آرشیو برای می, 2007

اتحاد ملی در زبان، قوميت‌گرايی در عمل

در آخرين شماره‌ی نشريه‌ی دانشجويی زيته و به قلم حامد آهکی، يادداشتی چاپ شده است که به دليل اهميت موضوع‌های عنوان شده در آن نوشته و با هماهنگی و موافقت حامد، قرار شد که اين مقاله در ورگ به نقد گذاشته شود تا آغازگر ورود به بحثی شود که برای فربه شدن دامنه‌ی آن نيازمند نقد و نظر همه‌ی همراهان و خواننده‌گان ورگ هستيم. برای مطالعه‌ی اين مقاله و اضافه نمودن نظرها و نقدهای خود، کليک کنيد.

هم‌چنين:

گيلان در عصر آهن، بخش ششم از سلسله مقاله‌های «گيل و ديلمِ تاريخ» به قلم دکتر ناصر عظيمی دوبخشری

یک نظر بنویسید

قصه اي خيلي كوتاه براي همه ي آنها كه خواب هاشان را ديگر به خاطر نمي آورند

هرگز گرفتار آن شديد كه خواب ببينيد ولي چيزي از خوابتان را به خاطر نياوريد ؟ من مدت هاست كه خوابهايم را به خاطر نمي اورم . نمي دانم چرا اما گاه اين موضوع به شدت عذابم ميدهد و كلافه مي شوم به مغزم چنان فشاري مي آورم با يك سماجت غريزي سماجتي شبيه آنچه قطرات ريز آب در پي آنند تا با سقوطي مداوم وبي انتها سنگ سختي را سوراخ كنند اما سماجت من كاملا شكست خورده است هميشه… و خوابهايم مدتهاست كه ديگر به خاطرم نمي آيد ….مدتهاست كه اين گونه ام شايد هم سالها…… از آخرين خوابي كه توانسته ام به خاطرش بياورم انگار قرنهاست كه ميگذرد و چه قدر دردناك است اين موضوع و من به همه آن كساني كه مدام خواب مي بينند و در پي تعبير كردن خوابهاي خود هستند سالهاي سال است كه غبطه مي خورم ….. سالهاي سال است …همه ي اين حرف هارا همين امروز به دوستي گفتم كه پس از مدتها راهش را كج كرده بود و به ديدن من آمده بود …ميگفت ديشب خواب تورا ديدم خواب ديدم كه داريم با هم شطرنج ميكنيم … دوست من چيزي نزديك به هفتاد سال دارد …شعر مي گويد …كمپاني كلمات قصار است آواز ميخواند … داستان مي نويسد و رمان خواني كاملا حرفه ايست ..گاه گاهي نيز باورق فال ميگيرد … و عاشق شطرنج و كلي چيزها و مخلفات ديگر است كه گفتنش توي اين قصه ي كوتاه جايز نيست ..داشتيم با هم شطرنج ميكرديم و من همزمان از عذاب به خاطر نياوردن خواب هايم داشتم صحبت مي كردم كه او قصه را تمام كرد ……فقط به يك دليل نمي تواني خواب هايت را به خاطر بياوري …به خاطر آنكه تو سالهاست كه داري در بيداريت خواب مي بيني … تو آنقدر در بيداريت با چشماني باز سرگرم خواب ديدني كه خواب هاي شبانه ات ديگر مجال آنرا نميابد كه روزها جلوي چشم هايت رژه بروند …
فرشاد كاميار

۱ دیدگاه

در زمینه ترجمه به زبان گیلکی

ترجمه یکی از راههای موثر در زمینه تبادل دستاوردهای انسانها با زبانهای مختلف است که این نیاز برای گیلکی زبانان نیز احساس میشود. ترجمه متون علمی، ادبی، خبری و… در جهت رشد و توسعه هر جامعه ای لازم است. در زمینه زبان گیلکی تاکنون چند ترجمه از زبانهای دیگر به زبان گیلکی انجام شده که اکنون نیازمند نقد توسط متخصصین در این زمینه میباشد، اما در زمینه موضوع اصلی، یعنی ترجمه به زبان گیلکی، آنگونه که باید پرداخته نشده است. اهمیت کار ترجمه در آن حد است که علاوه بر رشد جامعه گیلکان، به رشد و توسعه زبان نیز کمک کرده و ظرفیتهای زبانی را افزایش میدهد.
دوستی میگفت کسی را میشناسد که میخواهد آخرین نسخه کتاب “هری پاتر” را از ترجمه فارسی آن به زبان گیلکی ترجمه کند، در ابتدا از آنجایی که به دشواریهای ترجمه آشنایی دارم انتخاب آن حجم عظیم برای ترجمه را مثال بارز سنگ بزرگ علامت نزدن یافتم، شما در نظر بگیرید که هیچ کدام از نسخه های کتاب هری پاتر (که بیشترشان دو جلدی میباشند) کمتر از پانصد صفحه متن خالص نیستند، بنابراین، این حجم بالای کار به صبر و تسلط فوق العاده بر امر ترجمه و آشنایی نسبی از دو زبان احتیاج دارد که این موارد برای فردی که سابقه ای در کار ترجمه ندارد نیز یافت نمیشود؛ در مرحله بعد باید گفت از آنجایی که گیلکی زبانان به صورت مداوم با زبان فارسی در ارتباط بوده اند، به راحتی زبان مادری با آن ارتباط برقرار میکنند و ترجمه این حجم مطلب، یک دوباره کاری بیهوده به نظر میرسد. در ضمن برای انتشار این حجم عظیم به پشتیبانی مالی زیادی احتیاج است که با توجه به نبود مشتری برای این ترجمه، حامی مالی برای آن پیدا نخواهد شد. اما چه متونی باید به زبان گیلکی ترجمه شوند؟ به نظر من به دلیل اینکه بیشتر گیلکی زبانان توانایی تهیه نسخه ها به زبان فارسی را دارا هستن و همچنین زبان فارسی را به خوبی میفهمند، ترجمه از متون زبان فارسی بخصوص اگر آن متن نیز ترجمه ای از زبان دیگر باشد کاری بیهوده و نادرست است. بنابراین بهتر است که متنی که برای ترجمه انتخاب میکنیم از زبانهای دیگر باشد و ترجمه ای از آن به زبان فارسی موجود نباشد. یکی دیگر از مواردی که باید در زمینه ترجمه به زبان گیلکی در نظر گرفته شود هوشمندی در انتخاب متن است. از آنجایی که تولیدات متون به زبان گیلکی کم بوده است، گیلکی زبانان در مقابل خواندن متون گیلکی از خود مقاومت نشان میدهند و این مورد میتواند با ترغیب خواننده توسط انتخاب متون جذاب انجام گیرد؛ اگر بخواهیم واقع گرا باشیم در جامعه امروز ایران حتی متون به زبان فارسی خواننده ندارند پس ما باید در نظر داشته باشیم که چه موضوعاتی برای خواننده جذاب است. از دیدگاه من انتخاب متنهای کوتاه در حوزه های خبری، اطلاعات عمومی، سیاسی، و همچنین متون کوتاه ادبی میتواند به عنوان اولین گزینه ها برای ترجمه از زبانهای دیگر( به غیر از زبان فارسی) به زبان گیلکی باشد.
در پایان امیدوارم که به امر ترجمه به زبان گیلکی و همچنین ترجمه از زبان گیلکی به زبانهای دیگر به طور جدی پرداخته شود و به زودی شاهد تحرکات جدیدی در این زمینه باشیم.

یک نظر بنویسید

Pic 6

آستانه اشرفیه – شرکتمون
:D

۱ دیدگاه

چه کاری راحت‌تر از خنديدن؟

چند تا مطلب طنز باحال به تورم خورده که دلم نيامد رفقای گيلانيان را بی‌نصيب بگذارم:

درود رفيق کارگر! اين داستان کوتاه به شدت باحال را از دست ندهيد: «چه فرقى مىكند براى چه كسى كاركنم؟ تا ديروز براى حاج آقا شيرازى كارمىكردم از فردا براى حاج آقا خلق كار می‌كنم.»

كارگر تميزترين لباسهايش كه كتى نيمدار با وصله هاى تميز بود را برتن كرده بود و به كارفرماهاى جديدش نگاه مىكرد كه همگى شلوار جين ، كفشهاى كىكرز و پيراهن چينى برتن داشتند.» (متن کامل داستان)

مدت‌ها بود با خواندن يک متن اين‌قدر نخنديده بودم. عباس جان، دمت گرم: طالقانی، تجديد فراش و بدانيم اگر کرم نبود، بعضی روزنامه‌نگارها چيزی کم داشتند!


اين هم يک شعر اولترا-باحال!!! از سعيد نوری، به نقل از وبلاگ همين عباس آقای حسين‌نژاد خودمان:

وقتی مجردی به زنان فکر می‌کنی
دایم به این همه خفقان فکر می‌کنی

هرگز به یک جوان ولو زن نمی‌دهند
زین رو به ازدواج نهان فکر می‌کنی

تا می روی سراغ زنی زرد می‌کنی
زیرا به ایدز و یرقان فکر می‌کنی

گیرم که ترس از مرض ایدز هم نبود
اینک نشسته‌ای به مکان فکر می‌کنی

این اشتهای زن‌طلبی نیست، اژدهاست
در خواب هم به این سرطان فکر مي‌كني

آیا به نیم‌سوخته‌ی چوب دوزخی
وقتی فرو شود به فلان فکر می‌کنی؟

در جیب‌هات سیل شپش موج می‌زند
اما فقط به سینه و ران فکر می کنی

منظور ران و سینه‌ي مرغ است بی‌ادب!
آخر چرا شما به همان فکر می‌کنی؟!

فرموده است همسرتان فیله هم بخر
دیری‌ست تو به قیمت نان فکر می‌کنی

فرموده است همسرتان پرشیا بخر
تنها به قالپاق ژیان فکر می‌کنی

فرموه کوفت هم بخر و زهرمار هم
داری به این همه هیجان فکر می‌کنی

این‌گونه فکر کردن تو بی‌نتیجه است
چون با تورم شریان فکر می‌کنی

داغی و عمق فاجعه را حس نمی‌کنی
همچون جنازه‌ بی‌ضربان فکر می‌کنی

داری به سمت گور سرازیر می‌شوی
آیا تو لحظه‌ای به زمان فکر می‌کنی؟

کم کم دچار یاس عمیقی که می‌شوی
در حال پک زدن به دخان فکر می‌کنی

ای کاش پرسشی بشود از خدا چنین:
بیکار می‌شوی، به جهان فکر می‌کنی؟!

یا رب مرا ببخش شکر خورده‌ام … ببخش!
بی هیچ شک و وهم و گمان فکر می‌کنی

اما کمی به مرد ستم‌دیده فکر کن
من فکر می‌کنم به زنان فکر می‌کنی!

۱ دیدگاه

محاکمه

بی گمان، تهمتی به یوزف کی زده‌اند زیرا یک روز صبح بی‌ آنکه خطایی از او سرزده باشد، توقیفش کردند. آن روز صبح، ‌آشپز مادام گروباش، صاحبخانه‌اش که هر روز در حدود ساعت هشت صبحانه‌اش را می‌آورد، پیدایش نشد.
دارم کتاب محاکمه کافکا را تمام می کنم. پیشاپیش به همه توصیه می کنم آن را بخوانند ، هر چند کافکا و محاکمه نیاز به توصیه ندارند.
کافکا دنیایی می سازد بی اندازه واقعی و در تمام کتاب طنز تلخی در جریان است. خواننده نمی تواند جز به مسخرگی همه اتفاقات حکم دهد. در عین حال که همه شان واقعی هستند. محاکمه عصیانی است بر ضد بوروکراسی و به بند کشیدن انسان. کافکا حکم به رذالت و پستی قاضیانی می دهد که به نام عدالت انسان را محاکمه می کنند. و عدالت ملعبه دستشان است. یوزف کی هر قدر سرکشی می کند نمی تواند خودش را نجات دهد. و هر بار که می خواهد قدمی برای نجات خود بردارد بیشتر فرو می رود. حتی نادیده گرفتن این محاکمه مسخره نیز چیزی را عوض نمی کند و سر انجام قربانی می شود….
کتاب تنش های کی را در مواجهه با محاکمه نشان می دهد. گاهی که تلاش می کند. گاهی که کمک می طلبد. زمانی که کمک را رد می کند. و …. محاکمه پر است از لحظه هایی که دغدغه هایشان آشنا هستند. :
« آقا ، این سوال شما مشخصه تمام این محاکمه است که بر من تحمیل شده. ممکن است ایراد بگیرید که این اصلاً محاکمه نیست. کاملاً حق با شماست، چون این فقط موقعی محاکمه است که من محاکمه بشناسمش. ولی فعلاً می خواهم این کار را بکنم، گویی به خاطر دلسوزی. اگر آدم بخواهد به آن کمترین اعتنایی بکند، جز دلسوزی احساس نمی کند. نمی گویم که آیین دادرسیتان در خور تحقیر است، بلکه خوش دارم که این صفت را برای مصرف خصوصیتان ، به شما عرضه کنم»
در مورد کافکا در اینجا بخوانید.
پی نوشت:
این داستان کوتاه دولت آبادی هم خیلی زیباست.

(7) دیدگاه

سايت گالش " صفر علي رمضاني "و يادمان باشكوه زنده ياد پاينده ي لنگرودي

براي به دست آوردن يادمان زنده ياد پاينده لنگرودي وارد مغازه ي سرشار از موسيقي درويش خان لنگرود شدم كه اين خود به بهانه اي تبديل شد براي آشنا شدني رودر رو با آقاي صفر علي رمضاني” مردي زود جوش با صميميتي غريزي كه اگرچه موسيقي را غريزي و بكر مي نوازد اما سطح دانش و سواد بالايش از موسيقي و ادبيات و فولكلور گيلان اميدواري را در دلم بعنوان يك دوست دار فرهنگ فولكلور زادگاهم گيلان زنده ميكند كه تا افرادي اينچنين دانا و مشتاق با دستان و حنجره اي كه هنر ناب را نمايان مي كند وجود دارند زبان گيلكي و موسيقي گيلكي و فرهنگ گيلكي علي رغم همه ي ناملايمات زنده خواهد ماند و نا ميرايي اش همواره در قرون و اعصارپابرجا وجاودانه خواهد ماند … صفر با اشتياق و شور آيين گالشي” تيرما سينزه ” كه ريشه در تاريخ باستاني ايران زمين نيز دارد را از پس سالها فراموشي دوبار با همت زنده كرده و اين را بايد قدر دان بود و سپاس گفت( بي هيچ شيله پيله و نان قرض دادني ) او ان گونه با اشتياق از فرهنگ نهفته در ژرفاي كوه ها و جنگلهاي گيلان صحبت مي كند و آنقدر شيفته ي جمع اوري فرهنگ شفاهي است كه نا خواسته مرا به يا د” مهران گيلان نژاد ” مي اندازد يكي از شخصيت هاي رمان “عطر شكوفه هاي نارنج ” كه بواسطه شيفتگي به فرهنگ فولكلور گيلان براي هميشه روانه ي ييلاق كادوس شده بود …در گيرو دار صحبت هايي كه بين ما رد و بدل مي شود من براي لحظاتي يادم مي رود كه به خاطر چه مسيله اي به مغازه ي لبريز از ساز و موسيقي او پا گذاشته ام … براي تهيه ي سي دي يادمان زنده ياد پاينده كه او را چه خوشتان بيايد چه خوشتان نيايد غولي ميدانم در عرصه ي گيلن شناسي و شيفته ي نوشته هاي اويم واز ميان همه شان بيشتر كار عظيمش رادر عرصه تاريخ گيلان و مازندران مي پسندم .
كه “خونينه هاي تاريخ دار المرزش ” نام نهاده است و جزء معدود كتابهايي است كه آنرا بارها وبارها خوانده ام .
كتابي جامع و عظيم كه ا ز هيچ گوشه ي تاريخ خونين دارالمرز چشم پوشي نكرده و بكر وناب با سند و مدرك تاريخ خونين نياكان ما را به ما منتقل كرده …
اما يادمان پاينده كه در سال مرگش با مراسم كوه نوردي همراه شده بسيار جذاب و زيبا و پراز شور زندگي است كه عوض غم شادي را نصيب ميكند و عوض رخوت زندگي را چرا كه هنرمند ي كه برا ي انسان وزندگي والاي او قلم مي زند و قدم برميدارد و نفس مي كشد هيچ گاه نمي ميرد تا ما براي مرگش اشك بريزيم .. يادماني پر از ترانه و احساس …يادماني براي انساني كه مرگ پايانش نيست ….يادماني كه مرا ياد شعر هاي ناب حافظ مي اندازد و از تماشاي لحظه لحظه اش لذت بردم … و همه ي اين ها را مديون جستجو در اينترنت و مديون سايت گالش هستم …
فرشاد كاميار كندوج گيلكي

۱ دیدگاه

تازه‌های ورگ

هفتمين شماره‌ی نشريه دانشجويی زيته، به مدير مسئولی بهنام پوررجب‌زاده و سردبيری سارا ثابت، در 16 صفحه چاپ و از امروز در برخی از دانشکده‌های دانشگاه گيلان به فروش می‌رسد.
زيته، تنها ارگان جدی هويتی و فرهنگی گيلکان در سطح دانشگاه‌های گيلان است که متاسفانه در اين مسير، هنوز تنها گام برمی‌دارد و به دلايلی … (زيته، شماره‌ی هفتم)

پرسش مهم در اين بخش از مطالعه اين است که آيا در دوره مس و مفرغ هيچ سند باستان‌شناسی مبنی بر حضور و فعاليت انسان در گيلان به‌دست آمده است؟
پاسخ به اجمال اين است که در مورد دوره تمدنی مس يعنی از 4500 تا 3000 سال پيش از ميلاد می‌توان به طور قاطعانه گفت که هنوز هيچ اثری يافت نشده است. اما… (گيل و ديلم ِ تاريخ، بخش پنجم: گيلان در عصر فلز)

یک نظر بنویسید

بلند گفتم آهای مردم چه ساده ن

شمالی گفتی و شعر یادم اومد
مث شیرین که بود فرهادم اومد

بلند گفتم آهای مردم چه ساده ن

یه باری رو دوش فریادم اومد

همه چیزا که یادم رفته بودن

همش چشم بسته از سر یادم اومد

خزر با ماهیا و گیلِ مرداش

زنا و بچه ها و پیرِ مرداش

با اون گوش ماهیهای رنگ وارنگش

همه ریز و درشت و دم بلندش

شمالی بوی بارون داره کوزت

بزار مکتب بره طفل رفوزت

نرو خوش باش و قلک خالی بفروش

بزار بارو زمین، بردارش از دوش

کمک کن تا خرابا رو بسازیم

برای ساختنش جون منم روش

برای ساختنش جون منم روش

همه دنیا فدای تاری از موش

طنابو پاره کن، زنجیرو بنداز

بزن باز از سر نو زیر آواز

تمام شالی کارا رو خبر کن

همه دریاها رو زیر و زبر کن

بدون فردا دیگه آزادی داریم

هزارتا ده به ده آبادی داریم

۱ دیدگاه

دست هاي نهان و آشكار فوتبال دست در دست هم براي فرستادن ملوان به بازي هاي پلي آف

اي كاش همه ي تيم ها مثل ابومسلمي بازي مي كردند كه ديروز دربرابر ملوان ظاهر شد با چنگ و دندان يا به قول احمد زاده كه به كنايه گفت” ابو مسلم وتيم خداداد آمده بود يك امتياز از ما بگيرد ولي اي كاش مي آمد تا ما را ببرد” … اما به ابو مسلم و خداداد ايرادي وارد نيست چرا كه آنها جوانمردانه بازي كردند ودرگيري هم كه در ذات فوتبال است … اما پرسش اينجاست كه سپاهان چرا ؟ تيمي كه مي خواهد از حيثيت فوتبال ما در آسيا دفاع كند ” تيمي كه به زور سرمايه تك تك ما ايراني ها( نه فقط اصفهاني ها ) جان گرفته چرا ؟ چرا سپاهان به عنوان يك تيم حرفه اي بايد بازي با فولاد را دست كم بگيرد ؟ آيا فوتبال اصفهان وسپاهان اينقدر بي ريشه است ؟ آيا به تيم سپاهان ميتوان گفت تيم حرفه اي ؟آيا اين حركت سپاهان آبروي فوتبال اصفهان و ايران را يكجا نمي برد ؟
فوتبال حرفه اي ” اخلاق ” و بازي جوانمردانه و هزار شعار دهن پر كن ديگر توي فوتبال ما كيلويي چند خريد و فروش مي شود ؟ خجالت نكشيد بگوييد ما هم رقمش را بدانيم . .. اما انگار تقصير سپاهان نيست … تيمي كه به زور پول و سزمايه مردم ايران يك شبه تشكيل مي شود و ظرف چند سال با تزيق همين سرمايه ي ملي و خريد بازيكن و مربي خارجي وداخلي به جايگاه كنوني مي رسد شايد هنوز توي ادبيات فوتبالي ما هنوز كودك تر از آن است كه مفهوم شخصيت را بتواند درك كند …..مثل اينكه قرار است در مورد بازي انجام نشده” فردا در فدراسيون تصميم گيري شود . … تصميمي كه از قبل از هر جهت كه نگاه كنيم به نفع ملوان نخواهد بود …. گاوبندي اين گونه در هيچ كجاي دنيا سراغ داريد ؟ بازي مهمي كه بايد هم زمان برگزار مي شد حالا به هر دليلي برگزار نميشود .. اين خود ميتواند يك گاوبندي آشكار باشد ….اين است آن بازي جوانمردانه واخلاق حرفه اي كه مدام دم از آن مي زنيم ؟ …
اما جدا از اين مسايل پيش آمده در خواست همه ي طرفداران اين تيم ريشه دار و محبوب گيلاني كه همواره يكي از افتخارات پايدار ورزش گيلان بوده از مدير عامل و مسيولان ملوان اين است كه دلخوش به تصميمات فدراسيون فوتبال نباشند و نه تنها دراين مورد بلكه در مورد حق خوري آشكار بازي با پاس هم كه امتياز آن براي بقاي ملوان حياتي است به مراجع ديگر بويژه فيفا شكايت برند …راستي در كجاي دنيا ودر كدام ليگ سراغ داريد كه در يك بازي رسمي وغير رسمي فقط يك امتياز بين دو تيم رد و بدل شود ؟ ….
طرفداران ملوان منتظر اقدامات اساسي هيات مديره” مدير عامل” وديگر مسيولان اين تيم نشسته اند .

یک نظر بنویسید

نوشته‌های قدیمی‌تر »