بایگانیِ نقد

آموزش گام به گام سرکوب روشنفکرانه‌ی مخالف يا چه‌گونه ديکتاتور قشنگی باشيم!

پيش از هر چيز بايد به اين باور برسيد که با بقيه تفاوت داريد! اين خيلی مهم است. پس از همين حالا با خودتان تکرار کنيد: من با ديگران تفاوت دارم.

اين تفاوت خيلی مهم است. ديگران شما را نمی‌فهمند. بسته به طيف فکری شما، ديگران يا مرفه بی‌درد و بی‌اطلاع از رنج طبقه‌ی شما هستند يا بی‌سواد و بی‌فرهنگ و درگير توهم‌اند.

درست حدس زديد، اين عين خودشيفته‌گی ست. ولی خوب، اگر از اين خصلت بيزاريد، می‌توانيد با رياضت دادن به خود به نوعی خودشيفته‌گی منفی برسيد.

خوب، خودشيفته‌گی کافی نيست. شما بايد کمی هم شيفته باشيد. به بيان ساده‌تر: جوگير.

بايد چنان باشيد که آخرين نويسنده‌ای که کتابش را می‌خوانيد، پيغمبرتان گردد و آخرين روشنفکری که به شما افتخار داده و با شما چای يا قهوه نوشيده تبديل به يک انسان به‌به و چه‌چه گردد.

خوب، شما تا اين‌جا حساب خودتان را از ديگران جدا نموده و حتا الگوهای‌تان را نيز خودتان برمی‌گزينيد. حال زمان آن فرا رسيده که وارد عمل شويد:

اگر از خودتان اثر (هنری، فکری، ادبی و…) ارائه می‌دهيد. بهتر است که شفاهی باشد. چون اثر مکتوب، تعهد می‌آورد و نخستين خصلت هر ديکتاتور خوبی، گزک ندادن به دست ديگران است.

نقدهای وارده به اثر خود را دسته‌بندی کنيد:

تعريف شده؟ خوب، گرچه در دل‌تان قند آب می‌شود، اما با فروتنی تمام اعلام کنید که از شنيدن انتقاد بيشتر خوشحال خواهيد شد!

تأويل عجيب و غريب شده؟ شما بگوييد جالب بوده، ولی حتمن منظور و درون‌مايه‌ی فکری خودتان را هم اعلام کنيد.

انتقاد روبنايی شده؟ به نقش ايوان ايراد گرفته‌اند؟ خوب! انتقاد يعنی همین! بهترين فرصت برای اين‌که همه بفهمند شما چه‌قدر جامعه‌ی باز کارل پوپر هستيد! حتمن در پاسخ منتقد بگوييد: چه سوال خوبی. حق با شماست. خوب، هيچ اثری کامل نيست.

از پای‌بست نقد کرده‌اند؟ همه چيز را زير سوال برده‌اند؟ نقد راديکال؟

اين‌جا همان بزنگاهی ست که يک ديکتاتور قشنگ مردم‌سالار از يک ديکتاتور بد متمايز می‌گردد. شما بايد معصومانه حرف بزنيد: خواهش می‌کنم غرض‌ورزی نکنيد. اگر نمی‌خواهيد من اثر خودم را ارائه دهم بگوييد. فضا را مسموم نکنيد. شما با من خوب نيستيد، چرا به اثرم توهين می‌کنيد.

من ترجيح می‌دهم در اين فضا کار نکنم. (نترسيد، این فضا را از دست نخواهید داد، حتمن کسانی هستند که با منت و خواهش شما را برگردانند) کسانی هستند که نمی‌خواهند من اثری ارائه دهم.

خوب، در مرحله‌ی بعدی، شما هم بايد ديگران را نقد کنید. يادتان باشد بهتر است شفاهی باشد. درگوشی، دم در، توی راهرو، در جلسه‌ای خصوصی. يا اگر مکتوب است، سعی کنید بعدتر آن را جوری حذف کنيد.

نقد هم تعهد به همراه دارد. شما چه می‌کنيد. معلوم است! شما خيلی راحت هر نوع ادعايی که دل‌تان خواست عنوان می‌کنيد. اگر کسی دليل خواست خيلی راحت:

من نظرم را گفتم. خواهش می‌کنم درباره‌ی نظر من کسی نظر ندهد. بحث سر خود اثر است، نه نظر من!

طرف گير سه‌پيچ داده که بفهمد شما ادعاتان را از کجای‌تان در آورده‌ايد؟

خيلی راحت بگوييد: لزومی نمی‌بينم اثبات کنم!

فراموش نکنید که برای ديکتاتور بودن، آن هم از نوع قشنگ، فروتنی و خضوع خيلی مهم است. به ويژه بايد به همه بفهمانيد که فروتنی نه يک فضيلت اخلاقی، که يک وظيفه است.

هميشه توپ را به زمين ديگران بيندازيد يا به بيانی ديگر، دست پيش را بگيريد که خدای نکرده پس نيفتيد! نظر مخالفی را قبول نداريد؟ سريع طرف‌تان را محکوم کنيد که با نظرش دارد شما را سرکوب می‌کند و مجبوريد به خاطر غرض‌ورزی‌های‌اش سکوت کنيد.

در جمعی فرهنگی، در اقليت هستيد؟ سريع اکثريت را به باندبازی متهم کنيد. کسی شما را تاييد نمی‌کند و دائم در معرض نقديد؟ اين نکته‌ی مهم ديگری ست که ما آن را «لزوم وجود دشمن» می‌ناميم.

هميشه بايد «کسانی» باشند که نخواهند شما پيشرفت کنيد. اين‌ها می‌توانند موجودات فضايی يا شخص بيچاره‌ای که روحش هم از قضيه بی‌خبر است، باشد. فرقی ندارد.

مهم اين است که سنگ‌اندازی ديگران، بايد وجود داشته باشد. همين حالا بگرديد در ميان اطرافيان، به ويژه از ميان منتقدان‌تان، کسانی که با شما خصومت شخصی دارند يا می‌توانند داشته باشند را بیابيد. اين‌ها گزينه‌های مناسبی‌اند.

خوب، حال شما يک ديکتاتور قشنگ هستيد. شما روشنفکريد. مطالعات خيلی زيادی داريد. گاهی از پست‌مدرنيسم هم جلو می‌زنيد.

در عين حال، خيلی راحت می‌توانيد نقدهای وارده را سرکوب کنید. هر مخالفی را با برچسب مغرض، ديکتاتور، بددل، بدخواه و… از مسير حذف کنيد و تازه دل همه هم به حال شما بسوزد!

هر آسمان و ريسمانی را می‌توانيد به هم ببافيد و هيچ‌کس هم نتواند از شما بپرسد که چرا. چون شما لزومی بر اثبات آن نمی‌بينيد.

شما يک روشنفکر دموکراتيد و حاضريد در شرايطی برابر با بقيه مخالفان کار فکری کنيد، البته به شرطی که همه خم شوند و قدشان را به قد شما برسانند تا مسابقه عادلانه صورت گيرد!

—————————————————

پی‌نوشت و سخنی با خواننده:

درست حدس زديد. انگيزه‌ی نگاشتن اين نقد هجوگونه، مابه‌ازاهای خارجی بسياری دارد و برخوردهای پرشمار من با اين ديکتاتورهای زيبا در فضاهای فرهنگی گونه‌گون، از مدت‌ها پيش مرا به نوشتن چيزکی واداشته بود. اما متاسفانه، روش و کنش ديکتاتورهای زيبا، چنان زيرکانه و رياکارانه است که نمی‌توان به راحتی و به سخن جدّ به آن نزديکی جست و سرآخر خود متهم نشد!

چون برعکس ديکتاتورهای زشت که در تاريخ بسيار از آنان سراغ داريم، که روش‌شان سرکوب مستقيم و حذف فيزيکی ست، روش زيبايان آن، با پنبه سر بريدن و انگ خود بر ديگری چسباندن است و در برخورد با اين دومی، تا به خودت بيايی، توپ را در زمين خويش خواهی يافت!

از سويی، روز به روز بر تعداد اينان که از روی اتفاق کباده‌کش آزادی و آزادی‌خواهی هم هستند افزوده می‌شود و هم‌اينان دست به دست ديکتاتوری زشت، کمر به مسخ «نقد راديکال» بسته‌اند.

آن يک با برچسب‌ها و عنوان‌های حقوقی و قضايی و اين يکی با برچسب‌های روشنفکرانه و معصومانه.

جالب آن‌که بسا از ديکتاتوران زيبا که در بند ديکتاتوران زشت گرفتار آمده‌اند اما خود از همان بند به پای منتقدان خويش بسته‌اند. و در اين گير و دار، نقد راديکال که همواره چشم به پای‌بست دارد، جای خويش را به نقدهايی با رعايت حال و مقام و مکان با سر‌خ‌آب نان ِ قرضی و سفيدآب دموکرات‌منشی و روشنفکری می‌دهد. و اين همان نقدی ست که در بند نقش ايوان است.

اين‌گونه است که از روی ناچاری، و از هراس هر دوی اين زشت و زيبا، دست به دامان هجو برده‌ام که هم از تلخی نقد کاسته شود و هم ديوار دفاعی باشد برای توپی که به زمين خودی انداخته خواهد شد.

(۱) دیدگاه

نيم‌نگاهی به «غازهای وحشی»، نوشته‌ی هادی غلام‌دوست

«…و هنوز آن خواب با او بود، خواب غازهای وحشی که رهايش نمی‌کرد!»

يادداشت حاضر، با هدف معرفی رمان «غازهای وحشی» نوشته‌ی هادی غلام‌دوست نگاشته شده، و البته تلاش شده که به بهانه‌ی معرفی، نگاهی به درون‌مايه‌ی کتاب نيز به دست آيد، چيز شبيه نقد!

×

«همه‌چيز مرموز می‌نمود! ده در لايه‌ی ضخيمی از مِه فرو رفته بود. حبيب الله گفت: «گُل‌نما، بيا فرار کنيم.»

×

هادی غلام‌دوست، نويسنده‌ای لاهيجانی و گيلک است که آشنايی نگارنده با وی، بيشتر از طريق داستان‌کوتاه‌های درخشان او به زبان گيلکی بوده است. «غازهای وحشی» اما رمانی ست به زبان فارسی از اين نويسنده که به نظر می‌رسد خواننده‌ی غيرگيلک، نتواند به خوبی يک گيلانی با آن ارتباط برقرار سازد. و اين نه تنها به خاطر به‌کاربردن واژه‌گان گيلکی بسيار در متن رمان، که به دليل وجود فضای وهم‌آلود و به شدت بومی رمان است که خواننده را دم به دم به فضای روستايی کوهستان گيلان و در برخی جاها، فضای شهری لاهيجان ارجاع می‌دهد.

تمام ماجرا، دغدغه‌ی ذهنی دختر گالشی ست بر سر دوراهی گريختن يا نگريختن با پسر مورد علاقه‌اش. و البته اين تمام ماجرا نيست!

آدم‌های قصه، که پرشماری‌شان گاه موجب سرگيجه‌ی خواننده می‌گردد، به بهانه‌ی همين ماجرا، چه در دنيای وهم‌آلود و مه‌گرفته‌ی روستا و چه در ذهن مه‌آلوده‌تر «گُل‌نما» (شخصيت اصلی رمان) به بيان ماجراهای مربوط به خويش می‌پردازند.

×

در اين رمان ما به زندگی آدم‌ها، به ويژه زنان اين روستا سرک می‌کشيم و با تصوير غم‌انگيز و زيبايی از زندگی زن روستايی گيلک روبه‌رو می‌شويم. زيبا از آن‌رو که به زيباترين نحو ممکن تصوير شده و اين شايد به آن خاطر باشد که نويسنده‌ی رمان، درک مستقيم و بی‌واسطه‌ای از فضاها و آدم‌های رمان دارد. و غم‌انگيز به خاطر فضای مأيوسانه‌ای ست که گرچه اميد هرگونه بهبود را از ما دريغ نمی‌ورزد، اما بشارتی نيز نمی‌دهد.

در جای‌جای رمان، ما با ندای «گؤ دخؤن» (فراخواندن گاو) توسط زنان قصه مواجه‌ايم که گزاره‌ی اصلی آن چنين است: «اِ… لا… بيه مأر… بيه مأر…»

و تکرار مکرر اين گزاره، خواننده‌ی گيلک‌زبان را به فکر وامی‌دارد که چرا همواره در فرهنگ‌مان، گاو که نماد و نمودی پاک و مقدس و البته ابزار مهم کار و توليد بوده، با عنوان زنانه‌ی «لا» (مخفف لاکو به معنی دختر) و بيشتر با عنوان «مأر» (مادر) خوانده می‌شده است؟ و شايد اگر اين موضوع را در کنار بهره‌کشی از زنان روستايی در عرصه‌ی کار، آن‌گونه که در غازهای وحشی به خوبی تصوير شده، قرار دهيم، شايد به دريافت‌های جالبی برسيم. دريافتی ديالکتيکی از وجود زن در جامعه‌ی گيلک‌زبان.

گويا در جامعه‌ی ما، اندک اندک، اين به روالی معمول بدل می‌شود که بهترين دفاع‌ها از حقوق زنان را مردان انجام می‌دهند (به ويژه در حوزه‌ی هنر) و اغلب تلاش‌های هنری زنانه در اين راستا، حالتی کاريکاتورگونه به خود می‌گيرد که مصداق بارزش را می‌توان در مقايسه‌ی آثار سينمايی بهرام بيضايی و تهمينه ميلانی يافت و البته ريشه‌يابی اين امر فرصتی ديگر می‌خواهد.

×

غازهای وحشی، ماجرای دختری ست که نمی‌خواهد هم‌چون «همه» باشد. می‌خواهد از فضای «مه‌آلود» روستا بکند و با کسی که دوستش دارد، فرار کند. و «فرار» در روستایی چنان مه‌زده، درست آن «امر نابخشودنی» ست که نه تنها دامان دختر، که دامان تمام اطرافيان خانواده را خواهد گرفت.

نويسنده‌ی غازهای وحشی، پرمدعايی نمی‌کند، پرگويی نمی‌کند، گرچه در توصيف سنگ تمام می‌گذارد، اما خواننده را خسته نمی‌سازد، دنبال مقصر نيست، هرجا که لازم ديد وارد داستان می‌شود و نظرش را ابراز می‌کند، اما حضورش چنان است که او را يکی از آدم‌های قصه می‌يابيم، چنان‌که در بخش نخست و سوم که حکم پيش‌گفتار و پس‌گفتار رمان را دارند می‌بينيم.

اين‌که گل‌نما، سرآخر تن به اين گريز می‌دهد يا در فضای مه‌آلود روستا می‌ماند، و اين‌که آيا بيرون از آن روستا، رهايی از مه ممکن است يا نه، و پاسخ چندين پرسش ديگر، چيزهايی هستند که با خواندن اين رمان، شايد بتوان به‌شان رسيد.

×

«- او ديوانه شده! ديوانه آی‌ی‌ی‌ی‌ی خدااااا!

- او کيه دختر؟! کی ديوانه شده؟!

- شوهرش عموجان، خودش را دار زده!

- دار زده؟! کی خودش را دار زد؟!

- وقتی که شنيد ديگر طاقت نياورد! سربرهنه، پابرهنه دويد طرف پل!

- پل؟! کی؟ کجا؟!

- زير پل خشتی! پل خشتی، پل خشتی!… نبودی تا ببينی چه خبر بود آن‌جا! چه‌قدر مردم جمع شده بودند! نبودی تا ببينی بدبخت چه جوری به طناب آويزان شده بود! طوری مردم را نگاه می‌کرد که انگار از همه شاکی است! شاکی، شاکی، شاکی عموجان! زنش داشت خودش را می‌کشت! به سر و رويش چنگ می‌انداخت و فرياد می‌کشيد و هی می‌گفت: چرا من متوجه نبودم! چرا من نفهميدم، ديدی بالاخره طاقت نياورد! طاقت نياورد! طاقت…!

- از کی حرف می‌زنی سارا جان؟ از کی؟! کی‌ها؟!

- آخ عمو جان! حالا او هی دست‌هايش را باز می‌کند و تکان می‌دهد و توی يک دايره‌ی بسته، هی دور خودش می‌چرخد، می‌چرخد و هی فرياد می‌کشد قاه! قاه! قاه!… قاه! قاه! قاه!… و بعدش توی وسط دايره می‌نشيند و غش‌غش می‌خندد. الکی می‌خندد و می‌گويد: غاز وحشی‌ام! يک غاز وحشی!»

غازهای وحشی، هادی غلام‌دوست

نشر فرهنگ ايليا

چاپ نخست 1386

134 صفحه

(تمام نوشته‌های داخل گيومه، از متن کتاب انتخاب شده‌اند)

لاهيجان/ امين حسن‌پور

varg.glk[at]gmail.com

(۱) دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.