بایگانیِ اندیشه

آموزش گام به گام سرکوب روشنفکرانه‌ی مخالف يا چه‌گونه ديکتاتور قشنگی باشيم!

پيش از هر چيز بايد به اين باور برسيد که با بقيه تفاوت داريد! اين خيلی مهم است. پس از همين حالا با خودتان تکرار کنيد: من با ديگران تفاوت دارم.

اين تفاوت خيلی مهم است. ديگران شما را نمی‌فهمند. بسته به طيف فکری شما، ديگران يا مرفه بی‌درد و بی‌اطلاع از رنج طبقه‌ی شما هستند يا بی‌سواد و بی‌فرهنگ و درگير توهم‌اند.

درست حدس زديد، اين عين خودشيفته‌گی ست. ولی خوب، اگر از اين خصلت بيزاريد، می‌توانيد با رياضت دادن به خود به نوعی خودشيفته‌گی منفی برسيد.

خوب، خودشيفته‌گی کافی نيست. شما بايد کمی هم شيفته باشيد. به بيان ساده‌تر: جوگير.

بايد چنان باشيد که آخرين نويسنده‌ای که کتابش را می‌خوانيد، پيغمبرتان گردد و آخرين روشنفکری که به شما افتخار داده و با شما چای يا قهوه نوشيده تبديل به يک انسان به‌به و چه‌چه گردد.

خوب، شما تا اين‌جا حساب خودتان را از ديگران جدا نموده و حتا الگوهای‌تان را نيز خودتان برمی‌گزينيد. حال زمان آن فرا رسيده که وارد عمل شويد:

اگر از خودتان اثر (هنری، فکری، ادبی و…) ارائه می‌دهيد. بهتر است که شفاهی باشد. چون اثر مکتوب، تعهد می‌آورد و نخستين خصلت هر ديکتاتور خوبی، گزک ندادن به دست ديگران است.

نقدهای وارده به اثر خود را دسته‌بندی کنيد:

تعريف شده؟ خوب، گرچه در دل‌تان قند آب می‌شود، اما با فروتنی تمام اعلام کنید که از شنيدن انتقاد بيشتر خوشحال خواهيد شد!

تأويل عجيب و غريب شده؟ شما بگوييد جالب بوده، ولی حتمن منظور و درون‌مايه‌ی فکری خودتان را هم اعلام کنيد.

انتقاد روبنايی شده؟ به نقش ايوان ايراد گرفته‌اند؟ خوب! انتقاد يعنی همین! بهترين فرصت برای اين‌که همه بفهمند شما چه‌قدر جامعه‌ی باز کارل پوپر هستيد! حتمن در پاسخ منتقد بگوييد: چه سوال خوبی. حق با شماست. خوب، هيچ اثری کامل نيست.

از پای‌بست نقد کرده‌اند؟ همه چيز را زير سوال برده‌اند؟ نقد راديکال؟

اين‌جا همان بزنگاهی ست که يک ديکتاتور قشنگ مردم‌سالار از يک ديکتاتور بد متمايز می‌گردد. شما بايد معصومانه حرف بزنيد: خواهش می‌کنم غرض‌ورزی نکنيد. اگر نمی‌خواهيد من اثر خودم را ارائه دهم بگوييد. فضا را مسموم نکنيد. شما با من خوب نيستيد، چرا به اثرم توهين می‌کنيد.

من ترجيح می‌دهم در اين فضا کار نکنم. (نترسيد، این فضا را از دست نخواهید داد، حتمن کسانی هستند که با منت و خواهش شما را برگردانند) کسانی هستند که نمی‌خواهند من اثری ارائه دهم.

خوب، در مرحله‌ی بعدی، شما هم بايد ديگران را نقد کنید. يادتان باشد بهتر است شفاهی باشد. درگوشی، دم در، توی راهرو، در جلسه‌ای خصوصی. يا اگر مکتوب است، سعی کنید بعدتر آن را جوری حذف کنيد.

نقد هم تعهد به همراه دارد. شما چه می‌کنيد. معلوم است! شما خيلی راحت هر نوع ادعايی که دل‌تان خواست عنوان می‌کنيد. اگر کسی دليل خواست خيلی راحت:

من نظرم را گفتم. خواهش می‌کنم درباره‌ی نظر من کسی نظر ندهد. بحث سر خود اثر است، نه نظر من!

طرف گير سه‌پيچ داده که بفهمد شما ادعاتان را از کجای‌تان در آورده‌ايد؟

خيلی راحت بگوييد: لزومی نمی‌بينم اثبات کنم!

فراموش نکنید که برای ديکتاتور بودن، آن هم از نوع قشنگ، فروتنی و خضوع خيلی مهم است. به ويژه بايد به همه بفهمانيد که فروتنی نه يک فضيلت اخلاقی، که يک وظيفه است.

هميشه توپ را به زمين ديگران بيندازيد يا به بيانی ديگر، دست پيش را بگيريد که خدای نکرده پس نيفتيد! نظر مخالفی را قبول نداريد؟ سريع طرف‌تان را محکوم کنيد که با نظرش دارد شما را سرکوب می‌کند و مجبوريد به خاطر غرض‌ورزی‌های‌اش سکوت کنيد.

در جمعی فرهنگی، در اقليت هستيد؟ سريع اکثريت را به باندبازی متهم کنيد. کسی شما را تاييد نمی‌کند و دائم در معرض نقديد؟ اين نکته‌ی مهم ديگری ست که ما آن را «لزوم وجود دشمن» می‌ناميم.

هميشه بايد «کسانی» باشند که نخواهند شما پيشرفت کنيد. اين‌ها می‌توانند موجودات فضايی يا شخص بيچاره‌ای که روحش هم از قضيه بی‌خبر است، باشد. فرقی ندارد.

مهم اين است که سنگ‌اندازی ديگران، بايد وجود داشته باشد. همين حالا بگرديد در ميان اطرافيان، به ويژه از ميان منتقدان‌تان، کسانی که با شما خصومت شخصی دارند يا می‌توانند داشته باشند را بیابيد. اين‌ها گزينه‌های مناسبی‌اند.

خوب، حال شما يک ديکتاتور قشنگ هستيد. شما روشنفکريد. مطالعات خيلی زيادی داريد. گاهی از پست‌مدرنيسم هم جلو می‌زنيد.

در عين حال، خيلی راحت می‌توانيد نقدهای وارده را سرکوب کنید. هر مخالفی را با برچسب مغرض، ديکتاتور، بددل، بدخواه و… از مسير حذف کنيد و تازه دل همه هم به حال شما بسوزد!

هر آسمان و ريسمانی را می‌توانيد به هم ببافيد و هيچ‌کس هم نتواند از شما بپرسد که چرا. چون شما لزومی بر اثبات آن نمی‌بينيد.

شما يک روشنفکر دموکراتيد و حاضريد در شرايطی برابر با بقيه مخالفان کار فکری کنيد، البته به شرطی که همه خم شوند و قدشان را به قد شما برسانند تا مسابقه عادلانه صورت گيرد!

—————————————————

پی‌نوشت و سخنی با خواننده:

درست حدس زديد. انگيزه‌ی نگاشتن اين نقد هجوگونه، مابه‌ازاهای خارجی بسياری دارد و برخوردهای پرشمار من با اين ديکتاتورهای زيبا در فضاهای فرهنگی گونه‌گون، از مدت‌ها پيش مرا به نوشتن چيزکی واداشته بود. اما متاسفانه، روش و کنش ديکتاتورهای زيبا، چنان زيرکانه و رياکارانه است که نمی‌توان به راحتی و به سخن جدّ به آن نزديکی جست و سرآخر خود متهم نشد!

چون برعکس ديکتاتورهای زشت که در تاريخ بسيار از آنان سراغ داريم، که روش‌شان سرکوب مستقيم و حذف فيزيکی ست، روش زيبايان آن، با پنبه سر بريدن و انگ خود بر ديگری چسباندن است و در برخورد با اين دومی، تا به خودت بيايی، توپ را در زمين خويش خواهی يافت!

از سويی، روز به روز بر تعداد اينان که از روی اتفاق کباده‌کش آزادی و آزادی‌خواهی هم هستند افزوده می‌شود و هم‌اينان دست به دست ديکتاتوری زشت، کمر به مسخ «نقد راديکال» بسته‌اند.

آن يک با برچسب‌ها و عنوان‌های حقوقی و قضايی و اين يکی با برچسب‌های روشنفکرانه و معصومانه.

جالب آن‌که بسا از ديکتاتوران زيبا که در بند ديکتاتوران زشت گرفتار آمده‌اند اما خود از همان بند به پای منتقدان خويش بسته‌اند. و در اين گير و دار، نقد راديکال که همواره چشم به پای‌بست دارد، جای خويش را به نقدهايی با رعايت حال و مقام و مکان با سر‌خ‌آب نان ِ قرضی و سفيدآب دموکرات‌منشی و روشنفکری می‌دهد. و اين همان نقدی ست که در بند نقش ايوان است.

اين‌گونه است که از روی ناچاری، و از هراس هر دوی اين زشت و زيبا، دست به دامان هجو برده‌ام که هم از تلخی نقد کاسته شود و هم ديوار دفاعی باشد برای توپی که به زمين خودی انداخته خواهد شد.

(۱) دیدگاه

کافکا

اشاره: يادداشت زير، نوشته‌ی يکی از رفقای خوب‌ام، «آرمين ا.» است که قرار است هر از گاهی، يادداشتی بنويسد و با استفاده از نام کاربری من يا ديگر رفقای وی در گيلانيان در اين‌جا منتشر گردد.
متن زير عين متنی ست که آرمين به من داده و من به دليلی (که شايد تنها برای خودم مهم باشد) بی‌ويرايش در اين‌جا قرار می‌دهم‌اش و برای عنوان آن نيز، باز به همان دليل، تنها به نام فايلی که رفيق‌ام به دست‌ام رسانده بسنده می‌کنم: کافکا.

Ж

هنر و فلسفه علومی هستند كه موضوع تفكر خود را نظام‌های انساني قرار مي‌دهند. به عبارت ديگر هنر و فلسفه در نهايت به گونه‌اي شناخت از سيستم‌هاي انساني، يا خود انسان به عنوان سيستم مي‌رسند. از اين ديدگاه، هنر و فلسفه با معناهاي عمده در سيستم يا نسبت معنايي بين زيبايي، حقيقت و برساختن (خلاقيت: آفرينش و نوآوري و در نهايت بازآفريني) درگير اند.

ادبيات از اين وجه داراي خصلت ويژه‌اي است: علاوه بر انسان و تجربه‌هاي انساني، ادبيات به زبان نيز به عنوان موضوع مورد شناخت خود نزديك مي‌شود. زبان موجودي است كه در فرآيند عادي شدن معنا،در زندگي روزمره و وابسته به پول بيشترين آسيب را مي‌بيند. يك نواختي معناي كلمات و تبديل خصلت ارتباطي زبان به پيام‌رساني، در اثر مصرف شتاب‌زده‌ي آن از جمله آسيب‌هاي وارده به زبان است.در اين ميان زبان‌شناسي و فلسفه‌ي زبان به زنده نگاه‌داشتن ساختارهاي زبان كمك مي‌كنند اما ادبيات از آن رو كه با زندگي روزمره پيوند دارد (و اين زندگي روزمره انسان‌ها، حتا اصلي‌ترين موضوع شناخت‌اش است) نه‌تنها باعث رشد ساختارهاي زبان بلكه عامل رشد لايه‌هاي معنايي زبان نيز هست. از طرف ديگر زبان با گستردگي معنايي واژه‌هاي خود و برانگيخته كردن ادراك‌هاي گوناگون حسي خودآگاه يا ناخودآگاه به ادبيات ويژگي خاص تاويل‌پذيري بيشتر را مي‌بخشد. برخي از شاخه‌هاي هنر واجد جنبه‌هايي هستند كه مخاطب در ارتباط با آنها به لذت بي واسطه‌ايي مي‌رسد. مانند رنگ در نقاشي يا ريتم در موسيقي(شايد همين امر موجب پيدايش ريتم و وزن در شعر كلاسيك و در نمونه‌هاي اخير ايجاد شكل با كلمات براي رساندن معنا شده است.) اما در رابطه‌ي بين خواننده و متن در ادبيات تنها عنصر بي واسطه‌ي لذت، جدا شدن از محيط واقعي و براي چندي در دنياي متن يا تخيل خود غرقه‌بودن است. اما گذشته از اين لذت موجود در همه هنرها، لذت شناخت در ادبيات نيازمند گونه‌اي پايداري در برساختن دنياي واسطه‌اي ميان دنياي متن و دنياي خود است كه در بيشتر مواقع خواننده درگير اين برساختن نمي‌شود.
پيچيدگي‌هاي طرح داستاني در ادبيات نو شايد در درگير كردن مخاطب با متن و كشيدن خواننده به درون متن نيز(جدا از كاركرد درون متني) موثر باشند.(پايان قسمت اول: اين قسمت فكرهايي بود كه براي نوشتن بخش اصلي نياز داشتم. اگر براي شما هم نمي‌نوشتم رو دل ام مي‌ماند.)

ديدن:
شخصيت هاي مسخ و محاكمه (زامزا. و ك.) از خواب كه بر مي‌خيزند ناگهان با رويدادي مواجه مي‌شوند كه رويداد آغازي طرح كتاب است. ما همه هنگام برخواستن از خواب گنگ هستيم. به محض بيداري هنوز ميان دنياي بيرون و درون مانده‌ايم. در اين لحظات با مراجعه به مكانيزم حافظه سعي در شناسايي دنياي تازه داريم. بنابراين در اين لحظه با سه دنياي رويا-درون-بيرون هم‌زمان مواجه‌ايم.اگر شب در مكان تازه‌ايي خوابيده باشيم، صبح بيشتر طول مي‌كشد تا به دنياي بيروني برگرديم(قبول؟) چون حافظه به زمان بيشتري نياز دارد تا به مكاني كه به آن عادت نكرده آشنا شود. بنابراين در اين لحظات ابتدايي بيداري، بازگشت به خود براي شناخت محيط در اوج خود است.{در فيلم باشگاه مبارزه (Fight Club) شخصيت Jack در حين شرح از مسافرت‌هاي با هواپيما و درد بي‌خوابي خودش مي‌گويد: «آيا اگر زماني بخوابيم و در جايي ديگر(غير از مقصد) بيدار شويم، به عنوان انسان ديگري بيدار مي‌شويم؟ «}

از ك. در محاكمه و زامزا در مسخ انتظار داريم كه بر ضد رويداد عذاب آور بيروني (دستگيري / سوسك‌شدن) اعتراض كنند. اما اين گونه نمي‌شود. زامزا پس از كش و قوس‌هاي فراواني كه به بدن‌اش مي‌دهد به اين نتيجه مي‌رسد كه سوسك شده است،همين!
پس چرا هيچ واكنشي نشان نمي‌دهد؟ در اولين قدم واقعيت و رويا به هم مي‌آميزند و آنچه كه تسليم مي‌كند واقعيت بيروني است. قهرمان كتاب ما كارمند بوده است و اين اولين داده‌اي است كه راوي در اختيارمان مي‌گذارد.كافكا بخشي از دنياي خود اش را به زامزا داده است: كارمند بودن.

كافكا (در دوره‌اي كه به بي‌خوابي دچار بود) ساعت دو صبح بر مي‌خواست و چيز مي‌نوشت. اما زامزا برخلاف كافكا هيچ انگيزه‌اي از زنده بودن نداشت جز اين‌كه كاركند و براي خانواده و به خصوص خواهر اش پول در بياورد! و به اميد روزهاي خوش آينده كه دوره‌ي ازدواج و زندگي- آن طور كه خودش مي‌خواهد- اميدوار باشد. بنابراين او خودش را به واقعيت بيروني واگذار كرده‌است. اين يك اتفاق روزمره و آشنا براي ماست. حساب دودوتا چهارتا.(به نوعي ما هم حق شگفتي از سوسك شدن زامزا را نداريم!) به اين ترتيب او ارتباط‌اش را با خودش قطع كرده‌است. و وقتي سوسك مي‌شود.

وقتي از خواب بلند مي‌شود با واقعيت بيروني، سوسك شدن، مواجه مي‌شود هيچ واكنشي نشان نمي دهد چون براي شناخت دنياي بيروني به حافظه‌اش رجوع كرده است اما چيزي در آن نمي‌يابد چون ارتباطي با خودش نداشته است. چيزي از خودش نداشته است كه در مقابل دنياي بيروني عرضه كند..به اين ترتيب سعي مي‌كند برخيزد و خودش (واقعيت جديد اش) را به خانواده‌اش عرضه كند. اما واكنش خانواده‌اش قابل پيش‌بيني است. كسي سوسك را تحمل نخواهد كرد.از طرف ديگر او همان كسي است كه چرخ خانواده را مي‌چرخانده است.

زامزا در اتاقي كه در آن محبوس شده است به شناخت نيازها و رفتارهاي جديدش مشغول است، و در همين حين خانواده‌اش در پشت درهاي اتاق مشغول صحبت از او هستند و از آينده‌ي خود و او حرف مي‌زنند حرف‌هايي كه صورت نمي‌دانم چه مي‌شود را دارند اما ته‌مايه‌ي آنها همان يك نتيجه‌ي محتوم است. خانواده‌اش كه فكر مي‌كنند زندگي انساني دارند واقعيت بيروني را (نياز به پول و زندگي كردن در جامعه به صورت طبيعي) به واقعيت او ترجيح مي دهند(به قول شاملو «كه آنجا كسي تو را در انتظار نيست»{نقل‌قول‌ها: هنگامي در مورد نظر خود از واقعيتي بيروني صحبت مي‌كنيم، به نظر ام آوردن نقل قول از اين ور و آن ور مانند لگد كوبيدن به ماتحت يكي از دوستان نزديك‌تان است كه به شما خيلي حال مي‌دهد. احساس دوست‌تان هم به رابطه‌تان و شخصيت دوست‌تان بسته است كه تا چه حد پذيراي اين مطلب باشد! اما مطمئنم چيزي زيادي نصيب خواننده(بيننده!) نمي‌كند} ).

اما فرض كنيم زامزا سوسك نشده بود بلكه فقط در روزهاي آخر هفته به ناگهان از خواب بيدار مي‌شد و رابطه‌اش با خودش را(حافظه‌اش را) بيدار مي‌كرد و به اين فكر مي‌كرد كه تا چه حد به آرزو هايش پاي‌بند بوده است؟ تا چه حد در مسيري كه مي‌خواهد زندگي مي‌كند؟يا حداقل فكر مي‌كرد كه تا چه حد در فكر خودش است؟ او بازهم بايد به همين طريق روزگار مي‌گذراند: در اتاق در بسته و تا موقعي كه به نتيجه‌اي براي حفظ خودش و هم‌زمان پول درآوردن نرسيده است از پسمانده‌ي غذاي ديگران بخورد، اين سرنوشت تحميلي دنياي بيروني است.
راوي از اين جاي داستان تا به آخر با لحني بي‌طرفانه و آهنگي كند، روايت را با آهنگ زندگي آدمي متناسب مي‌كند كه در اين فكر است كه چه‌طور مي‌تواند انتظار اطرافيان‌اش را برآورده كند و خانواده‌اش را خوشحال، اما نه به قيمت نابودي خود‌»اش».

نوع روايت در همه‌ي آثار كافكا بار اصلي اثر را در برساختن دنياي مورد نظر نويسنده به دوش مي‌كشد. كافكا نويسنده‌اي است حساس به معناي واژه‌ها و به تمام معنا واژه‌گزيني مي‌كند. اما ويژگي غايي او مشاهده‌گري است؛ ديدن. ديدن زندگي روزمره. و دردي كه ازين زندگي مي‌كشيد را با لحن بي‌طرفانه‌اي(اما نه خنثا) روايت كرده‌است. براي نمونه از كتاب يادداشت‌ها مثالي ميزنم: پدر كافكا در دوره‌ي ورشكستگي به بيماري دچار شده است. كافكا پس توصيف ناله‌هاي پدر كه بيش از حد مي‌نمايد(فشار ورشكستگي يا عادت معمول لوس شدن پدري كه بچه‌هايش از آب و گل‌در آمده‌اند و حالا نوبت اوست كه خودش را براي آن‌ها لوس كند؟) در توصيف مادراش مي‌گويد: «مادرام در دلشوره‌ي خود تسكين تازه‌اي مي‌يابد»…

(چيزي كه در شرح اثر ديگران برانگيخته‌ام چيست؟ فكر مي‌كنم وقت‌اش است برويم به ماتحت خودمان بكوبيم.)
با تشكر از سالينجر!

آرمين ا.

(2) دیدگاه

تولد يک نمايشنامه‌نويس

مقدمه ضروری: به راستی مرگ هر انسانی تلخ است و گفتن ندارد که که اگر آن انسان از نزدیکان باشد تلخ تر।در هنگام فقدان یکی از دوستان و نزدیکان بی اهمیت ترین چیز شغل آن انسان است، در واقع برای یک فرزند چه فرق دارد که مادرش در گذشته اش، کارمند باشد یا پرستار یا نمایشنامه نویس همین که دیگر مادرش نیست برای عزای او کافیست.

در یک قاعده کلی این میزان علایق و وابستگی انسان ها در رابطه بی واسطه با یک فرد است که باعث شدت و ضعف تاثر آن ها از درگذشت وی می شود (بگذریم از اینکه گاهی انسان از شنیدن مرگ کسانی که نمی شناسد _مثلا کشته شدگان یک زلزله_ هم غمگین می شود ولی باید گفت که این تاثر ناشی از تلخی مرگ مردمان است و اصلا اهمیتی ندارد که آن افراد چه کسانی بودند)

اما این قاعده کلی هم مثل تمام این قواعد، استثنایی دارد و آن مرگ یک هنرمند است (البته چهره های مشهور سیاسی ، اجتماعی ، ورزشی و … را هم می توان به این فهرست افزود که البته از زمینه بحث ما خارجند) ، در مرگ یک هنرمند علاوه بر نزدیکان و دوستان گروهی وسیعی از مخاطبین نیز وجود دارند که به شدت از مرگ هنرمند محبوبشان متاثر می گردند ، مخاطبینی که شاید حتی لحظه ای آن فرد ندیده و یا حتی چهره اش را نشناسند و تنها آثار او باشد که زمینه ذهنی آن هنرمند را در آنها ایجاد کرده باشد. تمام مقدمه بالا به این بهانه بود که از وجه دیگری به یکی از مهمترین اتفاقات چند روز گذشته هنر ایران بپردازیم:

درگذشت اکبر رادی.

اکبر رادی که به قول رضا براهنی یکی از سه ضلع مثلث نمایشنامه نویسی ایران بود(دو ضلع دیگربه تعبیر وی مرحوم غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی هستند ) با درگذشت خود بسیاری را غمگین کرد ، غمی دو سویه هم از مرگ خالق لبخند با شکوه آقای گیل و هم حسرت از زمانی که وی نا خواسته و به علت جبر زمانه برای آفرینش هنری از دست داد، اما تکلیف چیست تاثر ما چه چیزی به رادی اضافه میکند و چه چیزی از جبر زمانه کم.

این نکته بویژه برای مخاطبینی که فقط رادی نمایشنامه نویس را می شناختند جز غمگینی از اینکه دیگر او نیست که بنویسد(که چه بخواهیم چه نخواهیم روزی اتفاق می افتاد) چه می تواند باشد؟ این که رادی در زندگی شخصی چگونه آدمی بود و چگونه رفتار می کرد بواقع بی ارتباط است با نویسندگی وی و شاید تنها به درد صفحات زرد روزنا مه ها یا رادی شناسان(برای مطالعات تطبیقی بر اثار وی) بخورد.

اما تکلیف مخاطبین چیست؟ باید گفت اکبر رادی به عنوان یک انسان دیگر در میان ما نیست ولی رادی نمایشنامه نویس تازه متولد شده ، به واقع هر هنرمندی بعد از مرگ خود متولد می شود آن جاست که وی با اتمام ماموریت خود و در هنگامه ای که نمی تواند دیگر بر آثار خود بیفزاید مخاطب را با بسته ای از آثار خود روبرو می کند که تازه باید نقد بر آن را شروع کند. باید این بار شروع به بازخوانی رادی کرد ، دل وروده مطالبش را بیرون ریخت ، با فاصله گذاری به نقد رادیکالش پرداخت و از همه مهمتر از او آموخت و این گونه است که رادی نماشنامه نویس تازه در شروع تاثیر گذاری نقادانه قرار می گیرد.

در پایان و با تاثر در مقابل جمله اکبر رادی در گذشت باید گفت:

تولدت مبارک آقای نمایش نامه نویس.

(2) دیدگاه

پورنوگرافی

پورنوگرافی
اسلاوی ژیژک
ترجمه : ماکان محمدی
توضیح:
مطلبی را که مشاهده می کنید ترجمه ای است از:
“Phornography,Nostalgia,Montage: A traid of the gaze “ pp.148,149
از اسلاوی ژیژک که خود بخشی از کتاب « خوانش تصاویر » که ویراستار و دبیر مجموعه آن جولیا توماس می باشد . این مقاله در واقع با تفاوت میان نگاه یا
Eye
و خیره نگاه کردن یا
Gaze
انسان را در موقعیت «مورد نگاه» آن هم از سوی ابژه قرار می دهد . تلقی من از این بحث از گفتار ژیژک تجلی ناامیدی ناشی از تسلط ابژه به واسطه
gaze
بر سوژه انسانی است هر چند در بخش بعدی ژیژک می کوشد « نوستالژیا» را به عنوان عنصری متضاد با پورنوگرافی و توامان همسو با آن نشان دهد . در واقع ژیژک « نوستالژیا» را نمونه عالی پورنوگرافی به مثابه خیره نگریستن ابژه می داند که البته ترجمه این بخش در اینجا نیامده و فقط یک قسمت از سه قسمت را ترجمه کرده ام؛ هرچند هر بخش استقلال خود را دارد.
قابل توجه و تاکید است که این نگاه خیره از سوی ابژه ریشه در منظری ابژه وار و سرکوب سوژه ای نیز در دنیای سرمایه نسبت به انسان به عنوان بخشی از فرایند از خود بیگانگی و شئی وارگی دارد .
پورنوگرافی:
آن چیزی که در جامعه عمومیت یافته ، منظر آن به پورنوگرافی به عنوان ژانر است. ژانری که همه آنچه می تواند عیان شود را عیان می کند و هیچ چیزی نهان نمی ماند و قابل ثبت و دیدن است .اما با این وجود مفهوم اساسی «جوهر لذت»که همان یواشکی دیدن است به شکل بنیادینی از معنا تهی می شود . لازم است به رابطه غیر متعارف بین «خیره دیدن» و «نگاه» بپردازم که ژاک لاکان در همایش IX آن را مورد بحث قرار داده است:
چشم در حالی که ابژه را می بیند در سمت سوژه قرار می گیرد ، در حالی که نگاه ، خیره به ابژه می ماند .
زمانی که ابژه را نگاه می کنیم ، ابژه ، خیره به من نگاه می کند اما از جایی که من نمی توانم او را ببینم :«در یک دید میدانی ، همه چیز از میان این دو به شیوه ای غیر متعارف عمل می کند .در طرف اشیاء نگاه خیره وجود دارد ، بدین معنا که آنها به من نگاه می کنند و من نیز آنها را می بینم. این که چگونه این کلمات را دریابیم ، شاید انجیل به ما کمک کند:
« آنها با چشم هایشان نمی دیدند که چه چیزی را نمی توانند ببینند؟آنها چیزهایی را که به آنها نگاه می کردند ، نمی دیدند.»
این چیز غیر متعارف میان خیره نگریستن و نگاه پورنوگرافی از کف رفته است چراکه پورنوگرافی به شکلی درونی امری منحرف است . شاخصه انحراف آن در پشت این حقیقت عیان که پورنوگرافی همه روشها را می آزماید و همه جزئیات را به نمایش می گذارد نهفته نیست.
در این ژانر ، تماشاگر پیشایش به خاطر موقعیتش محکوم به اشغال جایگاهی منحرف است اما ایستادن او در مقام ابژه مورد نگاه ، نگاه خیره با ما روبرو می شود .از آنجا که تصویر صفحه نمایش همان بازتاب نگاه خیره است ، هیچ تاریکی یا نقطه رمز آمیز و متعالی در آن نیست.
تنها ما تماشاگرانیم که ابلهانه به چیزی که همه چیز را فاش می کند خیره نگاه می کنیم .دقیقا نه بخاطر نگاه مرسوم که در پورنوگرافی ، شخص(شخصی که نمایش داده می شود ) تا اندازه یک ابژه برای حظ دیداری جنسی مخاطب سقوط می کند، بلکه تاکید بر این رخداد که این تماشاگر است که موقعیت ابژه را به دست می آورد .
بازیگران حقیقی در واقع موقعیت سوژه های حقیقی اند که نقش تحریک ابژه ها را دارند . در حالی که تماشاگران هم سطح با ابژه شده –خیره نگریستن های ناتوان و مفلوج شده اند.
بدین شکل پورنوگرافی باعث زوال نقطه ابژه –نگاه خیره را در دیگری از میان می برد یا کاهش می دهد.
در یک فیلم معمولی و غیر پورنوگرافی معمولا بخش های عاشقانه با محدودیت های مشخص نمایش داده می شود ، به دیگر بیان همه چیز عیان نمی گردد.در مقابل این محدودیت نمایش عشق معمولی یا ملودرام ، پورنوگرافی با نمایش همه چیز فراتر می رود و در واقع پارادوکس در شکستن محدودیت است که وجود دارد. پورنوگرافی با عبور بیش از اندازه خود ، آنچه در پشت پرده یک نمایش عاشقانه معمولی و غیر پورنوگرافی وجود دارد را از دست می دهد .توجه این جمله اپرای « سه پولی » برشت «اگر با سرعت بالا به سمت شادی بروی ، ممکن است از آن رد شده و شادی را پشت سر بگذاری » مسائل تازه ای در این باره به ما می دهد.
بدین ترتیب اگر ما با عجله به سمت آن نقطه برویم ، اگر مما خود چیز را نشان دهیم بی شک آنچه را بعد از آن است از دست خواهیم داد و نتیجه آن نهایت سطحی زدگی و ناامیدی است. پورنوگرافی بازنمایی «لاکپشت و آشیل» است که رابطه بین سوژه و ابژه میل را بر اساس نظر لاکان توضیح می دهد.
بی شک آشیل به آسانی از لاکپشت فاصله می گیرد و از آن می گذرد ، اما مساله مهم این است که آشیل نمی تواند همپای لاکپشت باشد ؛ او نمی تواند به لاکپشت بپیوندد. سوژه همیشه یا بیش از حد کند یا تند است بنابر این هیچگاه نمی تواند در کنار ابژه میل قدم بزند.در صورتی که ما تمایل به داستان عاشقانه داریم که بر ما تاثیر بگذارد ، نباید به هر جا سرک بکشیم و همه چیز ها را عیان کنیم ، چرا که همزمان با نشان دادن همه چیز ، روایت داستانی فاقد جدیت می شود و تنها به مثابه نوعی پیش درآمد برای عمل جنسی استعمال خواهد داشت.

(3) دیدگاه

باند و ظهور خرده فاشیسم فرهنگی

باند و ظهور خرده فاشیسم فرهنگی
هر چند نسبت شکل گیری باند هایی که از هویت مدنی قانون مند می گریزند و شکل گیری قدرت فاشیستی که فراتر از نهاد های قانونی گسترش می یابد در وهله نخست و در حوزه عمومی زندگی اجتماعی قابل ردیابی است و همچون وقیح ترین و هرزه ترین شکل « احیای » نومیدانه قدرت سیاسی و به مثابه فعال شدن خشونت بار شکلی از قدرت سیاسی عمل می کند که به قول بودریار از بنیادهای عقلانی خویش نوامید شده است و به عنوان فعال شدن خشونت بار امر اجتماعی در جامعه ای که از بنیاد های عقلانی خود دست شسته، محسوب میگردد ، با این همه در حوزه فرهنگ هم رابطه باند و خرده فاشیسم فرهنگی جداگانه قابلیت بررسی دارد.
مهم تر از بررسی انتزاعی و کلی، برخورد مشخص با پدیده باند ها در قلمرو زندگی جامعه ای مشخص است که در آن زندگی می کنیم و بدیهی است در این جا هم آن چه مورد توجه این نوشته می باشد نسبت باند و خرده فاشیسم در حوزه تفکر و عمل فرهنگی ماست و نه بحث عمومی آن . زیرا پدیده باندهای فرهنگی از دوران رضاشاه تا امروز در شکل راست و چپ افراطی ، هر دو ، بر سرنوشت فرهنگ و کنش هنری در جامعه ما تاثیر داشته و پس از انقلاب با پویایی فراوانی که ایران یافته است، این پدیده بیش از هر زمان نقش منفی اش را علیه آزادی مکالمه های فرهنگی ایفا نموده است.
کالبد شکافی باند
باند چیست؟ با محفل ، فراکسیون ، دسته، گروه، فرقه،سازمان ، حزب چه تفاوتی دارد؟
ادامه….

(4) دیدگاه

او به طرز غم انگيزی بيژن نجدی بود!

مشتاق شدم که در حاشيه ی يادداشت جالب سميرا بزرگی درباره ی بيژن نجدی چيزکی نوشته باشم. امکان کامنت نويسی در شمالی‌ها نیست. بهتر. نامه می نويسم!

يک:

بيژن نجدی بيش‌تر و پيش‌تر از يک شاعر و نويسنده، به عنوان يک معلم در ذهن من حضور داشته. نه در ذهن من تنها، که در ذهن بيشتر لاهيجانی ها.

آموزگاری اخمو، سخت‌گير، بداخلاق و باسواد. و البته نمی دانم چرا با اين همه تلخی و سختی، باز جالب!

معلم پدرم بود در دبيرستان عبدالرزاق. همان دبيرستانی که من هم در آن درس خواندم و درست بعد از رفتن من، کوبيدندش و ساختمانی جديد ساختند به چه زشتی!

معلم خواهر بزرگ‌ترم هم بود.

از کودکی دوستش داشتم. با همه تلخی و اخم خاطراتی که پدرم و خواهرم تعريف می کردند.

دوم:

بيژن نجدی شاعر و نويسنده را بيش‌تر دوست دارم. چرا؟ به سوم و چهارم و پنجم دقت کنيد.

سوم:

«من در قصه هايم سر پرنده ای را بريده و پنهان کرده ام تا خواننده به تحرک و تشنج تشديد شده ی تن و بال و پاهايش خيره شود؛ و پيش از آن‌که پرنده بميرد، و تحرکش به سکون تبديل شود، شما تپش و تحرک و زنده بودن را در دردناک ترين شکل آن می بينيد که ديگر زندگی نيست، مرگ هم نيست…» (بيژن نجدی، داستان های ناتمام)

چهارم:

داستان های نجدی به معنای واقعی «مدرن» هستند. و مدرنيته ی دنيای داستانی نجدی از فضايی بومی برخاسته. حتا می خواهم ادعا کنم که ته لهجه ی گيلکی را در تمام رنگ ها و صحنه ها و صداهای داستان های نجدی می توان حس کرد. گويا «استخری پر از کابوس» همان قدر که در هر جایی می توانسته اتفاق افتد، در عين حال، در هيچ جايی جز در لاهيجان قابل روی دادن نیست!

و نکته ی دردناک قضيه همين جاست گويا. جايی که ما هستيم، جايی که بيژن نجدی هم بود، سرنوشت مدرنيته در اين‌گونه بودن ما، آفريننده ی وضعيت خاصی است که زندگی نيست، مرگ هم نيست.

پنجم:

در دنيای بيژن نجدی نوعی مرگ-خواهی ديده می شود. ميل به مرگ، به عنوان تکرار تجربه ی تولد. (دو نيستی به عنوان دو سوی بازه ی هستی) اين گونه تلخی خودخواسته و مرگ-خواهی را تنها در دنيای شعر کسی چون نصرت رحمانی می توان يافت. که البته رمانتيسيسم مأيوسانه ی نصرت، دنيايی متفاوت با دنيای نجدی را رقم زده است.

ششم:

«يک مقدار نوشته دارم. يک مقدار قصه دارم. و فکر می کنم پروانه برام داره جمع می کنه و اون ها رو شايد بتونه چاپ کنه…» اين نقل قول از نجدی مرا به ياد داستان شگرف «يک سرخ‌پوست در آستارا» (دوباره از همان خيابان‌ها، بيژن نجدی) می‌اندازد. آن‌جا که در پايان داستان ناگهان شخصيت «پروانه» وارد داستان می شود. بی هيچ پرداخت پيشينی.

آن‌جا که نويسنده از کوتاه شدن انگشتان دستش می گويد. نه این‌که انگشت ندارد. دارد. «يعنی دارم… اما هر کدوم‌شون شده اندازه يه سنجاق ته گرد… اينه که هرچی از مرتضی… از سرخپوست… از کردها يادم مونده دارم برات می گم. بنويس پروانه، تو رو خدا بنويسش. می بينی که من دست‌هام اين جوری يه، پروانه تو رو خدا بنويسش.» (دوباره از همان خيابان‌ها، ص12)

فکر نمی کنم برای يک نويسنده دردی بزرگ‌تر از کوتاه شدن انگشتان دست (ناتوانی در نوشتن) باشد. آن هم نويسنده ای که اين همه حرف برای نوشتن دارد: از مرتضی، از سرخپوست، از کردها و…

چه شد که انگشتان نويسنده کوتاه شد، بماند.

ششم:

هنوز هم هروقت دل‌تنگم، جاده ی «شئخؤنه ور» را پياده بالا می روم تا به مقبره ی شيخ زاهد و خانقاه پشتش برسم و هنوز هنگام بازگشت، سری به سنگ قبر سياه نجدی در وادی شئخؤنه ور می زنم و برای چندصدمين بار می خوانم که نوشته: «و می بخشم به پرندگان… رنگ ها، کاشی ها و گنبدها… به يوزپلنگانی که با من دويده اند… غار و قنديل های آهک و تنهايی… و بوی باغچه را… به فصل هايی که می آيند… بعد از من… بيژن نجدی… نويسنده، شاعر، معلم…»

لاهيجان، 1581، اريه ما 11

امين حسن‌پور

(3) دیدگاه

ملاک درستی یک جهان بینی چیست؟

می دانیم انسان های مختلف باورهای متفاوتی نسبت به امور مختلف دارند. مثلاً مادر بزرگم زمین را جسمی تخت تصور می کند؛ تصوری از مولکول، اتم، الکترون و … ندارد. در حالی که امروزه در مدارس، کودکان را متقاعد می سازند که زمین کروی است و مواد از واحدهای بسیار ریزی به نام مولکول و اتم و … تشکیل شده است. همینطور کسی که کوانتوم خوانده، نگاهش به حرکت الکترون به دور هسته با سایر تحصیل کرده ها فرق می کند. یا همینطور کسی که داروینیسم را قبول دارد، باور قدیمی در مورد انسان را نمی پذیرد. از این دست مثال ها خیلی می توان زد. همانطور که یک تابلوی نقاشی، تصویری از بخشی از جهان بر بوم است، باورهای ما هم تصویری از هستی در ذهن ما ایجاد می کند که آن را جهان بینی می نامیم. اما در میان این همه جهان بینی های متفاوت و متضاد، کدام یک را می توان کامل تر و صحیح تر دانست؟ به نظر من (و خیلی های دیگر) جهان بینی صحیح، آن است که علاوه بر توان توضیح و تبیین مشاهدات حال و گذشته، از قدرت پیش بینی هم برخوردار باشد. این جا است که جهان بینی علمی (به قول فرنگی ها scientific outlook) سر بلند می کند. علم، برای درک و فهم جهان از نوعی استقرا استفاده می کند. به این معنی که از پاره ای از مشاهدات، نتیجه گیری هایی کرده و از آن ها قوانینی کلی می سازد. این قوانین به ما قدرت پیش بینی می دهند. یعنی توسط این قوانین علمی می توان حدس زد که نتیجه ی تست هایی که هنوز صورت نگرفته، چه خواهد شد. اعتبار قوانین علمی تا زمانی است که بتوانند پیش بینی های صحیحی کنند و در صورت شکست با قوانین دیگری جایگرین خواهند شد. علم در حین تکامل، قدرت پیش بینی بیشتری هم به دست می آورد. به جهان بینی مبتنی بر علم، جهان بینی علمی می گویند. واضح است که اگر معیار صحیح تر بودن یک جهان بینی، قدرت پیش بینی آن باشد، بدون شک باید جهان بینی علمی را صحیح ترین جهان بینی دانست. برای مثال امروزه به واسطه ی قوانین علمی می توانیم زمان دقیق کسوف و خسوف را از مدت ها قبل بدانیم یا اوضاع جوی را با دقت قابل قبولی محاسبه و پیش بینی کنیم. در گذشته این پدیده ها چگونه توجیه می شدند؟ آیا کسانی که آن طور امور را توجیه می کردند، قدرت پیش بینی هم داشتند؟

نوشتن دیدگاه

اعترافات یک ذهن خطرناک

1।گویا بر روی جلد یکی ازکتاب های داستایوفسکی نوشته شده است:به دلیل اینکه بی پول بودم این کتاب را نوشتم,لطفا بخرید.داستایوفسکی صادقانه اعتراف کرده است.من هم اعتراف می کنم این مطلب فقط نوشته شده تا تسکینی باشد بر الام نویسنده اش ,البته پنهان نمی کنم نداشتن امکان کامنت نویسی هم مزید علت شد.
2।چندی بود می خواستم مطلبی در نکوهش حجم بالا ,وحشتناک و دیوانه وار اشعار و تک نوشته های عاشقانه و رمانتیک در وبلاگ ها بنویسم اما پس از خواندن مصاحبه ی(اول و دوم) یدالله رویای (از بنیانگذاران کانون نویسندگان) خوشحال شدم که چیزی ننوشته ام و شادان از اینکه وبلاگ و محیط وب وجود دارند.(بعد از خواندن مصاحبه دلیل این شادی چنان واضح می شود که احتیاج به تو ضیح بیشتر ندارد)
3।برای مازیار(شاید برای تایید نظرش و تنها شاید):تئودور آدورنو سخنرانی خود در هشتم می سال 1931 به مناسبت آغاز تدریسش در دانشگاه فرانکفورت را چنین شروع می کند:هر ان کسی که امروزه فلسفه را به مثابه ی یک حرفه بر میگزیند باید نخست آن توهمی را طرد کند که تلاش های فلسفی قبلی کار را با آن آغاز کردند ,یعنی این توهم که قدرت تفکر برای فراچنگ آوردن تمامیت امر واقع کافیست.هیچ عقل توجیه گری نمی تواند خود را در متن واقعیتی باز یابد که نظم و شکل آن هر گونه دعوی به عقل را سر کوب می کند , عقل تنها به شیوه ای جدلی خود را در مقام واقعیت تام به فرد عالم عرضه مکن ,و فقط در قالب رد پاها و ویرانه هاست که عقل می تواند مهیای این امید باشد که سرانجام روزی با واقعیت درست رودررو خواهد شد.
4.و در پایان یک پیشنهاد برای آخر هفته :حتما فیلم 120 روز سالو پیر پائولو پازولینی را بخرید و ببینید آینه تمام نمای فاشیزم و ناهنجاری سادو _مازوخیستی جنسی است।।
عنوان مطلب بر گرفته از فیلمی از جورج کلونی(بازیگر و کارگردان امریکایی) است

(4) دیدگاه

اتفاق یا تقدیر ، شما چی میل می کنین ؟!

بحثی که در کامنت پست قبلی ام درگرفت دلیلی بر شکل گیری این نوشتار شد .

کریستف کیشلوفسکی فیلم نامه نویس و کارگردان بزرگ لهستانی و خالق آثار برجسته ای چون ده فرمان و سه گانه آبی ، سفید و قرمز ، فیلمی با نام شانس شوم را در سال 1981 ساخته که به نقش تصادف و شانس در زندگی بشر می پردازد .
داستان فیلم درباره مردی است که قصد دارد سفری با قطار انجام دهد و سه حالت برای او رخ می دهد .
1 – به قطار می رسد و …
2 – به قطار نمی رسد و با دختری آشنا می شود و …
3 – به قطار نمی رسد و در حین اینکه بدنبال قطار می دود پلیس او را دستگیر می کند و …
در هر یک از این سه حالت زندگی این مرد جریانی کاملا متفاوت با بقیه را می پیماید .
مضمون شانس و اتفاق در اکثر فیلم های کیشلوفسکی حضور دارد .
اولین سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که کیشلوفسکی از کجا می دانسته که این اتفاق خودش تقدیر نبوده ؟ این سوالیست که حتی برای تحلیلگران فیلمهای کیشلوفسکی نیز پیش آمده و جواب این سوال به نوع اعتقاد کیشلوفسکی مربوط است .
کیشلوفسکی در مقدمه فیلم نامه ده فرمان گفته :
بدون شک آسان ترین پاسخ به این پرسش که چرا درباره ی ده فرمان فیلم ساخته ام ، می توانست این باشد : » زیرا ده فرمان وجود دارند . «
این پاسخ ، نشان دهنده پیروی کارگردان از اعتقادات قلبی و نه براهین عقلانی برای اثبات این مسئله می باشد .

بنظر نگارنده نمی توان برهانی عقلی برای اینکه اثبات کنیم وقوع یک امر ، بر حسب شانس و اتفاق بوده و یا برحسب تقدیر یا حتی بر اثر اجابت یک دعا ، ارائه نمود.
به گفته دیوید هیوم ، حتی اگر جهان بیرونی وجود داشته باشد ، ممکن نیست بتوان هیچ یک از روابط علت و معلولی را در حوزه علم به طور عقلانی متمایز و مشخص کرد بعبارت ساده تر ما هیچ وقت نمی توانیم چیزی از ماهیت سوژه بدانیم مگر همان تجربه ی با واسطه خودمان از او که فکر می کنم یادآور تمثیل زیبای برداشت افراد مختلف از یک فیل در اتاق تاریک ، در دفتر سوم از مثنوی معنوی مولانا است .
البته ایمانوئل کانت فیلسوف تاثیرگذار آلمانی مخالف حصول شناخت از تجربه است . برای مثال ، قوانین طبیعت موضوع شناخت قرار می گیرند و از نظر عقلی هم قابل اثبات اند ، چون به گفته ی کانت ، جهان را آنطور که هست توضیح نمی دهند بلکه فقط قوانینی کلی به شمار می آیند درباره این که ما چگونه جهان را تجربه می کنیم .
و دقیقا نکته در همین جاست . ما برداشت هایی متفاوت از یک موضوع واحد داریم . برخی از ما رخداد و پیش آمدی غیر منتظره هر چند خیلی عجیب را تنها یک اتفاق می نامیم . برخی تقدیر ، عده ای دیگر اجابت دعا و … اما مسئله این است که اصل و حقیقت ماجرا ثابت مانده فقط هر کسی از ظن خود شد یار آن !

و حرف آخرم در اینجا این است که ما قانونی برای اداره این جهان و نحوه ساز و کار آن ننوشته ایم .
کودکی که در درون جنین است چه می داند که خارج از رحم جهانی هست یا نه ؟ اگر هم بگیریم که باشد چه شناختی نسبت به آن جهان خارج دارد ؟ حتی چه شناختی نسبت به حقیقت ماهیت جنین و کارکرد و نتیجه کار آن دارد ؟
این سوال که ماهیت حقیقی یک رویداد چیست ؟ جوابی عقلانی ندارد .
جواب همانا چیزی جز برداشت غیر عقلانی ما نیست .

جمله ای از کانت را ضمیمه پایان این نوشتار می کنم :
تجربه بدون نظریه کور است ، اما نظریه بدون تجربه یک بازی صرفا روشنفکرانه است .

(9) دیدگاه

Whats the Underground Art?!

سه مقاله‌ی بسيار مفيد در باب هنر زير زمينی و به ويژه موسيقی زيرزمينی هست که به رفقای علاقه‌مند پيشنهاد مطالعه می‌کنم.

به ويژه قصدم از اين معرفی تبيين معنا و مفهوم واقعی «هنر زيرزمينی» يا Underground Art هست که اين روزها در ايران همه چيزی را با اين نام می‌خوانند.

هنر زيرزمينی چيست؟

درباره‌ی موسيقی زيرزمينی: بخش اول = بخش دوم

نظر شخصی: شايد نتوانيم هنر زيرزمينی را هنری غيربورژوازی به حساب آوريم؛ اما نمی‌توانيم آن را هنری بورژوازی نيز بناميم. هنر زيرزمينی، حتا اگر از ريشه‌ای بورژوازی برخيزد، تيشه‌ای خواهد بود بر ريشه‌ی خويش!

مرتبط: فرهنگ زيرزمينی، بی‌شک فرهنگی مدرن و شهری است. حتا اگر در روستا روی دهد.

پی‌نوشت: از همه‌ی رفقا خواهش می‌کنم اگر در پی نمونه‌ای از هنرمند زيرزمينی معاصر می‌گرديد، بی‌خيال فردی به نام «محسن نامجو» شويد.

بی‌ربط: Astronomy اجرای گروه متاليکا، يادگار دوران شيرين اين گروه و روزهای گاراژ و زيرزمين، برای شنيدن بد نيست. «مرا دستينووا بناميد، نور جاودان، بی‌شک اين جست‌وجوهای من روزی نتيجه خواهد داد و از ياد مبريد سگ مرا، ثابت‌قدم و از پی آمده!… کاوش در ميان ستاره‌گان، يک ستاره… يک ستاره…»

پيوندهای غيرضروری: شعری از جنگل آدم‌ها + نامه‌ای نخواندنی + گنجينه‌ای از نام‌های گيلکی + مدخلی به تاريخ گيلان + درباره‌ی امير پازواری

(7) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.