاب است. ما همه هنگام برخواستن از خواب گنگ هستيم. به محض بيداري هنوز ميان دنياي بيرون و درون مانده‌ايم. در اين لحظات با مراجعه به مكانيزم حافظه سعي در شناسايي دنياي تازه داريم. بنابراين در اين لحظه با سه دنياي رويا-درون-بيرون هم‌زمان مواجه‌ايم.اگر شب در مكان تازه‌ايي خوابيده باشيم، صبح بيشتر طول مي‌كشد تا به دنياي بيروني برگرديم(قبول؟) چون حافظه به زمان بيشتري نياز دارد تا به مكاني كه به آن عادت نكرده آشنا شود. بنابراين در اين لحظات ابتدايي بيداري، بازگشت به خود براي شناخت محيط در اوج خود است.{در فيلم باشگاه مبارزه (Fight Club) شخصيت Jack در حين شرح از مسافرت‌هاي با هواپيما و درد بي‌خوابي خودش مي‌گويد: «آيا اگر زماني بخوابيم و در جايي ديگر(غير از مقصد) بيدار شويم، به عنوان انسان ديگري بيدار مي‌شويم؟ «}

از ك. در محاكمه و زامزا در مسخ انتظار داريم كه بر ضد رويداد عذاب آور بيروني (دستگيري / سوسك‌شدن) اعتراض كنند. اما اين گونه نمي‌شود. زامزا پس از كش و قوس‌هاي فراواني كه به بدن‌اش مي‌دهد به اين نتيجه مي‌رسد كه سوسك شده است،همين!
پس چرا هيچ واكنشي نشان نمي‌دهد؟ در اولين قدم واقعيت و رويا به هم مي‌آميزند و آنچه كه تسليم مي‌كند واقعيت بيروني است. قهرمان كتاب ما كارمند بوده است و اين اولين داده‌اي است كه راوي در اختيارمان مي‌گذارد.كافكا بخشي از دنياي خود اش را به زامزا داده است: كارمند بودن.

كافكا (در دوره‌اي كه به بي‌خوابي دچار بود) ساعت دو صبح بر مي‌خواست و چيز مي‌نوشت. اما زامزا برخلاف كافكا هيچ انگيزه‌اي از زنده بودن نداشت جز اين‌كه كاركند و براي خانواده و به خصوص خواهر اش پول در بياورد! و به اميد روزهاي خوش آينده كه دوره‌ي ازدواج و زندگي- آن طور كه خودش مي‌خواهد- اميدوار باشد. بنابراين او خودش را به واقعيت بيروني واگذار كرده‌است. اين يك اتفاق روزمره و آشنا براي ماست. حساب دودوتا چهارتا.(به نوعي ما هم حق شگفتي از سوسك شدن زامزا را نداريم!) به اين ترتيب او ارتباط‌اش را با خودش قطع كرده‌است. و وقتي سوسك مي‌شود.

وقتي از خواب بلند مي‌شود با واقعيت بيروني، سوسك شدن، مواجه مي‌شود هيچ واكنشي نشان نمي دهد چون براي شناخت دنياي بيروني به حافظه‌اش رجوع كرده است اما چيزي در آن نمي‌يابد چون ارتباطي با خودش نداشته است. چيزي از خودش نداشته است كه در مقابل دنياي بيروني عرضه كند..به اين ترتيب سعي مي‌كند برخيزد و خودش (واقعيت جديد اش) را به خانواده‌اش عرضه كند. اما واكنش خانواده‌اش قابل پيش‌بيني است. كسي سوسك را تحمل نخواهد كرد.از طرف ديگر او همان كسي است كه چرخ خانواده را مي‌چرخانده است.

زامزا در اتاقي كه در آن محبوس شده است به شناخت نيازها و رفتارهاي جديدش مشغول است، و در همين حين خانواده‌اش در پشت درهاي اتاق مشغول صحبت از او هستند و از آينده‌ي خود و او حرف مي‌زنند حرف‌هايي كه صورت نمي‌دانم چه مي‌شود را دارند اما ته‌مايه‌ي آنها همان يك نتيجه‌ي محتوم است. خانواده‌اش كه فكر مي‌كنند زندگي انساني دارند واقعيت بيروني را (نياز به پول و زندگي كردن در جامعه به صورت طبيعي) به واقعيت او ترجيح مي دهند(به قول شاملو «كه آنجا كسي تو را در انتظار نيست»{نقل‌قول‌ها: هنگامي در مورد نظر خود از واقعيتي بيروني صحبت مي‌كنيم، به نظر ام آوردن نقل قول از اين ور و آن ور مانند لگد كوبيدن به ماتحت يكي از دوستان نزديك‌تان است كه به شما خيلي حال مي‌دهد. احساس دوست‌تان هم به رابطه‌تان و شخصيت دوست‌تان بسته است كه تا چه حد پذيراي اين مطلب باشد! اما مطمئنم چيزي زيادي نصيب خواننده(بيننده!) نمي‌كند} ).

اما فرض كنيم زامزا سوسك نشده بود بلكه فقط در روزهاي آخر هفته به ناگهان از خواب بيدار مي‌شد و رابطه‌اش با خودش را(حافظه‌اش را) بيدار مي‌كرد و به اين فكر مي‌كرد كه تا چه حد به آرزو هايش پاي‌بند بوده است؟ تا چه حد در مسيري كه مي‌خواهد زندگي مي‌كند؟يا حداقل فكر مي‌كرد كه تا چه حد در فكر خودش است؟ او بازهم بايد به همين طريق روزگار مي‌گذراند: در اتاق در بسته و تا موقعي كه به نتيجه‌اي براي حفظ خودش و هم‌زمان پول درآوردن نرسيده است از پسمانده‌ي غذاي ديگران بخورد، اين سرنوشت تحميلي دنياي بيروني است.
راوي از اين جاي داستان تا به آخر با لحني بي‌طرفانه و آهنگي كند، روايت را با آهنگ زندگي آدمي متناسب مي‌كند كه در اين فكر است كه چه‌طور مي‌تواند انتظار اطرافيان‌اش را برآورده كند و خانواده‌اش را خوشحال، اما نه به قيمت نابودي خود‌»اش».

نوع روايت در همه‌ي آثار كافكا بار اصلي اثر را در برساختن دنياي مورد نظر نويسنده به دوش مي‌كشد. كافكا نويسنده‌اي است حساس به معناي واژه‌ها و به تمام معنا واژه‌گزيني مي‌كند. اما ويژگي غايي او مشاهده‌گري است؛ ديدن. ديدن زندگي روزمره. و دردي كه ازين زندگي مي‌كشيد را با لحن بي‌طرفانه‌اي(اما نه خنثا) روايت كرده‌است. براي نمونه از كتاب يادداشت‌ها مثالي ميزنم: پدر كافكا در دوره‌ي ورشكستگي به بيماري دچار شده است. كافكا پس توصيف ناله‌هاي پدر كه بيش از حد مي‌نمايد(فشار ورشكستگي يا عادت معمول لوس شدن پدري كه بچه‌هايش از آب و گل‌در آمده‌اند و حالا نوبت اوست كه خودش را براي آن‌ها لوس كند؟) در توصيف مادراش مي‌گويد: «مادرام در دلشوره‌ي خود تسكين تازه‌اي مي‌يابد»…

(چيزي كه در شرح اثر ديگران برانگيخته‌ام چيست؟ فكر مي‌كنم وقت‌اش است برويم به ماتحت خودمان بكوبيم.)
با تشكر از سالينجر!

آرمين ا.

(2) دیدگاه

من کم آوردم، بهم زنگ می زنی؟

باید خیلی خسته باشم. فکر می کنم الان موقع خستگی نیست. اون هم زمانی که هنوز اول راهم. حالا کو تا 27 بهمن که این دوران تموم بشه. اما استرس رهام نمی کنه. استرس افتادن درس ساختمون 2 . استرس هزار چیز دیگر. باید اعتراف کنم که زود از پا می افتم! فکر نکنم بقیه هم کلاسی هام اینجوری باشن.

میل ها رو که چک می کنم سوژه ای پیدا می شه برای زنگ زدن به ماکان. گپ و گفت با ماکان از خستگی کم نه، که خسته ترم هم می کنه. جالبه که همیشه از شور و شوقش به وجد میام! اما این بار این کله چنان قفل کرده که حتی ایده های همیشه جذاب اون هم کاری نمی کنه! حتی رمق ندارم درباره موضوع جدی ای که توی ذهنم بوده و هست باهاش صحبت کنم. ماکان رو با انگیزهایش بی خیال می شوم و بر می گردم سر بدبختیم. (ماکان این تیکه رو نخون!) 2 – 3 تا خط می کشم و دوباره اعصابم خط خطی می شه!

لیلا اس ام اس داده « انتخاب واحد کردی؟» و یاد انتخاب واحد مسخره ای افتادم که با هزار جور پشتک و وارو انجام شد!

چاره ای نیست. اس ام اس می دهم: من کم آوردم، بهم زنگ می زنی؟

10 دقیقه ای طول نمی کشد که صدای گرمی رو پشت تلفن می شنوم. شروع می کنم به ناله زدن!غر می زنم تا حسابی دلم خنک بشه! خنک که شد به خنده می افتم.بعد صحبت می رسد به هزار چیز دیگر! به اوضاع روزنامه ها در دوره فعلی، انگیزه های روانی سیگار کشیدن ، امتحان ارشد جامعه شناسی چند سال قبل، و سر آخر می پرسم، برای چی درس می خونی؟

درنگی می کند و با وقار همیشگی می گوید، برای چی درس می خونم، ….. اجازه می دی بعداً جواب بدم؟ و گفتگو تمام می شود. احساس من به این آدم احترام و علاقه ای است که با غمی عجیب آمیخته. گاهی فکر می کنم این آدم از کجا آمده؟ چرا اینقدر وسیع است. و با همه وسعتش زندگی چه عمدی دارد که اینقدر عذابش بدهد. نگفت چرا درس می خواند؟

سری به وب مازیار می زنم. از کامنت های پست عروسی با دلفین به خنده می افتم و تقریباً همه چیز فراموش می شود. می روم سر درسم! تنها یک سؤال باقی است، چرا درس می خوانم؟….

نوشتن دیدگاه

شصت ساله گی م.راما

« از شمار دو چشم، یک تن کم وز شمار خرد ، هزاران بیش »
به راستی که این بیت زیبا برازنده ی او شد ، که بر سنگ مزارش
در آرامگاه عمومی آقاسید محمّد یمنی نوشته آمد.
دور از ناباوری‌ها و و حزن و اندوه ِ همان سال‌ها در خاک آرمیده
و همچنان‌که خود می گفت:
می شوم زرد ، ولی هیچ نمی‌پوسم من — چون که در خاک جهان، ریشه فراوان دارم

محمّد امینی، متخلّص به م.راما، در ۲۳ دی ماه ۱۳۲۶ در لاهیجان ، در یک خانواده ی
متوسّط شهری متولّد شد و تحصیلات ابتدایی و متوسّطه را در همین شهر به پایان رساند.
اولّین شعری که سرود، در حدود سال ۱۳۴۰ یا ۴۱ بود و در آن با بیانی زیبا
از وضعیّت زندگی طبقات محروم سخن گفته بود.
این شعر در در روزنامه ی پیام ملّی آن روزگار به چاپ رسید:
در هشتی برهنه ی خانه
گفتم به مادرم ؛
امروز ما ناهار چه داریم؟
خندید و گفت : عزایِ غذای شب!

بیشتر کوشش‌های وی در زمینه ی شعر و شاعری، درهمان دوران نوجوانی و جوانی
که یک دانش آموز دبیرستانی بود، صورت می گرفت و مدیر مدرسه اش – آقای کیافر -
که خود نیز نویسنده و ادیبی توانا بود، نطفه های استعداد درخشان را که در م.راما می دید،
می شناخت و همیشه او را می ستود.
وی پس از پایان تحصیلات متوسّطه، در کنکور سراسری شرکت کرد .

در رشته ی مهندسی آبیاری دانشگاه تبریز پذیرفته شد و در سال ۱۳۴۸ تحصیلات دانشگاهی را به پایان برد.
در همان سال‌ها در مجله ی خوشه و مجله ی فردوسی به‌صورت جسته گریخته
شعرهایش چاپ می شدند و بدین‌سان او توانست در بین شاعران و هنرمندان
و محفل های روشنفکری آن زمان، جای پایی برای خود باز کند .
در همان سال ها بود که به علّت مبارزات آزادیخواهانه ، در یک نیمه شب تابستان،
عده ای از مأموران سازمان اطّلاعات و امنیّت شاهنشاهی ، به خانه ی پدری‌اش
هجوم بردند و پس از جست‌جو در گوشه و کنار ، او را نیز با خود بردند.
وی هشت سال در زندان بسر برد و عمده شعرهای گیلکی مطرح خود را متأثّر از
شور انقلابی آن سال‌ها در زندان سرود.
در سال ۱۳۵۷ در اوج مبارزات مردم ، به همراه خیل عظیمی از آزادی‌خواهان و هم‌رزمان خود
از بند ستم رها شد و دوباره به آغوش گرم جامعه، بین هنردوستان و آزاداندیشان بازگشت.
پس از آزادی ، فرصت را غنیمت شمرد و در فضای گرم و صمیمی سال های ۵۷ تا ۶۰ ،
بسیاری از سروده هایش را در زمینه ی شعر های گیلکی و فارسی ،
به خواست و سلیقه ی خویش چاپ رساند از جمله ؛
مشت و درفش ، غزل‌های بند ، جمهوری دموکراتیک سازها ، شطرنج خونین ، اوجا ( گیلکی )
و چند ترجمه از قبیلِ سران و سلاطین ، شکست ناپذیر و ..
وی در دستور زبان و ادبیّات و بکار بردن صحیحِ واژه ها نهایت دقّت را داشت.
معتقد بود که کلمات باید در دست‌های آدم بگردد و چون موم به شکل دلخواه درآید
و در تقدّم و تأخر آنها نباید ظلم روا داشت.
از آنجایی‌که زبان و ادبیات را از کارآمدترین ابزار بیان مقاصد خود می دید ،
به شکل های گوناگون زبان و فراگیری آنها علاقه ی وافری نشان می داد.
وی به زبان انگلیسی تسلّط کامل داشت و به زبان فرانسه هم کاملاً آشنا بود.
پس از آزادی از زندان و پرداختن به امور مربوط به خود ، به یاری دوستان ،
و با توجّه به رشته ی تحصیلی‌اش ، توانست در تهران به کاری مشغول شود
و در همان سال ها نیز ازدواج کرد. حدود سه سال بعد از ازدواج طیّ مأموریّتی ،
در رابطه با پروژه ای در اطراف لاهیجان ، به همراه اکیپی از مهندسان شرکت ،
راهی گیلان می شوند.
در یکی از روزهای گرم تابستان، پیش از شروع کار در دفتر شرکت- در شهرستان کلاچای -
به علّت گرمای هوا و برای خنک شدن،یکی از دوستان تبریزی او خود را به آب زد .
لحظه ای نگذشت که دریا طوفانی شد و محمّد امینی،
برای نجات جان دوست ، خود را به آب انداخت.
غافل از اینکه دریا، آن دریای شعرهای یدالله رؤیایی نبود ، که گاهی
عاشق طوفان‌ها و موج‌هایش می شد و خود نیز برای نجات دوستش ،
اسیر این گرداب بی حاصل شد و هر لحظه از چشم منتظرانِ ساحل ، دورتر.
…. در بیستم مردادماه سال یکهزار و سیصدو شصت و چهار ، دریا ،
نسیمی جز ماتم غرق شدن شاعری جوان و تأثیرگذار نمی آورد و
جز تأسف ، چیزی از لاهیجان به گوش نمی رسید..!
یادش زنده و شصت سالگی‌اش بر شاعران و ادب دوستان و گیلک های آزاده ، مبارک.
و به قول خودش:
گرچه گوگرد غم از هرجهتی می ریزد — همچنان سبزم و سر سبزی پنهان دارم.

../.: با سپاس فراوان از آقای احمد امینی برادر مرحوم م. راما.

(۱) دیدگاه

تاملاتی درباب مرداب انزلی

1)مرداب انزلی در خطر است و قرار شده که جاده کنارگذر از وسط تالاب انزلی بگذرد .تا همین جا هم 1500 متر از پل «سوسرروگا» وارد تالاب شده و 300 هکتار ناقابل ! از مرداب خشک شده است و با ادامه طرح کنارگذر خدا می داند چه بلایی بر سر این تالاب می آید .
باور کنید فاجعه نزدیک است.
2)این روز ها هر جایی که فکرش را کیند مطلبی در باب نجات تالاب انزلی خوانده ام . روزنامه اعتماد ، روزنامه اعتماد ملی ، خبرگزاری جمهوری اسلامی ، ایسنا ، وبلاگ گیلانیان ، وبلاگ معصومه ابتکار و… نکته جالب آنکه گفته می شود که در جلسه کمسیون زیربنایی دولت حدود 70 درصد اعضاء با گزینه محیط زیست موافق و مخالفان اصلی فقط وزارت کشور و وزارت راه بوده اند ! اما همچنان تصمیم نهایی گرفته نشده است و همه چیز همچنان در حد و اندازه حرف است و حرف است و حرف و…
3)خاطرم هست که در حاشیه کنسرت « هم نوا با بم » استاد محمدرضا شجریان مجموعه مصاحبه ای تهیه شده بود و در میان مصاحبه شوندگان کسی از نابودی موسیقی ایرانی صحبت می کرد و می گفت : « همان طور که نمی توانیم کشوری را تصور کنیم که کوه و دشت و دریا نداشته باشد ، نمی توانیم کشوری را تصور کنیم که موسیقی نداشته باشد.»به نظر می رسد که این گفتار سویه معکوسی نیز دارد …کشوری که مرداب انزلی ندارد ، خلیج فارس ندارد ، پارک جنگلی لویزان ، سرخه حصار ، خجیر ندارد چگونه می تواند موسیقی ، ادبیات ، سینما و… داشته باشد .
4)می خواهم مطلب را با یادی از والتر بنیامین به پایان برسانم :
بنیامین در خیابان یکطرفه سیزده نهاده در مخالفت با افاده فروشی ارائه داده که در اصل ستایش متن مستند است در برابر « آفرینش هنری» . او مفاهیمی چون شاهکارو کمال هنری و تجلی را به سود نوشتنی متناوبا تبدیل شونده به عمل ، به دور می افکند و از همان آغاز تکلیفش را با مفاهیم سنتی نوشتن ، مقاله نویسی پرمدعا ، چهارچوب محدود ادبی و منتقل کننده باورها و اعتقادهای انتزاعی و تلاش برای اقناع مخاطب روشن می کند و می گوید :
« قانع کردن ، تصاحب کردن است ، بدون آنکه لقاحی صورت پذیرد .»و :
« امروزه ساختار زندگی بیش از آنکه متاثر از باورها و اعتقاد ها باشد در ید قدرت رخداد هاست .رخدادهایی که هیچگاه اساس آن باور ها و اعتقاد ها قرا نگرفته اند . در این شرایط فعالیت ادبی ( در اینجا نگارش همین متن و خواندن آن –تاکید از من_) نمی تواند به یک چهارچوب ادبی محدود بماند. چنین چیزی تایید همان حرف های معروفی است که از بی ثمری ادبیات بر سر زبان هاست . امروزه کار ادبی به شرطی موثر است که عمل و نوشتن متناوبا به یکدیگر بدل شوند .»
اینها یعنی چه ؟ و چه ربطی به تالاب انزلی دارد ؟!
قرار نیست این نوشته ها و نمونه های آن مخاطب را اقناع کند ، قصد تصاحب مخاطب بدون آنکه لقاحی صورت گیرد در میان نیست زیرا این برداشتی کاملا مردسالارانه از ارتباط با مخاطب است . قصد قانع کردن ، قصد تصاحب کردن ، قصد تحت تاثیر باور ها و اعتقادات خود درآوردن در کار نیست . نیت من حضور همچون یک رخداد است. ارتباط پی در پی نوشتن و عمل و باید بگویم مساله ارتباط زندگی و نوشته مطرح است .که چه؟ثمره این تناوب نوشتن و عمل ، ارتباط مقاله و پراتیک و تبدیل شدن کلام ادبی به یک رخداد عملی و ارتباط زنده ، در اصل مانیفستی برای کار، اطلاعیه ای برای تصمیم گیری واقعی است که این روزها مرتب به تاخیر می افتد.

(۱) دیدگاه

تولد يک نمايشنامه‌نويس

مقدمه ضروری: به راستی مرگ هر انسانی تلخ است و گفتن ندارد که که اگر آن انسان از نزدیکان باشد تلخ تر।در هنگام فقدان یکی از دوستان و نزدیکان بی اهمیت ترین چیز شغل آن انسان است، در واقع برای یک فرزند چه فرق دارد که مادرش در گذشته اش، کارمند باشد یا پرستار یا نمایشنامه نویس همین که دیگر مادرش نیست برای عزای او کافیست.

در یک قاعده کلی این میزان علایق و وابستگی انسان ها در رابطه بی واسطه با یک فرد است که باعث شدت و ضعف تاثر آن ها از درگذشت وی می شود (بگذریم از اینکه گاهی انسان از شنیدن مرگ کسانی که نمی شناسد _مثلا کشته شدگان یک زلزله_ هم غمگین می شود ولی باید گفت که این تاثر ناشی از تلخی مرگ مردمان است و اصلا اهمیتی ندارد که آن افراد چه کسانی بودند)

اما این قاعده کلی هم مثل تمام این قواعد، استثنایی دارد و آن مرگ یک هنرمند است (البته چهره های مشهور سیاسی ، اجتماعی ، ورزشی و … را هم می توان به این فهرست افزود که البته از زمینه بحث ما خارجند) ، در مرگ یک هنرمند علاوه بر نزدیکان و دوستان گروهی وسیعی از مخاطبین نیز وجود دارند که به شدت از مرگ هنرمند محبوبشان متاثر می گردند ، مخاطبینی که شاید حتی لحظه ای آن فرد ندیده و یا حتی چهره اش را نشناسند و تنها آثار او باشد که زمینه ذهنی آن هنرمند را در آنها ایجاد کرده باشد. تمام مقدمه بالا به این بهانه بود که از وجه دیگری به یکی از مهمترین اتفاقات چند روز گذشته هنر ایران بپردازیم:

درگذشت اکبر رادی.

اکبر رادی که به قول رضا براهنی یکی از سه ضلع مثلث نمایشنامه نویسی ایران بود(دو ضلع دیگربه تعبیر وی مرحوم غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی هستند ) با درگذشت خود بسیاری را غمگین کرد ، غمی دو سویه هم از مرگ خالق لبخند با شکوه آقای گیل و هم حسرت از زمانی که وی نا خواسته و به علت جبر زمانه برای آفرینش هنری از دست داد، اما تکلیف چیست تاثر ما چه چیزی به رادی اضافه میکند و چه چیزی از جبر زمانه کم.

این نکته بویژه برای مخاطبینی که فقط رادی نمایشنامه نویس را می شناختند جز غمگینی از اینکه دیگر او نیست که بنویسد(که چه بخواهیم چه نخواهیم روزی اتفاق می افتاد) چه می تواند باشد؟ این که رادی در زندگی شخصی چگونه آدمی بود و چگونه رفتار می کرد بواقع بی ارتباط است با نویسندگی وی و شاید تنها به درد صفحات زرد روزنا مه ها یا رادی شناسان(برای مطالعات تطبیقی بر اثار وی) بخورد.

اما تکلیف مخاطبین چیست؟ باید گفت اکبر رادی به عنوان یک انسان دیگر در میان ما نیست ولی رادی نمایشنامه نویس تازه متولد شده ، به واقع هر هنرمندی بعد از مرگ خود متولد می شود آن جاست که وی با اتمام ماموریت خود و در هنگامه ای که نمی تواند دیگر بر آثار خود بیفزاید مخاطب را با بسته ای از آثار خود روبرو می کند که تازه باید نقد بر آن را شروع کند. باید این بار شروع به بازخوانی رادی کرد ، دل وروده مطالبش را بیرون ریخت ، با فاصله گذاری به نقد رادیکالش پرداخت و از همه مهمتر از او آموخت و این گونه است که رادی نماشنامه نویس تازه در شروع تاثیر گذاری نقادانه قرار می گیرد.

در پایان و با تاثر در مقابل جمله اکبر رادی در گذشت باید گفت:

تولدت مبارک آقای نمایش نامه نویس.

(2) دیدگاه

به بهانه کریسمس

نمی دونم چرا با این سردرد عجیب که بعد از سه ساعت و اندی خواب و خوردن یک لیوان محتوی کافئین هنوز ولم نکرده ، این پست رو نوشتم و گذاشتم اینجا .

فکری می گفت که بی خیال ، سرت درد می کنه ها ؟ ( البته این سردرد از جنس اون یکی نبود … ) و حسی می گفت بنویس ،
و سرانجام نوشتم
و نوشتن را چه سود در این زمانه که از انسان و انسانیت جز نام نمانده و انگار همین نام هم می رود که به استحاله برسد …
بیش از بیست قرن از تولد مردی می گذرد که می گویند حقیقت را یافته بود ، لمسش کرده بود و حتی با آن همبستر شده بود
و در طی این قرون چه کشت و کشتارها که به نام مظلوم او انجام نشد …
و چه بسیار ، انسانیت را به نام او و با پرچم حقانیت او لگد مال نکردند .
به یاد داستانی افتادم ، یک داستان باستانی :
یک شیطان جوان دوان دوان نزد اربابش می آید . با لرزش و هیجان به شیطان پیر می گوید :
باید فورا کاری انجام شود ، زیرا روی زمین یک مرد حقیقت را یافته است ! و وقتی مردم حقیقت را بدانند چه بر سر شغل ما می آید ؟
شیطان پیر خندید و گفت : بنشین و استراحت کن و نگران نباش . ما مراقب همه چیز هستیم . مردم ما به آنجا رسیده اند .
شیطان جوان گفت : ولی من الان از آنجا می آیم و حتی یک شیطان هم در آنجا ندیدم .
شیطان پیر گفت : کشیشان و موبدان و خاخامان و … همه و همه مردم من هستند . آنان مردی را که حقیقت را یافته احاطه کرده اند . اینک آنان واسطه بین آن مرد و توده ها هستند . آنان معابدی برپا خواهند کرد ، متون مقدسی خواهند نوشت ؛ آنان همه چیز را تفسیر و منحرف خواهند کرد . آنان از مردم خواهند خواست که پرستش و نیایش کنند و در تمام این جنجال ها ، حقیقت گم خواهد شد . این روش قدیمی من است که همیشه موفق بوده .
( مافیای روح ، اوشو )
زیاد سخت نگیر رفیق ، این فقط یک داستان بود ، مثل خیلی چیزهای دیگر …

کریسمس مبارک

نوشتن دیدگاه

پرسپولیس، زندگی ایرانیان به روایت مرجان ساتراپی

مدتهاست که از سر جبر تاریخ یا هر چیز دیگر که می خواهید اسمش را بگذارید با شنیدن نام پرسپولیس شاید اولین چیزی که بیادمان میاید فوتبال است ! موضوع این نوشتار نیز پرسپولیس است ، اما نه این پرسپولیس که ذکرش به میان آمد و نه آن دیگری که یادآور گذشته دور این مرز و بوم است .
پرسپولیس ، انیمیشن سینمائی سیاه و سفیدی است که مدتیست سرو صدای زیادی در محافل و جشنواره های سینمایی جهان بپا کرده . پرسپولیس روایت زندگی یک دختر ایرانی در خلال انقلاب و سالهای بعد از آن است .
این فیلم ساخته مشترک ونسان پارونوی فرانسوی و کارگردانی ایرانی و زاده شهر رشت بنام مرجان ساتراپی است . مرجان تنها فرزند خانواده ساتراپی که مادرش نوه بزرگ ناصرالدین شاه قاجار بود در سال 1348 در شهر رشت زاده شد .
فیلم به یک بازه زمانی از زندگی خانم ساتراپی یعنی از سال 1356 تا 1374 که برای بار دوم از ایران خارج می شود اختصاص دارد .
خانم ساتراپی در خلال سالهای 2000 تا 2003 مجموعه کمیک استریپی چهار جلدی با نام پرسپولیس در فرانسه منتشر کرد که انیمیشن پرسپولیس بر اساس همین کتاب های کمیک استریپ ساخته شد . جالب است بدانید که تا سال گذشته 1200000 نسخه از این مجموعه در جهان بفروش رفته بود و همچنین اینکه خانم ساتراپی در محافل روشنفکری فرانسه مشهورتر از شخصی چون عباس کیارستمی است …
البته نمی توان از تاثیر وضعیت دیپلماتیک فعلی ایران در جهان بر روی استقبال جهانی از این فیلم گذشت .
پرسپولیس موفق شد جوایز جشنواره های ونکوور ، اتاوا ، نیویورک ، توکیو و … را از آن خود کند.
همچنین این فیلم جایزه ویزه هیئت داوران جشنواره کن 2007 را از آن خود کرد و مریم ساتراپی در هنگام دریافت آن اعلام داشت این جایزه را به مردم ایران تقدیم می کند .
نکته جالب توجه و بی سابقه این جاست که این فیلم نماینده سینمای فرانسه در جشنواره کن بوده که نشان دهنده ی ارزش هنری بالای این اثر است و فرانسه این فیلم را به عنوان نماینده خود به اسکار نیز فرستاده و بد نیست بدانید که دولت ایران و بنیاد سینمائی فارابی از مسئولین جشنواره کن درخواست نموده بودند که از پذیرفتن و اکران این فیلم خودداری نمایند و حتی توانستند جلوی پخش فیلم در جشنواره بانکوک را بگیرند …
با مشاهده تبلیغات فیلم و مصاحبه های تلویزیونی خانم ساتراپی و همچنین گزارش کارگاه ساخت این انیمیشن و هیایویی که پشت سر این فیلم بود شدیدا علاقه مند به دیدن این فیلم شدم که سر انجام چند روز قبل به لطف یکی از دوستان عزیز ، نسخه ای از این فیلم که هم اکنون در مراسم گلدن گلاب حضور دارد به دستم رسید .
فیلم آنقدر قوی و خوش ساخت بود که نسخه فرانسوی اش آن هم بدون زیرنویس ، مرا تا پاسی از شب به تماشایش واداشت .


فیلم شروعی غمناک دارد . مرجان در آستانه بازگشتی غم آلود و از سر اجبار و بی کسی به وطن است .
در فرودگاه در حین کشیدن سیگار با مرجان به گذشته سفر می کنیم ، به یک سال پیش از پیروزی انقلاب و به سراغ مرجان 7 ساله می رویم . فیلم نمایش زندگی یک انسان با نگاهی به زوایای گوناگون آن است . ارتباط با خدا ، آزادی ، مرگ ، عشق ، شکست ، نا امیدی ، افسردگی ، تلاش برای بازگشت به زندگی ، ازدواج ، طلاق ، غربت …
بر خلاف تمام سر و صداها و حرف و حدیث هایی که سعی داشتند و دارند چهره ای سیاسی از این فیلم ارائه دهند ، نگارنده هیچ اثری از روایتی سیاسی در این فیلم ندید . آنچه مسلم است اینست که سیاست و تصمیمات و رفتارهای سیاسیون تاثیری مستقیم بر زوایای گوناگون زندگی انسان ها دارد و زندگی مرجان ساتراپی و تمامی مردان و زنان ایرانی که در این دوره زمانی در این مرز و بوم زیسته اند متاثر از رفتارهای سیاسی رادیکال حاکمان بوده و بنابراین دور از انتظار نخواهد بود که روایت زندگی ساتراپی که در بستری تاریخی رخ می دهد گاهی شکل و شمایل یک بیانیه سیاسی را به خود بگیرد و از این رو شاید بتوان یکی از اصلی ترین پیام هایی که فیلم به مخاطب می دهد را این دانست که زندگی و احساسات انسانها تا چه حد می تواند از شرایط محیطی تاثیر بپذیرد …
در واقع تماشاچی ایرانی در خلال تماشای فیلم احساس می کند که آنچه می بیند نه تنها زندگی انسانی دیگر که خاطره شخصی خودش است که از زبان و نگاه ساتراپی به تصویر کشیده شده است . آری ، پرسپولیس در نگاه خاص ، روایت زندگی مرجان ساتراپیست و در نگاهی عام ، بخش عمده ای از آن خاطره جمعی ایرانیان است .
خانواده مرجان در اوایل انقلاب او را برای تحصیل به اتریش می فرستند اما مرجان پس از چند سال ، افسرده و نا امید بی هیچ سرپناهی در غربت از سر ناچاری به ایران باز می گردد . در ایران در سایه خانواده پس از مدتی خود را بازمیابد و به تحصیل در رشته ارتباط تصویری در دانشگاه مشغول می شود و به عنوان گرافیست ، تصویرگر و مدرس زبان در ایران فعالیت می کند . ازدواج می کند ، طلاق می گیرد و سرانجام در سال 1374 مجددا از ایران خارج شده و به فرانسه می رود . پایان فیلم در همین سال است . لحظه ای که به مانند شروع فیلم بار دیگر مرجان را غمناک و شکسته در فرودگاه می یابیم که اینبار نیز به کوچ اجباری دیگری تن در داده است …
آدرس سایت فیلم :
http://www.sonypictures.com/classics/persepolis

(3) دیدگاه

در مدرسه را بستند ، خدایا مپسند

روزگاری به هر دری می زدیم تا از «مدرسه» دور بمانیم و فرار از «مدرسه» جزی لاینفک از عمل ما بود. مناجات کودکانه ما چیزی کمتر از خرابی «مدرسه» ، سیل و زلزله و امثال آن نبود . به هر امام زاده ای توسل می جستیم تا روزی جامه و ردای آن را بر تن نکینم . جالب آنکه این امر بر ما مشتبه شده بود که تنها حاصل رفتن به «مدرسه» ، بیماری و درد است و عذابی علیم !
روزگار گذشت و طنز قضیه اینجا بود که برای رفتن به «مدرسه» روزشماری می کردیم . ماه ها و ماهها منتظر می ماندیم تا سری به کلاس «سنت گرایان» و «سید حسین نصر» بزنیم تا از آسمان «جاودان خرد» به ستاره های «مشاء» ، «اشراق» و «صدرا» بنگریم و صد البته به آن خرده نیز بگیریم. از «کثرت گرای دینی جان هیک» بیاموزیم و ندای «صراط های مستقیم » سر دهیم . مولانا حکایت «عشق و دوستی» برایمان بگوید و ما زمزمه کنان «زهی عشق زهی عشق … » بخوانیم .
«مدرسه» که آمد نه تنها دوری از «کیان» برایمان آسان شد بلکه دری از«مدرسه روشنفکری دینی» برای تمام دانش آموزان این مکتب سترگ فراهم آورد تا هم «مدرنیه» را درک کنند و «دینداری» را بیاموزند و هم «اخلاق پارسایان» را پی گیرند و«دکتر سروش» برایمان درس «قبض و بسط» و «تجربه نبوی» بگوید و ما هم از «رحمان» بخوانیم هم از «نیکفر» ، هم …
دریغ که «مدرسه » ما را بستند !
سوال آمد که چرا ؟ جواب دادیم چون «تبلیغ الحاد» می کرد ! گفتند: که ، چطور؟ ، گفتیم : دکتر« محمد مجتهد شبستری» استاد بازنشسته شده دانشکده الهیات دانشگاه تهران که اگر به «فقه فسرده صفوی» تن داده بود اکنون با نام «حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ محمد مجتهد شبستری – دام البرکاته » شناخته می شد اما استاد سالی نمی گذرد که ردا از تن و دستار از سر بکنده است و اکنون خود را تنها «مفسر متن » می داند. «قرائت نیوی از جهان» او از نظر «قاریان رسمی دین» الحاد خوانده می شود و دانستن «قرآن» به سان «تجربه ای نبوی» عین کفر تصور می شود. حکایت زیاد است و زمان کوتاه و مکان نا بجا
اما با تمام این اوصاف در باب قرائت نو از دین همچنان باز است.
پ.ن – این نخستین نوشته ام در گیلانیان است از اینکه اکنون جزئی از گیلانیان هستم خوشحالم و سپاسگذار و همچنین اینکه هنوز قوانین این تارنگار جمعی را آن طور که باید نمی دانم پس اگر خطای بود ببخشید و تذکر دهید .سپاسگذارم

(2) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.