آرشیو برای سپتامبر, 2007

فيلم نوروزبل 1581 آماده شد.

بالاخره فيلم مراسم آغاز سال نو گالشی (نوروزبل 1581) آماده شد. اين فيلم 55 دقيقه‌ای حاصل تلاش آقای امير وقاری و گروه فيلم‌برداری و تدوين ايشان است که توسط آموزشگاه و فروشگاه موسيقی درويش خان لنگرود (صفرعلی رمضانی) توزيع می‌شود.

از امروز، سی‌دی اين فيلم از طريق فروشگاه ورگ نيز قابل تهيه خواهد بود.

علاقه‌مندان برای تهيه اين سی‌دی کافی است با ايميل ورگ (varg.glk[at]gmail.com) تماس بگْيرند.

یک نظر بنویسید

اعترافات یک ذهن خطرناک

1।گویا بر روی جلد یکی ازکتاب های داستایوفسکی نوشته شده است:به دلیل اینکه بی پول بودم این کتاب را نوشتم,لطفا بخرید.داستایوفسکی صادقانه اعتراف کرده است.من هم اعتراف می کنم این مطلب فقط نوشته شده تا تسکینی باشد بر الام نویسنده اش ,البته پنهان نمی کنم نداشتن امکان کامنت نویسی هم مزید علت شد.
2।چندی بود می خواستم مطلبی در نکوهش حجم بالا ,وحشتناک و دیوانه وار اشعار و تک نوشته های عاشقانه و رمانتیک در وبلاگ ها بنویسم اما پس از خواندن مصاحبه ی(اول و دوم) یدالله رویای (از بنیانگذاران کانون نویسندگان) خوشحال شدم که چیزی ننوشته ام و شادان از اینکه وبلاگ و محیط وب وجود دارند.(بعد از خواندن مصاحبه دلیل این شادی چنان واضح می شود که احتیاج به تو ضیح بیشتر ندارد)
3।برای مازیار(شاید برای تایید نظرش و تنها شاید):تئودور آدورنو سخنرانی خود در هشتم می سال 1931 به مناسبت آغاز تدریسش در دانشگاه فرانکفورت را چنین شروع می کند:هر ان کسی که امروزه فلسفه را به مثابه ی یک حرفه بر میگزیند باید نخست آن توهمی را طرد کند که تلاش های فلسفی قبلی کار را با آن آغاز کردند ,یعنی این توهم که قدرت تفکر برای فراچنگ آوردن تمامیت امر واقع کافیست.هیچ عقل توجیه گری نمی تواند خود را در متن واقعیتی باز یابد که نظم و شکل آن هر گونه دعوی به عقل را سر کوب می کند , عقل تنها به شیوه ای جدلی خود را در مقام واقعیت تام به فرد عالم عرضه مکن ,و فقط در قالب رد پاها و ویرانه هاست که عقل می تواند مهیای این امید باشد که سرانجام روزی با واقعیت درست رودررو خواهد شد.
4.و در پایان یک پیشنهاد برای آخر هفته :حتما فیلم 120 روز سالو پیر پائولو پازولینی را بخرید و ببینید آینه تمام نمای فاشیزم و ناهنجاری سادو _مازوخیستی جنسی است।।
عنوان مطلب بر گرفته از فیلمی از جورج کلونی(بازیگر و کارگردان امریکایی) است

(4) دیدگاه

ما می توانیم گیلان را بسازیم

سلام . ظاهرا مثل اینکه بعد از ماهها می توانم مطلب بگذارم . و این خودش پستی با رزش برای من است .
دوستان به نظرم سعی کنیم بیشتر راجع به گیلان بنویسیم تا موضوعات دیگر . نظر شما چیست؟

یا علی

(3) دیدگاه

Pic – 7

(2) دیدگاه

10 نکته در رشت….

وو لیان گیونک ( رئیس کمیته علمی بیستمین کنگره بین المللی معماران) در منشور پکن که به اتفاق آرا تصویب شد می گوید:

« همه را به تلفیق معماری ساختمان ها، معماری محیطی و شهرسازی حول محور طراحی شهری فرا می خوانیم. یکی از هدف های اصلی باید بومی کردن معماری مدرن و مدرن کردن معماری بومی باشد و اینکه مفهوم تعلق مکانی دوباره زنده شود. معماران و شهرسازان باید زندگی خود را وقف دستیابی به محیط انسانی و با کیفیت کنند و قابلیتها و ابتکارات خود را در این راه به کار بندند. مسئولیت آنها ساختن محیطی بهتر به کمک منابع طبیعی محدود سیاره ماست.»


مدتی پیش مقاله ای خواندم تحت عنوان 10 نکته در روش شناسی شهری. این مقاله ترجمه ای بود از متن سخنرانی اورال بوئیگاس (یکی از معماران mbm) که نقش کلیدی در احیای شهر بارسلون داشت. این سخنرانی در واقع در حکم بیانیه ای برای شهرسازی است.

بگذارید این 10 نکته را به اختصار شرح دهم و آنها را در شهر رشت نشان گذاری کنم. فکر می کنم هر کدام از ما به عنوان یک “شهروند” معمولی بتوانیم وضعیت شهر خودمان را اندکی بسنجیم. بدیهی است عمیق شدن در هر یک از نکات خود فرصتی جداگانه می طلبد و می توان در 10 یادداشت جداگانه موارد زیر را بررسی کرد.

1- شهر پدیده ای سیاسی است:

شهر پدیده ای سیاسی و انباشته از ایدئولوژی و عمل سیاسی است. رشت نیز مانند بسیاری شهرهای دیگر ایران در دوره رضاخان ساختار و شهرسازی جدیدی را تجربه کرد که همسو با سیاست ملت سازی رضا خانی بود. بدیهی است که بر روی عناصر خاصی در شهر تأکید شد و میدان ها و مکان های شهری مختلفی ایجاد یا تقویت شد.این برنامه به همسان سازی شهر های مختلف می پرداخت و میادینی مشابه با نام ها و شکل مشابه ایجاد می شد. (مثال واضح سبزه میدان در شهرهای مختلف)

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی عناصر مورد نظر تغییر کرد. از آن جمله اند نام میدان ها و مدارس و تغییر کاربری مکان ها و …. . دیدگاه این دوره دیدگاه هویت دینی بوده و به طبع آن ترجیح می دهد با این شیوه به نماد گذاری و سایر موارد شهرسازی و معماری بپردازد. حال مدرنیته تکمیل نشده و تقلیدی رضا خانی را در نظر می گیریم که رها شد و نگاه سنتی و دین باور جایگزین آن شد. در عین حال نیاز به زندگی مدرن را می بینیم که نا خود آگاه در جامعه به پیش می رود و در شهر هم نمایان است. نیاز روز افزون ما به مکان های عمومی مانند کافی شاپ ها، ادارات، ورزشگاه ها، کافی نت ها و …. را نیز در نظر بگیریم. و برنامه ریزی برای هر کدام از این ها به شدت به موارد فوق وابسته است.

2-شهر عرصه مشارکت پذیری:

این آرا و افکار سیاسی بر یک حکم اساسی استوار است.شهر عرصه فیزیکی برای توسعه مدرن یک اجتماع منسجم است. شهر مکان فرد نیست بلکه مکان افرادی است که با هم جامعه را می سازند. شهر وسیله بی بدیل تبادل اطلاعات است.

( بوئیگاس در اینجا به رد نظریه ای پرداخته که معتقد است شبکه ای از ارتباطات راه دور جایگزین شهرنشینی خواهد شد و نهایتاً “شهر بدون مکان” به وجود خواهد آمد.)

اما به نظر من این موضوع هنوز دغدغه امروز جامعه ما نیست. ما هنوز در مرحله ای عقب تر هستیم . ما در کودکی سیر می کنیم. مرحله ای که هنوز آداب شهروندی را خوب یاد نگرفته و رعایت نمی کنیم. در حال استفاده از ماشین های مدل بالا هستیم و هنوز به صورت درونی تفهیم نشده ایم که چرا قوانین رانندگی لازم الاجراست.شاید این جمله را در دوره اصلاحات زیاد شنیدیم که مردم ما تنها پای صندوق های رأی شهر وند هستند. بنابراین بی انگیزگی شهروندان در فضای امروزین شهر ما کاملاً متجلی است. این شهروندان در لباس معلم و پلیس و کارمند و …. هم در شهر سهم بزرگ خود را ایفا می کنند. به واقع چه در کسوت اجتماعی و چه به عنوان یک شهروند عادی رفتار ما در شهر آینه وار تجلی می یابد. (برای پیگیری بیشتر این موضوع در استان مراجعه کنید به کتاب گیلان، استان آخر )

3- فرصتها و برخوردها، ابزار اطلاعات:

حضور غنابخش برخوردها و فرصت ها در شهر آن را به وسیله بی بدیل تبادل اطلاعات تبدیل می کند. تنها با کنار هم قرار گرفتن ویژگیهای بالقوه متضاد و متفاوت و به وجود آمدن فرصتهای غیر قابل پیش بینی است که تمدن به پیش می رود و از ساختار قبیله ای به انسجام متمدن کننده شهر می رسد.

به نظر من همزیستی و رقابت بین احزاب نمونه جالبی از این مثال است. اما جامعه ما چقدر و چگونه از این امکان استقبال می کند؟ پیشتر در شماره 7 نشریه زیته به این موضوع اشاره ای شده بود. اما نگاههای موجود در جمع های فکری و فنی و فرهنگی شهر ما نیز نوع برخورد را با این “فرصت ها” نشان می دهد. در شهر ما “فرصت” ها بسیار محدود و نا عادلانه جلوه گر می شوند. و “برخورد ها” هم بسیاری مواقع به کینه های عمیقی بین شهروندان و نهاد ها منجر می گردد که حاجتی به بیان آن نیست.صرف نظر از اینکه این موضوع چقدر محدود به شهر و استان ما می شود اما تأثیر منفی آن را به عینه دیده ایم. باند های اقتصادی و دسته های قدرتمند کوچک نمونه های جالبی هستند که در این میان ایجاد می شوند و از شرایط موجود سوءاستفاده می کنند.

4- شهر فضای عمومی است:

اگر قبول کنیم که شهر عرصه فیزیکی توسعه مشارکت پذیری به شیوه مدرن است باید بپذیریم که شهر محل تلاقی فضاهای عمومی است. فضای عمومی شهر است. برای اینکه فضای شهری بتواند نقش خود را ایفا کند باید دو مسئله حل شود: هویت و وضوح

5- هویت

هویت فضای عمومی با هویت فیزیکی و اجتماعی فراگیرتری مرتبط است. معذالک این هویت مقیاسی دارد که معمولاً کوچکتر از کل شهر است. بنابراین اگر قرار باشد هویت جمع اصیل حفظ یا ایجاد شود، لازم است که شهر را نه به صورت یک سیستم کلی و واحد بلکه به صورت تعدادی سیستم کوچک و نسبتاً مستقل در یک کل واحد درک کنیم.

هویت خاص هر بخش از فضای شهر یعنی انسجام شکل ، عملکرد ، و انگاره آن. فضای زندگی جمعی فضایی برنامه ریزی شده و معنا دار است که به تفضیل طراحی شده باشد و ابنیه عمومی و خصوصی از آن تبعیت کنند.

شاید رودخانه ها و فضاهای آزاد بزرگترین عناصر هویت بخش به شهر رشت و بسیاری از شهر های گیلان باشند. و تأکید روی این پیوستگی طبیعت و شهر می تواند موقعیت های کسب درآمد بالایی را ایجاد کند. تقویت المان های شهری نیز بر این گزینه تأثیر گذار است. شاید با دقت کردن به رفتار مردم هم بتوان در این مسیر حرکت کرد. اما نکته جالب این که محلات قدیمی شهر رشت در گذشته نقش خود را به خوبی ایفا کرده اند انسجام شکل ، عملکرد ، و انگاره در آنها مشاهد می شود و باز با نزدیک شدن به دوره معاصر است که می بینیم فضاهای شهری بی هویت می شوند و نمی توانند هم نشینی و انسجام ایده آلی با همسایه ها و قسمت های قدیمی ایجاد کنند. برای بررسی جزئی این مورد می توان به کتاب “هویت شهری رشت” مراجعه نمود.

ادامه دارد…

(2) دیدگاه

اتفاق یا تقدیر ، شما چی میل می کنین ؟!

بحثی که در کامنت پست قبلی ام درگرفت دلیلی بر شکل گیری این نوشتار شد .

کریستف کیشلوفسکی فیلم نامه نویس و کارگردان بزرگ لهستانی و خالق آثار برجسته ای چون ده فرمان و سه گانه آبی ، سفید و قرمز ، فیلمی با نام شانس شوم را در سال 1981 ساخته که به نقش تصادف و شانس در زندگی بشر می پردازد .
داستان فیلم درباره مردی است که قصد دارد سفری با قطار انجام دهد و سه حالت برای او رخ می دهد .
1 – به قطار می رسد و …
2 – به قطار نمی رسد و با دختری آشنا می شود و …
3 – به قطار نمی رسد و در حین اینکه بدنبال قطار می دود پلیس او را دستگیر می کند و …
در هر یک از این سه حالت زندگی این مرد جریانی کاملا متفاوت با بقیه را می پیماید .
مضمون شانس و اتفاق در اکثر فیلم های کیشلوفسکی حضور دارد .
اولین سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که کیشلوفسکی از کجا می دانسته که این اتفاق خودش تقدیر نبوده ؟ این سوالیست که حتی برای تحلیلگران فیلمهای کیشلوفسکی نیز پیش آمده و جواب این سوال به نوع اعتقاد کیشلوفسکی مربوط است .
کیشلوفسکی در مقدمه فیلم نامه ده فرمان گفته :
بدون شک آسان ترین پاسخ به این پرسش که چرا درباره ی ده فرمان فیلم ساخته ام ، می توانست این باشد : ” زیرا ده فرمان وجود دارند . “
این پاسخ ، نشان دهنده پیروی کارگردان از اعتقادات قلبی و نه براهین عقلانی برای اثبات این مسئله می باشد .

بنظر نگارنده نمی توان برهانی عقلی برای اینکه اثبات کنیم وقوع یک امر ، بر حسب شانس و اتفاق بوده و یا برحسب تقدیر یا حتی بر اثر اجابت یک دعا ، ارائه نمود.
به گفته دیوید هیوم ، حتی اگر جهان بیرونی وجود داشته باشد ، ممکن نیست بتوان هیچ یک از روابط علت و معلولی را در حوزه علم به طور عقلانی متمایز و مشخص کرد بعبارت ساده تر ما هیچ وقت نمی توانیم چیزی از ماهیت سوژه بدانیم مگر همان تجربه ی با واسطه خودمان از او که فکر می کنم یادآور تمثیل زیبای برداشت افراد مختلف از یک فیل در اتاق تاریک ، در دفتر سوم از مثنوی معنوی مولانا است .
البته ایمانوئل کانت فیلسوف تاثیرگذار آلمانی مخالف حصول شناخت از تجربه است . برای مثال ، قوانین طبیعت موضوع شناخت قرار می گیرند و از نظر عقلی هم قابل اثبات اند ، چون به گفته ی کانت ، جهان را آنطور که هست توضیح نمی دهند بلکه فقط قوانینی کلی به شمار می آیند درباره این که ما چگونه جهان را تجربه می کنیم .
و دقیقا نکته در همین جاست . ما برداشت هایی متفاوت از یک موضوع واحد داریم . برخی از ما رخداد و پیش آمدی غیر منتظره هر چند خیلی عجیب را تنها یک اتفاق می نامیم . برخی تقدیر ، عده ای دیگر اجابت دعا و … اما مسئله این است که اصل و حقیقت ماجرا ثابت مانده فقط هر کسی از ظن خود شد یار آن !

و حرف آخرم در اینجا این است که ما قانونی برای اداره این جهان و نحوه ساز و کار آن ننوشته ایم .
کودکی که در درون جنین است چه می داند که خارج از رحم جهانی هست یا نه ؟ اگر هم بگیریم که باشد چه شناختی نسبت به آن جهان خارج دارد ؟ حتی چه شناختی نسبت به حقیقت ماهیت جنین و کارکرد و نتیجه کار آن دارد ؟
این سوال که ماهیت حقیقی یک رویداد چیست ؟ جوابی عقلانی ندارد .
جواب همانا چیزی جز برداشت غیر عقلانی ما نیست .

جمله ای از کانت را ضمیمه پایان این نوشتار می کنم :
تجربه بدون نظریه کور است ، اما نظریه بدون تجربه یک بازی صرفا روشنفکرانه است .

(9) دیدگاه

پائیز ، غم ، انتظار ، ایمان

یک ساعت و اندی هست که پاییز شروع شده و چه شروع غمناکی
پاییز هم آمد و من باز نشسته بر ساحل جزیره ی تنهایی ام به افق چشم دوخته ام .
قایقم را یارای عبور از امواج این دریای طوفانی نیست و در پهنای افق نیز نشانی از رهگذری درد آشنا که سراغی هم از من بگیرد نمی یابم
منتظرم
انتظاری که شاید تا پای گور یار و یاورم باشد

و شاید
شاید هم که معجزه ای رخ دهد

هی رفیق ، تا بحال معجزه دیده ای ؟

اصلا می دانی معجزه چیست ؟

همان را می گویم که وقتی فکرش را هم نمی کنی اتفاق می افتد

همان که اشکت را در می آورد

اشکی که نمی دانی حتی از سر چیست

نامش را گذاشته ام معجزه

و بگمانم برازنده اش است

و من همچنان منتظرم

منتظر معجزه ای که ببارد بر این دشت لم یزرع انتظار

حرف از باریدن زدم ، یاد قصه ای قشنگ و کوتاه افتادم

قصه ی انتظار و ایمان به پایان آن :

در دهکده ای دورافتاده ، چند سالی می شد که خشکسالی آمده و قحطی همه را به رنج و عذاب درآورده بود.

تا اینکه بالاخره به پیشنهاد یکی از بزرگان مذهبی دهکده قرار شد که در روزی خاص همه اهالی گرد هم آیند تا برای نزول باران دعا و نیایش بجا آورند .
روز موعود فرا رسید و تمام اهالی در مکان تعیین شده گرد هم آمدند تا مراسم دعا و نیایش را بجا آورند.
اما نکته اینجا بود که از بین تمام مردم دهکده تنها یک کودک بود که همراه خود چتر آورده بود …

(11) دیدگاه

رفيقان اين تابستان

تابستان غريبی بود و عجيب. تابستان انجام بود، نه آغاز. تابستان شلوغی بود، اما سرشار از بی‌حوصله‌گی. به قول سجاد، آغاز مرحله‌ای نو بود و پايان مرحله‌ای.

اين تابستان، بوی دل‌گرمی عاشقانه‌ی يک رفيق را داشت؛ بوی دل‌شکسته‌گی سه‌روزه‌ی رفيقی ديگر را؛ بوی آشنايی‌های تازه؛ بوی حشيش؛ بوی گنديدن آشنايی‌های سست؛ بوی بهمن سوييسی؛ بوی متروک ماندن قهوه‌خانه‌ی عموجعفر و شب‌های تا صبحِ باغ و بی‌پاتوق ماندن ما و شام عروسی خوردن و درددل شبانه را؛ بوی حقنه کردن امنيت اجتماعی؛ بوی عدول از هنجارها؛ بوی سيذارتا، بوی گرگ بيابان، بوی صدسال تنهايی؛ بوی گرفتن دستی را به دور از چشمان محتسب و ناهی و آمری؛ بوی «دوستت دارم» گفتن برای اولين بار؛ بوی دل کندن برای چندمين بار؛ بوی بی‌پولی بدتر از هميشه را؛ بوی چرک دندان‌درد و روزی دو تا پنی‌سيلين را؛ بوی يک شب تا سپيده‌ی سحر شادخواری و شادخوانی و رفاقت را داشت اين تابستان.

تابستان امسال، بوی کاغذ می‌داد و بوی پلاستيک صفحه‌کليد. بوی الکل و بوی ترياک. بوی جمع‌آوری ترامادول و بوی بدون تجويز پزشک، ممنوع! بوی خواهران و برادران نگاهبان و نگران بلندی و کوتاهی پاچه و دامن و پيراهن و ارسال من و تو به بهشت، با بسته‌بندی سفارشی و به ياری سنبه‌ی هرکه پرزورتر، بهتر!

بوی غيب‌الله می‌داد و بوی پشگل سوخته و بوی پنير پخته و «کلأن» گالشی و بوی شاه‌سفيدکوه و ميترا. بوی کاه‌گل «ميج» و «ترمی» دره‌ی اشکور. بوی سيگار 57 که «ما را به رندی، افسانه کردند، پيران جاهل، شيخان گمراه…» بوی آقا اين‌جا نايست، اين‌جا تجمع نکن، اين‌جا نخند که «آيين تقوا ما نيز دانيم، ليکن چه چاره، با بخت گم‌راه؟!»

بوی امير هميشه تنهای غرق در ريتم را می‌داد اين تابستان، بوی سجاد شادخوار و بوی نواب سبزچشم؛ بوی ميلاد عاشق؛ بوی نيمای کوه‌ها؛ بوی امير اصفهان که می‌گويند نغمه‌ی عاشقان است؛ بوی جواد که هميشه برنده است حتا اگر هزار دست رنگ بياورم؛ بوی ميرعماد که بوی شعر می‌دهد و قهوه؛ بوی رضا که شک می‌کند؛ بوی ماهان که نبود و بود، و بود و نبودش هميشه هست؛ بوی من که بوی سيگار می‌دهم و بوی چای می‌دهم و بوی عرق تن و بوی رفاقت و بوی مرگ.

چه‌قدر اين تابستان سرشار از رفاقت بود. اين تابستان، درست ساعت يازده شب، به عنوان هفتمين رفيق، گفتم به ياد و سلامتی همه‌ی آن‌هايی که جان‌شان را دادند که ما حالا آسوده دور يک ميز بنشينيم. اين تابستان، گفتم دوستت دارم. اين تابستان گرگ‌تر و تنهاتر شدم.

اين تابستان پدر شدم. اين تابستان از فرزندم دل کندم تا بزرگ شود و برای خودش مردی شود يا شايد هم زنی. با دست‌های خودم رخت سفر پوشاندمش و از ياد نبردم که مرد نبايد بگريد!

پاييز نزديک است و کم‌کم هنگام قشلاق گرگ‌ها فرا می‌رسد. تو می‌دانستی که گرگ‌ها هم، حتا به روی سطوح خاکستری سيمان و اسفالت و حتا به زير نور لامپ‌های نئونی، ييلاق و قشلاق می‌کنند؟ باز بايد رفت. که «می‌گفت بی‌هوده مُردن خيلی ننگه»

تُهی‌تر و سرشارتر از هميشه، ديوانه‌تر از هميشه و هنوز، به احترام «دار و دسته‌ی لاهيجانی» می‌ايستم و اعلام می‌کنم، پايان اين تابستان را و خبر می‌دهم مرگ دوباره‌ی خويشتن را.


# عنوان برگرفته از عنوان «خواهران اين تابستان» بيژن نجدی است.

(8) دیدگاه

ارحام کمتر مزاحم می شود

سلام. زمانی که به گیلانیان آمدم، تصمیم داشتم فعالیت وبلاگ نویسی ام را به آن محدود کنم، چون فقط گهگاه می نوشتم و نیازی به یک وبلاگ مجزا حس نکردم. هنوز هم همینطور است و احتمالاً در ماه، یکی دو بار بیشتر نخواهم نوشت. اما اکنون به این باور رسیده ام که بهتر است یک وبلاگ شخصی داشته باشم و به فضای حاکم بر گیلانیان احترام گذاشته، تنها مطالبی که به نوعی مرتبط با گیلان و گیلانی و گیلانیانی (!) است، در آن پست کنم. چنین است نشانی وبلاگم: http://bache-filsuf.blogfa.com .
با احترام

یک نظر بنویسید

کورچ‌مايی وب‌موجی

آقا اين رخداد عجب سايتی ايسه. ای اويرأ بؤ فرانکفورتی دم گرم کی: دستم بگرفت و پابه‌پا برد مرا…

باور نکؤنين؟ اينم شاهد: «نظری به مراحل پيروزی تاريخی هيچ‌انگاری»

اگر جی‌ميل‌باز ايسين و شمه اينگليسی‌ام هچی ايسکالِیْ خورومه، حتمن ايرأ نيگا بکونين.

و اين‌که «امی رذيلتؤن و بی‌اخلاقی‌ئنِ سربس، هچی دؤلت نيه. ای حقیقته دؤلت‌شهرِ در و ديوار شول زه دره!» (حيات قراضه)

اين‌ام چن‌ته خوجير عکس، محمود دولت‌آبادی جی.

اين‌ام يه‌ته گيلکی داستان، علی قانع جی، به نام «شوارتز»

اين‌ام يه‌ته مقاله، راجه به جؤردشتِ اسم.

در ضمن، باران دوته بخش دأنه!!!

۱ دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »